سلام
من وامیر
از پارتی بازی متنقرم. پس حقمه بهتره تو اتاق انتظار مطب بشينم تست هر شش ماه! و تعويض منشی احتمالا هر دو ماه. هربار عمو جون - دوست بابا - از خانم خسته شه و معشوقه جديد بياره پسرا همه بی نوبت مثل فاتحان خيبر!!! وارد اتاق دکتر می شن تو دلم برای منشی هفت قلم آرايش کرده نقشه می کشم. زيرابشو می زنم. پدرشو در ميارم خودمم می دونم هيچ کاری نمی کنم. چون فايده ای هم نداره
دارم حرص می خورم. خانمها کنارم غيبت می کنن درباره يک جراح پلاستيک که می شناسم. يکی اشون می گه خيلی جيگره؛ حيف زن داره!!!بالاخره نوبتم می شه. عصبی درو محکم باز می کنم و می پرم تو. صدای آخ بلند می شه. گيج شدم. دکتر که روبرومه! و البته غش کرده از خنده!!!!دختر تو که بچه منو کشتی. پس امير ايرانه! امير. چند ساله نديدمش. ۱۰ سال؟ موجود خجالتی. وحشی!!!!کلی خجالت کشيدم. در ضمن نمی خواستم کم بيارم. برای همين خيلی جدی گفتم. شما چرا پشت در ايستاده بوديد؟ خنديد؛ خنده هاش عوض نشده بود. چقدر گنده شده بود. يعنی ۲۶ سالش بود؟ - چه خبره خانم؟ سر ِآورديد؟با اخم جواب دادم.- اين تلاقی يکدونه از آزارهای بچگيتونم نمی شه حالا کی برگشتيد؟
گيج گفت: شما؟پدرش خنديد: برای خودش خانمی شده نه؟ حالا ديگه همبازياتم يادت می ره؟در واقع امير بزرگتر از من بود. اونقدر بزرگتر بود که همبا زی من نمی تونست باشه ولی نقش يک شکنجه گر ماهرو تو زندگی من خوب بازی کرده بود. کله يا دست عروسکامو با برادم جراحی می کردن. و بدتر از همه يکبار جلوی روی من يک قورباغه را تشريح کرده بودند خاطره ای که از ۶ سالگی هر دفعه يادم می افتاد حالم بد می شد. خاطره ای که سه شب بی خوابی و جيغای هيستريک با خودش داشت. - هی چقدر خانم شدی. اصلا شبيه اون دختر ننری که می شناختم نيستي بغلم کرد و منو بوسيد . خسته بودم و حوصله هم نداشتم عکس العمل سردی نشون دادم. پدر و پسر هی با هم تعارف تيکه پاره می کردند و با هم آزمايش ها را نگاه می کردند و با هم حرف می زدند. حضور من اصلا براشون مهم نبود بعد از بررسی. تصميم گرفتن که اعلام کنن من می تونم برم خونه! - عمو جان لطف می کنيد به منشی اتون بگيد يک آژانس برای من بگيره؟- چرا آژانس؟ دکتر (( يعنی امير )) خسته است. با هم برين يک تهران گردی و کافی شاپ گردی کنين بعدم می رسونتت خونه! - آخه من بايد خونه باشم. پدر نگران می شن - از کی تا حالا؟ (( شايد بهتر بود دروغ بهتری سرهم می کردم. آوازه مهر خانوادگی همه گير بود )) بعدم من بهش زنگ می زنم می گم تا نگران نشه تو ماشين ساکت بودم. چند وقتی بود که با هيچکس حرفی نداشتم بزنم. چه برسه با امير. - چيکار می کنی . چی می خونی؟- يعنی چی؟- يعنی دانشگاه کجا می ری ديگه - آهان من هنوز دیپلم نگرفتم . امسال سال ۴ ام. - بزرگتر به نظر ميائی خنديدم.- يعنی خوبه يا بده. اگه خوبه ممنون از لطفت اگه بده هم چيکار کنم
- حالا چی می خوای بخونی پزشکی؟ خانواده حکيم الحکما؟
- نه!!! دبيرستان رياضی می خونم ولی حالا ببينيم چی قبول می شم. بی حوصله خيابونو نگاه می کردم. مردمی که می دويدن. چرا عجله دارن؟ زمان بايد بگذره - کجا بريم بشينيم؟ بريم اسکان؟؟؟- امير حوصله کميته ندارم لطفا منو ببير خونه!- تو که اينقدر بداخلاق نبودی. هميشه می خنديدی؟ چی شدی؟- حوصله ندارم! خسته ام!- بابا می گفت يک مدت خيلی بهت فشار اومده اعصابت بهم ريخته. من که باور نکردم. تو و عصبی بودن؟ خنديد. - البته اگه جيغاتو به خاطر قورباغه بدبخت از خاطرات حذف کنيم جواب ندادم. چی بايد می گقتم. من و امير هيچ نقطه مشترکی نداشتيم. جز اينکه هر دو تنها بوديم. مادر اون فوت کرده بود و از بچگی با مادر بزرگش بود. بعدم که اون بيچاره فوت شد و امير و فرستادن انگليس باباشم هميشه دنبال عشق و صفا بود - چيه هنوز روح قورباغهه مياد دادخواهی پهلوت؟- نه!- پس چی دختر؟- بتوچه؟!!- به عنوان همبازی قديمی؟ يا دکتر - ببين تو با ۸ سال تفاوت سنی. همبازی من نبودی بعدم مگه تو روانکاوی؟- بابا می گفت: پدرت اجازه نمی دن بری روانکاو. می گن نفس تنگه هات حساسيته؟- حرقاش می رفت تو اعصابم سرد نگاهش کردم.- امير سيگار می کشی؟ جا خورد!!!
- نه! چطور؟ - من می خوام. عصبی ام می کنی!!!از کيقم پاکتو در آوردم و يکدونه روشن کردم. - تو با اين حالت سيگارم می کشی. - ببين امير خيلی حرف می زنی - اه ديونه! بداخلاق. اصلا پياده شود خيلی خونسرد زد کنار و منم خونسرد تر از اون از ماشين پياده شدم. هنوز زياد دور نشده بودم که يک ماشين جلوم وايستاد. تا اون موقع هيچوقت اتو نزده بودم. شايد بد نبود برای اينکه حرص اميرو در مياوردم. سوار می شدم. پسره خيلی لاشی بود. پشيمون شدم تو خيابون پرنده پر نمی زد. ترسيده بودم. ولی نبايد کم می آوردم پسره ول نمی کرد. - باهات خوب حساب می کنم اهل حالما!!!!جواب ندادم داشت حالم بهم می خورد اين گشتای ثارلله کجا بودن؟ سيگارمو خاموش کردم. و قدمامو بلند و بلند تر دنبالم ميومد - ببين محکم نمی کنمتا!!!!جوش آوردم. - هی هيچی نمی گم پرو شدی. برو خواهر مادرتو بکن پياده شد. - خفه شو جنده. سوار شو بهت می گم. حالا واسه من تاقچه بالا می ذاری؟ مدل ماشينو نپسنديدی؟ترسيده بودم. ولی نبايد کم مياوردم.گفتم: جنده اون مادرته که تو رو پس انداخت. سوارم نمی شم. محکم خوابوند تو گوشم. شوری خون تو دهنم پخش شد. می خواستم يک لگد حواله دم و دستگاهش کنم که جا خالی داد اومد سيلی دوم را بزنه. که امير دستشو تو هوا گرفت دلخور گفت: نگفته بودی سگ بستیامير گفت: برو پرو. بس کن. صاحب ماشين دمشو گذاشت روی کولش و رفت. احساس می کردم کوچيک شدم. به راهم ادامه دادم. امير سرم داد زد. برو سوار شو ببينم. حوصله کتک کاری ندارم. هنوز يک هفته نيست پام به اين خراب شده باز شده تا دم خونه. حرفی نزدم. خجالت می کشيدم. اونم حرفی نزد. عصبانی بود.دم در گفتم: ميائی تو. - نه لازم نيست بيام که صد تا کلفت و تيکه بارم کنی دستم هنوز درست و حسابی رو زنگ نرفته بود سرمو برگردوندم و گفتم ميل خودته. که يکدفعه در باز شد. جا خوردم هنوز در نزده بودم. پری خانم بود. عين مادرائی که ذوق می کنن که دختر ترشيدشون يکيو پيدا کرده قربون صدقه ام می رفت و با زور آقای دکترو کشيد تو خونه! پدرم باهاش تماس گرفته بود که با اميرم!!! اميرم هم شکه شده بود هم خنده اش گرفته بود. - پدرم کجان؟- خوشگلم؛ مهمون بودن! گفتن دختر گلم با آقای دکتر ميان! و لبخند خريداری به امير زد. بعد رفت که سلسله وار چای؛ شيرينی؛ ميوه بياره و دائم قربون صدقه ام می رفت و از محسنات من تعريف می کرد. خونه داری درس خونی !!!!! عصبی ام می کرد. - برات پرستار آوردن؟- جواب ندادم. پری خانم ميومد و می رفت. واضح بود که خوشحاله. بد اخلاق گفتم. پری خانم لطفا برين تنهامون بذارين!با لبخند رفت آشپزخونه و صدام کرد دلخور و بداخلاق رفتم تو آشپزخونه - ببين اين دکتر معلومه مرد خوبيه. اهل زندگيه. آدم حسابيه! جوون قابليه! دختر خوبی باش. ديونه نشی باز. معلومه خواستارته! خوبه باهاش ازدواج کن از اين وضع در بيائی!!!خسته و کلافه بودم. حتی دلم می خواست امير بره! وقتی پری خانم حرف می زد دنبال راهی بودم که حرص اميرو در بيارم که بره! دلم می خواست تنها باشم برم تو اتاق لخت شم چراغارو خاموش کنم يک نوار بذارم. و دراز بکشم و سيگار بکشم. روحمو از جسمم جدا کنم. برم تو خلا حرفای پری خانم تو ذهنم گم می شد ولی با اين جمله اش جا خوردم. جلف بازی در نياریا. به بختت لگد نزنيا. ببين دوستتون چه خانمومه! (( هنگامه را می گفت ))- بسه. خيلی حرف می زنی پری خانوما! ديگه حد خودتو نمی دونی! خوبه حالا من از اين خونه برم از نون خوردن ميافتی!- خدا بزرگه دخترم! تو خوشبخت باشی من شادم! يک صداقتی تو حرفاش بود که دلم براش سوخت و از لحن بی ادبانه ام بدم اومد! - خوب حالا فعلا ولم کن!رفتم تو اتاق. امير کلافه داشت با ميوه ها بازی می کرد. - بچه بودی پرستار نداشتی!!!-خنديدم. - به گمانم حالا لازم دارم!- از کی؟- از وقتی حالم بهم می خوره!- يعنی چجوری می شی؟- کافيه يک کم ديگه بری تو اعصابم به چشم می بينی و خنديدم. - آخه فسقلی تو اعصاب نبايد بدونی چيه!- فعلا که می گن از تو بهتر می دونم!- بابا می گفت. پدرت ولت کرده به امان خدا! همش اينور و اونوره تو هم حسابی شيطونی می کنی. نمی ذاره بری روانکاو.با چاقوی ميوه خوری بازی می کرد. - عمو جون هميشه به من زيادی لطف دارن!!! ساکت شديم - امير مشروب چی می خوری؟- من! نمی خورم اصلا. حالا چرا می پرسی. ؟- ببين من الان بايد بخورم! اگه غيرتی نمی شی و نمی ذاری بريو - خيلی عوض شدی! خنديدم. خنده ام عصبی بود. صدام می لرزيد. - چرا؟ چون مشروب می خورم. ؟ چون سيگار می کشم!!!- نه! می دونی وقتی از ايران رفتم . خيلی يادت می افتادم. آخه با دخترای ديگه اخلاقت فرق می کرد. هميشه از سنت بيشتر می فهميدی. هميشه زيادی عاقل بودی. هيچوقت چقلی نمی کردی. اصلا مثل بقيه دخترا نبودی. تفريحات فرق می کرد. همش با خودت کتاب می خوندی و - چيه عذاب وجدان گرفتی؟- نه! می خوام بگم چرا بچه بازی می کنی حالا؟ همينطور که با شيشه ودکا می خوردم. نگاهش کردم. از نگاهش خجالت کشيدم. با پشت دستم دهنمو پاک کردم. - برام عجيبه چرا زن نگرفتی بچه آخوند!امير مادرشو بچگی از دست داده بود و مادر بزرگشو ۱۶ سالگی. پدرش زن نگرفت ولی هر روز با يک زن ميومد خونه! - راستی اون عشق بچگيات. اسمش چی بود. ؟ با بدجنسی خنديدم. - سپيده. تو از کجا می دونستی؟ ازدواج کرد. - از خودم بدم اومد اوه ببخشيد. منظوری نداشتم متاسفم!!! (( عبارات احمقانه ای بود )) جواب نداد. بعد سرشو بالا آورد. - می شه بگی چته؟ اين کارا رو چرا می کنی؟ منظورت جلب توجهه؟ می بينی که بابات بدتر از بابای من! عين خيالش نيست. اصلا حاليش نيست. تو يک عالم ديگه است. حالم داشت بد می شد. تو سرم می کوبيدن. دلم خواست برم تو بغلش. بوی بچگيمو می داد. بچگی که زيادم خوب نبود ولی قسمتی از من بود. شايد تو بغلش حل می شدم. شايد محکم فشارم می داد. شايد بعد از مدتها يکی لوسم می کرد. اونوقتائی که با عروسکام بازی نمی کردم که بگم بزرگ شدم. حرفی از مادرم نمی زدم. تا بگم درک می کنم. کتابهای چرت می خوندم تا بگم فرق دارم. بلند شدم. بی ارداه رفتم تو بغلش نشستم. دست کشيدم رو موهاش. تعجب نکرد. از خودشم منو نروند. سرمو فشار داد رو شونش. - بيا فسقلی من! بيا. دلت محبت می خواد؛ بيا کوچولو. فعلا من اينجام. بيا تلافی قورباغه را لااقل دربيار! خنديدم. بعد زدم زير گريه. گريه را تو خودم می ريختم ولی شونه هام می لرزيد. صدای چکشا تو کله ام می پيچيد. نفسم بالا نميومد شونه هامو گرفت. کشيدم عقب. - داری گريه می کنی. می خواستم نفس يکشم. نمی تونستم. می لرزيدم. - خره؟ داری گريه می کنی؟ حالت بد شد. عزيزم. الهی بميرم - گفتم. نفسم بالا نمياد. کمکم کن. - بهش حسودی ام می شد. چقدر با من فرق داشت. حداقل به معياراش پای بند بود. من چی؟ نمی شه گفت تقصير خوانواده است. اوضاع اون که خيلی بدتر از من بود. - صورتمو بردم جلو. گفتم بهم نفس بده. - چيکار می کنی؟- داغ بودم. سرم داشت می ترکيد می لرزيدم. تو سينه ام می کوبيدم. نفس تو قفسه سينه ام مونده بود. لبمو گذاشتم رو لبش. - چيکار می کنی؟ ديونه! خودشو کشيد عقب. نمی خواست خشن باشه. - نترس. بار اول سخته بعد خوشت مياد.دست پاچه نگاهم کرد. - چشماشو بوسيدم. - به خاطر من. بذار خودمو يادم بره. دارم می ميرم. - تو کوچيکی درست نيست! - فعلا تو کوچيکتری. چشماشو بوسيدم. داشتم خودمو باز فراموش می کردم. نفس عميقی کشيدم. دستمو برم تو پیراهنش. دستپاچه نگاهم کرد. آروم گفتم: لذت بردن که ترس نداره. نگاهش می کردم ولی اون نگاهش پائين بود. دستمو آروم بردم پائين و پائين تر. به جائی که بايد بود رسيد. طفلکی شرمنده شده بود که چرا راست کرده!- نکن!-چرا؟ چون خوشت مياد؟ دوباره دست کشيدم. آروم باش. راحت باش. آروم زیپشو باز کردم. دستمو گرفت. برد بالا و بوسيد. - داری اذيتم می کنی. بذار برم بابات اينا ميان. - نترس نميان. ولی می خوائی می ريم تو اتاق حرفی نزد. بازم لباشو بوسيدم. گاز گرفتم. با چشمهای گشاد نگاهم کرد. لباش سرخ شده بود. عين رنگ انار. مقاومت می کرد و هر چی بيشتر مقاومت می کرد اصرار من بيشتر می شد. احساس خاصی نداشتم نه حشری بودم و نه عاشق. ولی فکر می کردم بايد باهاش بخوابم. مثل يک عادتی که مدتيه انجام نشده. چرا؟ اثبات چی بود. حس برتری؟حی هيستريک؟ رفتم پائين از توی شورتش کيرشو در آوردم و گذاشتم توی دهنم. لرزيد. - نکن! تو رو خدا! نمی تونم جلوی خودمو بگيرم - امير! هيس ساکت. بلند شدم نشستم تو بغلش بلوزمو در آوردم. رنگش سفيد شد. نگاهشو ازم می دزديد. سينه بندمو در آوردم. جلوش گرفتم و انداختم کنار بی حال و بی حس بود. ديگه نمی تونست مقاومت کنه شلوارمو نيمه کشيدم پائين باز خودمو بالا کشيدم. کيرشو گرفتم تو دستم. نگاهش کردم. نگاهم نمی کرد. گذاشتم لای خودم و محکم خودمو کشيدم جلو. درد تو تمام وجودم پيچيد. هيچی نگفتم ولی لرزيدم. نمی شد جيغ بزنم. پری خانم خونه بود تمام بدنمو کشيدم بالا. تمام عضلاتمو سفت کردم. عرق از سر و روش می ريخت. بالا و پائين شدم. با هر بالا و پائين شدن. درد تا مغز استخونم می رفت. بخودم می پيچيدم ولی قاعده اش اينه بايد حرکت کنی. بالا و پائين بالا و پائين خودمو به طرفش کشيدم شونه اشو گاز گرفتم. با درد ناله کرد. گفتم. هيس. دستاشو گذاشتم رو باسنم در گوشش گفتم فشار بده. - نکن. نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. نکن!!! گفتم فشار بده لامصب مثل آدمی که هیپنوتيزم شده فشار می داد. يک لحظه صبر کردم. از روش بلند شدم. بلوزشو در آوردم. و دوباره رو پاهاش نشستم و پاهامو انداختم دور کمرش. ايندفعه خم شدم و در گوشش شروع کردم نفس نفس زدن. تحريک نشده بودم. خشک خشک بودم. تماس بدنم رو بدنش مثل کشيدن سوهان روی آهن بود. تکون خورد. - دارم می ميرم.منو کشوند طرف خودش و محکم با يک حرکتی که ازش بعيد بود منو نشوند رو کيرش. يک آن فکر کردم از درد بيهوش می شم. گوششو گاز گرفتم. از لرزه هاش می فهميدم داره ارضا می شه. از حالت خودش خجالت می کشيد. و من از شرم اون لذت می بردم. مخصوصا با چشمهای باز نگاهش می کردم. صورتشو به طرف خودم می کشيدم و چشمهاشو نگاه می کردم. منفجر شد . آبش با شدت ريخت. خنديدم. - هی آب منو برد بلند شدم خيلی خونسرد گفتم: هی کی زودتر خودشو می شوره؟جواب نداد. بغض کرده بود. بی توجه رفتم دستشوئی و خودمو گربه شوری کردم. مبهوت بهم خيره شده بود. تميزش کردم. - خنگه بار اولت بود؟- آره!- حالا خوب بود يا بد بود؟جواب نداد!- با توام!؟ سرم درد می کرد. ارضا نشده بودم. زد زير گريه. هم خنده ام گرفته بود و هم ناراحت شده بودم. - مرد گنده!!! چته؟؟بغلم کرد. چرا خودتو ارزون می فروشی؟ - يعنی چی؟- چی ازت مونده دختر؟ چيکارت کردن؟ چی به سرت اومده اين مدت؟؟از بغلش اومدم بيرون. لباس خواب پوشيدم. - امير می ری خونه يا می مونی؟- بمونم يا برم؟- چه می دونم! می خوای بمون نمی خوای نمون!- راستش حالم بده نمی تونم برم خونه! شلوارشو پوشيد. در اتاقو قفل کردم. گفتم با شلوار می خوابی؟ آدمک کوکی شلوارشو در آورد. اومد تو تخت. پشتمو کردم بهش. بغلم کرد - کوچولوی من؟امير حوصله ندارم شروع کرد بوسيدن پشتم. بوسيدن گوشام و بازی با موهام - الان با هم. مکث کرد. سکس داشتيم.سکسو در واقع اونقدر يواش گفت که حدس زدم! حالا غريبه شدم؟برگشتم - حالت خوبه؟ عزيزم. گلم؟؟؟ بعد بغلم کرد. - حالا من اينجام بازم تنها می خوابی؟ خنديدم. به بغل زياد عادت ندارم. حالت خفگی بهم دست می ده. آروم دم گوشم گفت: زن من می شی شيطونم؟خنديدم.- به حرفای بعد از کردن نبايد زياد توجه کرد. می دونی که حرفای رختخوابی!! يک اصطلاحه!بعد چشمامو بستم. يعنی می شه با این سردر بخوابم. - نه جدی؟! به بابام می گم بياد با بابات حرف بزنه ولی قبلش می خوام خودت جواب بدی - چيه پرده ات رفته ديگه باکره نيستی بايد بگيرمت؟- اينقدر پست نبودی. - امير بخواب . دارم می ميرم از سردرد!!!تا صبح نخوابيدم. تمام شبو فکر کردم به همه چی. به آخرين حرف امير. نمی تونست راست باشه!!! مسخره بود. سر هفده سالگی من . ازدواج کنم. دلم می خواست بلند بخندم!! اونم با این امير. چقدر زشت خوابيده. اه اه با اين خوابيدم حرفای پری خانم يتک کله ام بود. خودتو نجات بده!!! بايد نجات می دادم؟ به چه قيمتی؟ راهنمائی می خوام. ولی از کی؟ امير و دوست دارم. خوب آره ولی مثل يک آدم. نه مثل يک شوهر. چه تلفظ مسخره ای داره اين لغت شوهر . يا شوور!!! اصلا من اجازه دارم عاشق شم با اين شرايطم؟ برای ازدواج عشق لازمه؟ مسلما!!! شايدم نه!!! وای دارم ديوانه می شم امير منو دوست داره؟ شايد دلش برام سوخت. يک فاحشه کوچولو. مريض باباشم. ولش کرده به امان خدا غلط کرده. نخير!! يکی بهم کمک کنه!!! کی صبح می شه. عقربه ها قدم می زنن با حرکت مورچه ای؟ نمی شه فيلی حرکت کنيد؟ نور که از پرده اتاقم بالاخره زد تو اتاق اميرو بيدار کردم. پدرم اينا نيومده بودن. شايد شمال رفتن؟؟؟؟- پاشو امير. پاشو برو خونتون!! صبح شده. تا اينا نيومدن برو!!! عين بچه ها بغلم کرد. - بيا با هم بريم. بيا بريم خونه ما. به بابام بگم راضی هستی. - به چی؟- ای بابا ازدواج ديگه!- امير بذار فکر کنم!!!- به چی؟ مگه فکر داره. عاشقمی ديگه؟؟ نيستی؟؟- نه! اما. - اما نداره عادت می کنيم بهم. با هم بزرگ می شيم. عاشقم می شی. قول می دم. من دوستت دارم. تو هم کلی وقت داری عاشق شی. يک عمر. کمه؟يک بند حرف می زد. - حالا برو خونه تا بعد. به بابام بگم به بابات بگه؟جواب ندادم. مغزم کار نمی کرد. کيو داشتم مشورت کنه. دستشو رو تنم ناشيانه چرخوند. بعد محکم بغلم کرد. - برو خونه!- يک بار ديگه. - چی يکبار ديگه؟؟از بغلش خودمو کشيدم بيرون. با خجالت خنديد. بعد خم شد و ناشيانه گونه امو بوسيد خواهش می کنم با موهام بازی می کرد. هوس را تو چشماش و حرکاتش می شد به وضوح ديدولی محل نمی ذاشتم اصلا حوصله نداشتم در گوشم گفت: خوشگلم بداخلاق گفتم: امير حوصله ندارم. ديشب نخوابيدم. سرم هم از همون ديشب درد می کنه. چرخيد و از پشت بغلم کرد. گوشمو بوسيد. موهامو بوسيد . شونه هامو.توی دلم گفتم: کاش کارشو بکنه و بره!! تحمل يک ثانيه ديگه باهاش بودنو نداشتم. باهام ناشيانه بازی می کرد. سينه هامو فشار می داد. عکس العملی نشون نمی دادم. چشمهامو بستم. شايد می شد يکی را مجسم کرد. يکی را که دوست داشتم. حالم بدتر شد. يک هنرپيشه خوش تیپ. مغزم کار نمی کرد خسته تر از اين بودم که بتونم فکر کنم. بايد ولش می کردم. بايد بگذارم هر کاری می خواد بکنه. فقط زودتر. زودتر!!!منو چرخوند. مجسمه يخی شده بودم. باهام بازی می کرد. تنمو با خجالت و با مکث می بوسيد حتی نگاهش هم با زور می کردم. پائين رفت پاهامو باز کرد. تحمل اين يک کارو نداشتم. سرشو گرفتم بالا. - نه!! نکن!! - چرا؟ خوشت نمياد. ؟ می گن نقطه حساس خانمها اونجاست. بهت لذت می ده!!! رفته بود رو منبر سکسولوژی!!! - من خوشم نمياد. - با ناراحتی گفت باشه. چيکار دوست داری برات بکنم. - هيچی کارتو بکن زودتر برو!! - يعنی چی؟- يعنی بابا من همه چی دوست دارم. - آخه الان گفتی . مکث کرد. مطمئن بودم دنبال لغت مودبانه براش می گرده.گفتم: نه از ليس زدن خوشم نمياد. - تو هم رفت. حدس می زدم از اين کلمه بدش مياد. روم خوابيد. حسابی راست کرده بود. نمی دونست چيکار کنه. پاهامو بردم بالا. گفت آخه تو تحريک نشدی. گفتم: اشکال نداره می شم!!! پاهامو حلقه کردم دورش. گفت: نکن ارضا می شم فوری. خوب نيست بايد با تو بيشتر معاشقه کنم. گفتم نه بابا!!! من دوست دارم طرفم زود ارضا شه!!!گفت: جدی؟؟گفتم: آره. اونهم از خدا خواسته منو بالاتر کشيد. می خواست در همون حالت بکنه تو. ولی در می رفت. از درد به خودم می پيچيدم. دلم می خواست بهش فحش بدم. دو سه بار اين اتفاق افتاد. ديگه تحملم تموم شده بود . با دست کير کلفتشو گرفتم گذاشتم روش و گفتم حالا فشار بده.
من خشک خشک بودم. تمام لحظه ورود رو حس می کرد. سرم داشت منفجر می شد. صورتش پر لذت بود و من پاره شدن وجودمو احساس می کردم. شونه اشو محکم گاز گرفتم. هيچی نگفت. بخودم می پيچيدم و همينطور شونه اشو محکم با دندونام فشار می دادم. شوری مزه خون تو دهنم که اومد. صدای ناله اش بلند شد. سه بار بالا و پائين کرده بود. ارضا شد و منو محکم زد عقب. حرکتش خيلی تند بود پس کيرش به شدت از بدنم جداشد. بی اختيار اشکها از چشمام می اومدن. بغلم کرد.- عزيزم ببخشيد. معذرت می خوام. گفتم برو. فقط برو.جای دندونام روی شونه اش بود. سريع لباساشو پوشيد. - ببين من سر حرفم هستم به بابا می گم با پدرت حرف بزنه!!!گفتم : بروووووو
و رفت. تا عصر بی حال افتاده بودم. پری خانم نه سراغم اومد و نه با من حرف می زد. اونقدر حالم بد بود که اصلا به حرفاش فکر نمی کردم. ولی نيمه های شب پيشنهادش دائم توی مغزم تکرار می شد. چيکار بايد می کردم. بايد با کسی مشورت می کردم. بايد ازدواج کنم يانه؟ ازدواج تنها چاره منه؟ يا از چاله به چاه افتادنه؟ برنامه اون برای آينده چی بود؟اصلا خودم چه برنامه ای داشتم؟؟؟چند روزی گذشت پدرم برگشته بود. خبری از پيشنهاد امير نبود. نوعی توهين برام بود ولی به هر حال خوشحال بودم. کم کم داشتم قضيه را کاملا فراموش می کردم. روز پنجم. توی اتاف مشغول سيگار کشيدن بودم. در زدند. پدرم بود. سراسيمه سيگار را خاموش کردم. بداخلاق وارد اتاقم شد منتظر بحث هميشگی بستن در اتاق بودم. ولی مسئله جدی تر به نظر می آمد. از چشمهای پدرم ترسيدم. تا به حال اينطوری نديده بودمش و به خصوص بعد از جريان مريضيم اصولا آرام تر هم با من برخورد می کرد. منتظر بودم حرفی بزنه. می لرزيد. بعد در کمال تعجب. سيلی محکمی به گوشم زد. اونقدر ناگهانی بود که فقط نگاه کردم. ترجمه فريادهای پدرم برای مغزم بعد از اون سيلی غير ممکن به نظر می اومد!!!تو پدر نداری که بدون اجازه قول به مردم می دی؟ تو از کی تا حالا آدم شدی؟؟ بی خانواده ای ؟ يتيمی؟ مرتيکه احمق جلوی همه بهم می گه دخترت پسر منو از راه به در کرده!!! سيل حرفها از دهانش بيرون ميامدند!!! جرات اظهار نظر نداشتم. بالاخره با صدائی لرزان گفتم: درباره چی صحبت می کنيد؟ (( هميشه پدرم برای من پدر بود نه بابا!!! شما بود نه تو!!!! ))- حالا ديگه نمی دونی؟ دختره پررو. کم ما رو عذاب دادی با کارات!!! بعد بهم نگاه کرد. زمين به دور سرم می چرخيد. خودم را کنترل می کردم. پدرم با ديدن قيافه من سعی کرد خودشو کنترل کنه!! دستهاش هم؛ هم صدای پاهاش و صداش می لرزيدند!!!
- حالا می خوام ببينم دختر من که صد تا پسرو لب چشمه می برد و تشنه بر می گردوند چی شده عاشق شده. اونم عاشق اين پسره پس پدرم در جريان بود. پس باعث افتخار بود. شايد امير حق داشت ما برای اونها هيچ بوديم. هيچ!!!روی تخت نشستم. پدرم هول کرد. - حالت خوبه!!-بعله!سرمو گرفت تو دستش - ببين چيکار کردم. آخه چرا اينطوری می کنی. من دست رو دخترم بلند کنم؟؟؟ آخه پدر جان چرا سر خود به امير بعله گفتی؟ اول با من مشورت می کردی. حالا ببين پدرش چطور دور برداشته!!!!شونه هامو بالا انداختم و گفتم: فکر نکردم جدی باشه!!! پدرم صورتمو نوازش کرد. بايد يخ روش بگذاريم حالا دوستش داری؟ - نمی دونم!!! خوب پس حالا ميان ببينيم اين شازده چه می کنه!و اينطور شد که قرار شب جمعه گذاشته شد!!شايد بارها و بارها خواب خواستگاری ديده بودم. به هر حال خواستگاری در ايران يک رسمه. شما می تونيد با يکی ساليان سال دوست باشيد ولی طبق آداب بايد بياد خواستگاريتون بايد به خوانواده احترام بذاره!!! به هر حال هيچوقت به خواب نمی ديدم که سر ۱۷ سالگی بيان خواستگاريم اونهم امير!!! برادر کوچکم دائم سر به سرم می گذاشت. می گفت: چادر نماز گلدارت يادت نره!!! تو آشپزخانه وای می استی تا بگم چای بياری!!! پشت در وای ناستی گوشا. آبروتو می برم برای من باور کردنی نبود!!! و فکر می کردم هر ثانيه بايد از خواب پا شم به راحله زنگ بزنم و خوابم را تعريف کنم و اونم بخنده!! پری خانم خوشحال و راضی قربون صدقه ام می رفت. پدرم دائم حرص می خورد و برادر بزرگم نا پديد شده بود. برادر کوچکم ته دلش راضی بود چون نامادريم پدرم را برای دادن من به امير تشويق می کرد و او هم برای خواستگاری از هنگامه که نامادريم هميشه مخالف بود روز شماری می کرد. در واقع من گوشت قربانی بودم بين پدر و مادرم. چون پدرم تنها موافق قضيه برادرم بود و من آتوی نامادريم!!!شب جمعه . اصلا نمی دونستم چی بايد بپوشم. بلد نبودم چيکار بايد بکنم. پری خانم نسخه های فرهنگی خودشو می پيچيد که لباس خانمانه بپوشم سنگين باشم به آقای دکتر نگاه نکنم! نظر ندم!!! و نامادريم برای اولين بار با من صحبت کرد که اين قضيه عين يک مهمونی می مونه و عمو جان را هم که می شناسم و خاله امير هم زن مهربونيه و تازه می فهميدم هيچکسو نداشتن يعنی چی. اگر راحله نبود. ممکن بود با شلوار جين وسط جلسه خواستگاری برم. راحله کمکم کرد که لباس بخرم. آماده شم. نمی فهميدم اون چرا ذوق می کنه. شايد عروسی خودشو تو عروسی منو می ديد . راحله عاشق شده بود عاشق دوست برادرش. من رويا بودم براش. رويای خودش. برای خودم هيچی نبودم. جز زندگيم يعنی جوک بزرگ دنباله دار منو دنبال خودش کشيده بود. زندگی من هميشه يک جوک عظيم بوده و هست هميشه پر هيجان هميشه غير منتظره و ساعت خواستگاری رسيد و يک دسته گل بزرگ وارد خونه شد با گلهای مختلف که به بوی يکيش حساسيت دادم و نصيب حياط خلوت شد. امير اصلا حرف نمی زد و عمو جان هم آنچنان با غضب مرا نگاه می کرد که ترسيده يک گوشه کز کردم