Wednesday, December 07, 2005

salam



سلام
دوستان عزیر وبلاگ های خودم رو تکمیل کردم و در اختیار شما عزیزان میگذارم که نهایت استفاده رو بکنید
امید وارم رضایت شما جلب شود ممنون
دوستان هر کی میخواهد سکس کنه به ایدی های من پی ام بده من کمکش میکنم
-

Friday, December 02, 2005

من وامیر2

سلام
من وامیر 2
خاله امير با مهربونی شروع به صحبت کرد که دو جوان همديگر را دوست دارن و سن مهم نيست و دختر هم اصولا بيشتر از سنش می فهمه .
عمو جان زير لب نق می زد که: همين نيم وجبی پسر گنده منو رو انگشت می چرخونه. معلوم نيست چيکار کرده من بلند شدم. پری خانم دم پله ها منو گير آورد و با چای برگردوند خنده ام گرفت. دلم می خواست چای را روی عمو جان بريزم!!!! ولی پام به اتاق که رسيد پدرم سينی را از دستم گرفت و پری خانم را صدا زد. من و امير را بيرون کردند. حرفی با امير نداشتم بزنم. امير آهسته گفت: می شه ببوسمت؟ گفتم: فعلا که گويا اجازه من دست همه است جز خودم!!!! بدون حرف خم شد. لباشو روی لبام گذاشت. حرکتی نکردم. عقب برگشت. - ناراحت شدی. - نه! - پس چی؟ - حوصله ندارم!!! - چرا؟ - همين جوری. - چقدر خوشگل شدی. - ممنون! - از حرفای بابا معذرت می خوام. هنوز فکز می کنه من بچه ام. - شايد راست می گن عمو جان. - ديگه نبايد بگی عمو جان. بايد بگی بابا!!! حالا دو تا بابا داری. بی اختيار گفتم و هيچی مادر. امير نگاهم کرد. اشک تو چشماش جمع شد. گفتم. اوه معذرت می خوام خوب مادر من زنده است ولی تو غيبت کبری است.خنديد. عين بچه ها می موند می شد فوری حواسشو پرت کرد صدامون کردن شيرنی تو حلقمون کردند و حلقه دست من. خيره به حلقه نگاه کردم. چه راحت حتی از من نظرمو نپرسيده بودند. يعنی اينقدر بديهی بود؟ پدرم لبخند می زد. عمو جان گوشهاش سرخ بود. بعدا از زبون نامادريم شنيدم که به دوستاش می گفت: فسقلی چه شانسی داره. جهاز که نمی بره. دو تا زمين که مهرشه. تمام خونه زندگی انگلسيم که نصف نصفه. خرج تحصيل همه چی. همه قرارها گذاشته شده بود. بدون من!!! پس اينطوره دختری که مادرش نباشه براش تصميم گرفته می شه تازه بايد خوشحال باشه فردای اونروز قرار داد رو برام روشن کردند. با معلم خصوصی دیپلم می گيری. تابستان ازدواج می کنی و مدارکت از حالا روش کار می شه تا سپتامبر هر چی لازمه آماده می شه و از سپتامبر هم می ری دانشگاه به به چه قسمت مناسبی. همه آرزوشو دارن. تو هم بايد خوشحال باشی. چرا نبودم. شايد فقط يک دختر حس می کنه چرا؟بالاخره برادرم به آرزوش رسيد. نامادريم دلخور بود. دلش نمی خواست پسرش الان ازدواج کنه! بعدم ( دختره فسقلی ) هنگامه را بگيره پدرم همه جوره کمک و پشت برادرم بود و اين بيشتر اونو عصبی می کرد. کی برای انتقام مناسب تر از من بود. شده بود منقل مجالس و پارتی ها و غيبت هاش برادرم پيشنهاد کرده بود عروسی امون يک روز باشه! می گفت جالبه! با مزه است ولی هنگامه راضی نبود. دوست داشت عروسی اش منحصر به فرد باشه من صد در صد از کليه جريانات به دور بود. پدرم بهانه آروم نگه داشتنمو داشت. امير يک هفته بعد از خواستگاری بايد بر می گشت. هفته آخر دائم خونه ما بود. هر لحظه پهلوم بود. چشممو باز می کردم بود. حتی می بستم هم بود. مثل يک رويا شايدم کابوس! چيزی نمی گفتم. کتاب که می خوندم نگاهم می کرد. سيگار که می کشیدم بهم خيره می شد. حرص می خوردم. عصبی می شد. لحظه شماری می کردم که بره! دو روز قبل از رفتنش اومد پهلوم. اصلا باهاش صحبت نمی کردم. حرفی نداشتم بزنم. اگه حرفی می زد وانمود می کردم گوش می دم. اگه سوالی می کرد مودب ( تا اونجائی که می تونستم جواب می دادم ) . سيگار دهم را روشن کرده بودم. در عرض دو ساعت. خودم هم احساس می کردم دودکش شدم! کتابی جلوم باز بود. يک کتاب معمولي. تصوير دوريان گری. می خودندم و نمی خودندم. می ديدم و نمی ديدم تصوير شخصيت داستان با کثافت کاريهاش عوض می شد و خودش تغيير نمی کرد. خاکستر سيگار می ریخت لای کتاب. عين معتادا شده بودم. کتابو بست بهش نگاه کردم. - نگام کن يک دقيقه! سرمو انداختم پائين. بعله؟ زير چونمو با دست بالا زد. نگام کن؟ گفتم: بعله؟ - قول بده سيگار نکشی. خيلی می کشی. بسه ديگه! خودتو کشتی. هی نمی خوام هيچی بگم ولی. ديگه همه چيت زياده رويه. مشروبت سيگارت. - پشیمون شدی؟ - ای بابا! آدم باهاتم حرف می زنه شروع می کنی! - باشه! حرف نمی زنم! کتابو باز کردم. کتابو بست. سيگارو گرفت تو دستش له کرد. حوصله لجبازی نداشتم. با جلد کتاب بازی می کردم. منتظر بود اعتراض کنم. می دونستم از حالا جبهه گرفته! هيچی نمی گفت. هيچی نمی گفتم! حوصله ام سر رفت. آهسته گفتم: می شه بقیه کتابم را بخونم.گفت : نه! بلند شدم. کتابو تو کتابخونه بذارم. دستمو کشيد. تعادلمو از دست دادم. افتادم تو بغلش. محکم منو به خودش فشار داد. - دوستت دارم. نکن اينکارا رو ديگه. داره غصه هات تموم می شه. حرفی نزدم. بدجور فشارم می داد . نفسم داشت بند ميومد. بعد سرمو گرفت بالا و شروع کرد به بوسيدن. حالم بد می شد. چی داشتم بگم. حلقه نامزدی تو دستم بود. به انگشتم فشار می آورد. آروم گفتم: امير. ببخشيد. الان حوصله ندارم. - حوصله ات ميارم. خانم کوچولوی من!! و شروع کرد بوسيدن. و بی وقفه می بوسيد. دوست داشتم گريه کنم. يا بزنمش کنار. دلم نميومد. بی حس نشسته بودم و اون می بوسيد و می بوسيد و می بوسيد. بعد دوباره محکم منو به خودش فشار داد. و نوازشم کرد. من می رم دلت برام تنگ می شه؟ جواب ندادم. روم نمی شد بگم. دارم نصف ثانيه ها رو هم می شمارم تا بری. زير گوشامو بوسيد و گفت: هر روز بهت زنگ می زنم. صبحا و شبا. بايد با هم باشيم . صبحا با صدای هم بلند شيم. شبا با صدای هم بخوابيم. بعد با خجالت خنديد. - شبا تو بغلميا! فقط جون من سيگار نکش خوب. آروم گفتم: امير. دوست داری دروغ بشنوی؟ گفت: نه دوست دارم نه ای واقعی بشنوم! جواب ندادم. - بگو نه! بگو نه! بگو نه! خيلی خوب نه!!!! بوسيدم. با اکراه خودمو کنار کشيدم. - قربون خجالتت برم! جواب ندادم. بغلم کرد. دست رو پشتم کشيد. باهام بازی می کرد. گفتم: امير. ميای تا ازدواج نکرديم. سکس نداشته باشيم؟ گفت. اه! يعنی چی. الان نامزديم که! چطور قبلش داشتيم ؟ و دو باره منو طرف خودش کشيد. گفتم. امير. آخه!. گفت: هيس هيچی نگو. و بوسيد و بوسيد. مزه اش به الانه! بلوزمو زد بالا! آروم سرشو برد توی سينه هام. اونقدر خودمو عقب کشيدم که چسبيدم به ديوار و ديگه جائی نبود برم. زیپ شلوارشو باز کرد. پاهامو دور کمرش انداخت. دامنو بالا زد و شورتمو کنار. چه سريع می خوايت به نتيجه نهائی برسه. بدم نبود. راحت می شدم فوری. شورتمو در نياورد. با دست باهام بازی می کرد. گفتم نکن! گفت: چرا؟ بدت مياد لذت ببری و ادامه داد. لذت نمی بردم. مشکل اين بود. چرا بعضيا فکر می کنن همه بايد از کليشه ها لذت ببرن. سعی می کردم دوستش داشته باشم. آخه حقا خوب بود. ولی نمی تونستم. خوب بودن و حتی دوست داشتن ساده خيلی عميقه ولی لزوما دليل بر عاشق شدن و اينکه بخواهی يک عمر با کسی باشی نيست. يک عمر. همش هفده سالمه. يک عمر يعنی تا کی؟ غرق در افکارم بودم. از درد فرياد زدم. خنديد. هيس همه را می کشی تو اتاق. آروم باش. آروم. از درد به خودم می پيچيدم. تحريک نشده بودم. و اون بدون توجه کرده بود تو! شديدا هم تحريک شده بود. شايد اولش کمی رعايت می کرد ولی از خود بی خود بود. محکم بالا و پائين می کرد. دستمو روی دهنم گذاشتم و گاز می گرفتم. درد داشتم. اونم بدون هيچ تماس ديگه ای بالا و پائين می شد. سرش پائين بود. آه خدا. کی تموم می شه. آه خدا بذار زودتر بياد اين آبش. آه خدا. مردم. اشکها از گوشه چشمام می ريخت. دست خودم نبود. درد داشتم. وزنشو انداخت روم. ارضا شد. سرشو گذاشت روی شکمم. آهی کشيد.- اوم. تو معرکعه ای جواب ندادم. اصلا نفهميده بود که گريه کردم. منم هيچی نگفتم. بعد از يک ربع. دوباره منو بوسيد. - لذت بردی؟ جواب ندادم. گوشمو بوسيد. - نه بگو لذت بردی گفتم پاشيم بريم بيرون! زشته گفت: از کی تا حالا!. راستی تو دوست داری کی بچه دار شيم؟ تا ازدواج کرديم يا چند وقت بعد.بی حال گفتم: بعد درباره اش حرف می زنيم. - دوست داری اسم بچه رو چی بذاريم؟ جواب ندادم. سرمو برد توی سينه اش. وای کوچولوی من . روز آخر قرار بود خونه امير اينها باشم پدرم هم بود. من و خاله اميرد توی آشپزخونه بوديم. من هيچ کاری بلد نبودم. می خواستم کمک کنم ولی بيشتر مزاحم بودم خاله امير خنديد. عزيزم جز برنامه تحصيليت خانه داری را هم اضافه می کنيم. خودم بهت ياد می دم. امير زرشک پلو خيلی دوست داره. گوشت پخته را اين مدلی دوست نداره اون مدلی دوست داره. حوصله نداشتم. خيره به قابلمه نگاه می کردم. يکدفعه از سوال خاله اش جا خوردم. - ببخشيد می شه مجدد تکرار کنيد؟- تو اميرو دوست نداری به خاطر موقعيتش زنش شدی نه؟ جواب ندادم. يکدفعه تکونم داد. - به خدا قسم اگه اذيتش کنی با من طرفی. حس کردم دارم خواب می بينم. مرز بيداری و تصوراتم از بين رفته بود. دارم حتما روانی می شم. ! - با توام!!؟؟؟ انرژيم تحليل رفت. تو دستاش ول شدم. ترسيد. - حالت خوبه. يک ليوان آب آورد. بعد دست پاچه شروع به معذرت خواهی و جويده جويده از اينکه امير تنها يادگار خواهرشه و خيلی پاکه و من بايد خوشحال باشم و و ...
عمو جان از پرتاپ هر گونه متلکی دريغ نمی کرد. رنگ و روت پريده عروس خانم! خجالتی شدی؟ دکتر جون! عروس کوچولوت نوازش می خواد. عادت به نوازش کرده. يعنی اين ساعتها تموم می شه و بالاخره فرودگاه. بغلم کرد. اشک می ريخت.گفت: دوستت دارم. عين يک رباط گفتم: منهم.گفت: بهم وقادار می مونی. گفتم: بعله. مطمئين باش. و رفت. پدرمو راضی کردم که معلم خصوصی را هم برای من بگيره و هم راحله! به بهانه با هم درس خوندم می خواستم راحله استفاده کنه. پدر راحله مشکل مالی نداشت ولی خرج کردن برای تحصيل دختر را احمقانه ترين کار دنيا می دونست. راحله هم به خاطر مهدی - دوست پسر جديدش يا عشقش- می خواست دانشگاه قبول شه! و من هم بدون اينکه واقعا بخوام. يا طبق قرار بخوام. با اون تست می زدم. درس تنها مرحم دلم بود. تنها چيزی که باعث می شد يادم بره. طبق قرار امير صبحا زنگ می زد و شبها. حرفی برای گفتن نداشتم. جملات تکراری. درس می خونم. خونه راحله بودم. درس می خونديم. يا راحله اينجا بود درس می خونديم. ولی او يک ساعت صحبت می کرد از تمام اتفاقات بيمارستان. هوای بيرون مد جديد. هنگامه که خريد می رفت. برای من هم خريد می کرد. البته منکه قرار به جهاز بردن نداشتم. اونها حتی منو با خودشون نمی بردند. لباس عروسی را هم خود امير انگليس پسنديده بود. حلقه ازدواج هم قرار بود خاله اش انتخاب کنه! من در اين ازدواج چيکاره بودم؟صبح زنگ تلفن.- دوستت دارم.- منهم. شب زنگ تلفن. -می بوسمت- منهم. کليشه. تکرار. تکرار. صدای فرياد هنگامه ميومد. نگاش کن. براش آئينه و شمعدون انتخاب کردم. همچين نگاه می کنه انگار براش پفک نمکی خريدم. خوب اگه دوست نداره بگه. من اينهمه زحمت کشيدم. انتخاب کردم.
برادرم عصبانی شب تو اتاقم اومد. - چرا اينطوری می کنی. حداقل يک تشکر بکن از هنگامه. جواب ندادم. - اصلا برات مهمه؟ اينهمه مردم برات زحمت می کشن؟ اصلا برات مهمه؟؟؟؟هنگامه هم درس داره تازه مدرسه هم می ره. تو چی؟داشتم عصبانی می شدم. تو دلم خودمو دلداری می دادم. توصيه های روانشناسی. با من صحبت نمی کنه. مخاطب ديوار کناريه. - با توام؟؟؟ اصلا مردم برات اهميت دارن قابل کنترل نبودم. فريادهام. تا سه تا خونه اونورتر می رفت. برادرم از اتاق رفت بيرون ولی فريادام با هق هق گريه ام تموم نمی شد. از هق هق ها بيشتر حرصم می گرفت. چرا بايد گريه کنم. شما ها منو دوست داريد. به من اهميت می دين. برام انتخاب می کنين. شايد منم دوست داشته باشم انتخاب کنم. شايد برای منم خريدم جالب باشه. شايد و شايد و شايد. بد شده بودم. بدترين کلمات رو استفاده می کردم. پری خانم اومد تو اتاق. بغلم کرد. هق هقها گريه شد. پری خانم فربون صدقه ام می رفت. عزيزم. منظور نداشتن که! می خواستن کمک کنن. خوب خودشونم جوونن خامن بی تجربن. و پدرمو راضی کردم. پری خانم برام خريد کنه. تمام چيزهائی که خريده بودن را پس دادن. حداقل پری خانم از خريد لذت می برد. يا من اينطور فکر می کردم. تا اين که ديدمش که آيئنه و شمعدون را بغل کرده و می گه. دخترم عروسيتو که نديدم. حالا برات عروسی می گیرم. دخترش تو بچگی از مريضی مرده بود. عجب نحصی بودم من!!! خودم. عروسی ام. کارام. زندگی امامير رفت. رفت انگليس صبح زنگ می زد منو از خواب بيدار می کرد. شب زنگ می زد. که من بخوابم. زندگيمو تو درس قاطی کرده بودم. با راحله برای کنکور می خوندم ولی کسی نمی دونست. راحله را عاشق می ديدم. همه می گفتن من عاشق اميرم. پس چر مثل راحله برای تلفناش دقيقه شماری نمی کردم. چرا راحله اينقدر حرف داشت بزنه و من يکی از اون حرفا را هم نداشتم. چرا اگه از صبح حرفی را هم آماده می کردم شب يادم می رفت؟ چرا با اينکه قول داده بودم سيگار نکشم بيشتر از هميشه می کشيدم. چرا دلم می گرفت و می گفتم حالم خوبه!!!پس چم بود؟؟همه به حالم قبطه می خوردن. شوهر پول دار؟ خارج!! تحصيلات. مهر فراوان!!! پس چه مرگم بود. خودمو جلوی آئينه نگاه می کردم. مدتها بود که يادم رفته بود راحت بخندم يا حتی راحت گريه کنم به خودم تلقين ميکردم بخند خوشحال باش. لباس عروسيمو برام فرستاد امير. لباسو اون برام انتخاب کرده بود. ساده بلند چاک دار با يک دنباله بلند. دم آئينه نگاه می کردم. تنها! يواشکی. نمی خواستم کسی نگام کنه! بايد بود خودم می ديدم. درست اندازه ام بود! پشت لباس باز بود. دست کشهای بلند داشت. خودمو برانداز کردم. موهامو بالا زدم. خودمو برانداز کردم. به خودم گفتم بيا برای خودت خوشی بساز. از ذهنت استفاده کن آرايش چه مدلی؟ موهای چه مدلی؟ تور چه مدلی؟ چرخيدم. يک لحظه از ديدن خودم لذت بردم. به خودم لبخند زدم. ياد داماد افتادم. خواستم اميرو مجسم کنم. نمی تونستم. نمی خواستم. خواستم باز از خودم فرار کنم. يک چرخ ديگه زدم. ديگه ذهنم بهم کمک نمی کرد. خواستم به يک عاشق خيالی فکر کنم. نشد. خواستم يکی کنارم با لباس داماد باشه! نشد. وقتی به خودم اومد که قطره های خون رو دامن لباس می چکيد. ترکيب قشنگيه. سفيد و قرمز. اگه تور سرم بود خوشگل ترم می شد. يک چرخ زدم پری خانم سراسيمه می کوبيد به در. مبهوت جای خالی آينه را نگاه کردم درو برای پری خانم باز کردم اينقدر دستپاچه شده بود که اصلا گوش نمی داد من چی ميگم. می گفت قضا و بلا بوده. مردم چشم ندارن ببينن من خوشبخت می شم. لباسو برام تميز کرد. گفت به کسی چيزی نگيم!!!باز شب می شد و باز روز می شد. تنها تفريحم معلم های خصوصی بودن. هنگامه ديگه کاری بهم نداشت. برادرم غرق عشق بود. لذت خريد. گشت و گذار. اينور و اونور. من بازم تو شادی اونا فراموش شده بودم. گم شده بودم. خوب بود کسی بهم کاری نداشت. روزها می گذره باز شب می شه. شب باز روز می شه. و روز باز شب. و اينا يعنی تکرار. يعنی عمر بعضی وقتا احساس مس کردم حتی مژه هام آزارم می دن. تنمو می خورن. بهم فشار ميارن. موهام که بدتر. بک روز که خيلی موهام اذيتم می کردن. چيدمشون. موهام دورم رو زمين می رخت. با برگ درخت مقايسشون می کردم. به موهام گفتم که تا تابستون شابد باز بلند شن. و خنديدم. پری خانم از ديدنم وحشت کرد. بايد قضيه مخفی می موند. با يک آرايشگر خوب. موهای بلندم کوتاه که مده روزه شده بود راحله تمام فکر و ذکرش عشقش بود. يک روز رفتم خونشون قرار بود معلم بره اونجا. تو حمام بود. برادرش فقط خونه بود. زياد با هم حرف نمی زديم. باهاش رودربايستی داشتم. احساس می کردم خيلی ازم بزرگتره! گفت: عروس خانم به اين بداخلاقی نديده بودم!!! اينقدر که اين آبجی ما ذوق عروسیتو داره خودت داری؟ بار اول بود يکی عروسيمو زير سوال می برد. همه فکر می کردن بايد داشته باشم؛ ذوقو می گم!!!- گمانم دارم! و به حلقه ام خيره شدم!!- چرا با خودت روراست نيستی!!!جواب ندادم. تمام مدت کلاس به اين حرفش فکر می کردم. چطور فهميده بود؟ از طرفی تلخ تر اينکه کسی که منو نمی شناخت منو زير سوال می برد ولی بقيه!!!!!! بعد که می خواستم برگردم خونه!! با خنده بهمگفت: تلفن ما رو که داری. دلت گوش خواست بهم زنگ بزن مثال پرنده تو قفس مثال قشنگی برای حالت من نبود. نمی دونستم چمه جز اينکه خودمو به در و ديوار می زدم که خلاص شم ولی از چی را نمی دونستم. دلم می خواست حرف بزنم. يک روز که داشتم از بغض خفه می شدم . زنگ زدم به راحله برادرش گوشی را برداشت. راحله نبود. منتظر بهانه بودم با برادرش صحبت کنم. هم دلم می خواست و هم نمی خواست. حس عجيب درگيری. - دوست داری با من جای راحله حرف بزنی؟- منظورتونو متوجه نمی شم. - صدات افسرده است شروع کن. بگو چته؟- عذر می خوام! نمی دونم درباره چی حرف می زنين؟- چه مرگته! آدم وقتی می بينتت فکر می کنه تو دنيا يک کشتی غرق نشده هم نداری!بی پروا هر چی دلش می خواست می گفت. راحله هم همينطور بود. تو بيان حسش مشکلی نداشت. جواب ندادم. اگه می دونستم مشکلم چيه شايد نيازی به حرف زدن نبود. - چرا ساکت شدی؟ داری يک شوهر باکلاس پولدار ميکنی! از اونائی که دخترا جونشونو حاظرن بدن حداقل دو ماه زنش باشن پس چته؟ بابات که راست و چپ برات پول خرج می کنه. از گل بهت نازک تر نمی گن. اين راحله ما رو ببين بابام براش تره هم خورد نمی کنه! قدر زندگيتو بدون. - بله! شما درست می گين. مزاحمتون نشم. به راحله سلام بريونيد بگيد اگه وقت کرد به من زنگ بزنه!!!- کجا؟ کم آوردی حرف حساب شنيدی؟ حالا خدا وکيلی ترسيدی زن طرف بشی از خوشيت کم شه يا محدود شی يا...يک ريز حرف می زد. دلم می خواست بهش فحش بدم و قطع کنم ولی نمی دونم چرا گوش می دادم. بعد از يک نيم ساعت بد و بيراه گفتن به من. خنديد و گفت: شايد يک مشکلت اينه که از خودت دفاع بلد نيستی بکنی. خنديدم. خنده عصبی. صدام می لرزيد. بغض گلومو فشار می داد. از اين بغض لجم می گرفت و بيشتر بغضم می گرفت. گفتم: شايد چون دليلی برای دفاع از خودم ندارم. - تا حالا فکر کردی چرا خوشحال نيستی؟ چرا حالا که ديگه از دست چيزای کوچيکم راحت می شی ته دلت راضی نيستی؟ چرا با اينکه يکی بهت اهميت می ده. حتی دستشوئی رفتنتم براش مهمه همش بد اخلاقی؟؟ لحنش عوض شده بود؟ دلش برام می سوخت. ولی چرا؟بعد فوری گفت: برو فکر کن. دو روز ديگه بهم زنگ بزن. فعلا. و ميون گيجی من تلفن را قطع کرد. دست رو نقطه حساس گذاشته بود. مسئله اين بود که حتی از فکر چرا هم می ترسيدم. می خواستم بگذره! عقد . عروسی. انگليس عمر. همه چی. راه چارمو فقط همين می ديدم. دنبال دليل و معلول و علت نمی گشتم. نمی خواستم بگردم. هنوز کاملا مغزم به فعاليت بر نگشته بود که امير زنگ زد. با کی حرف می زدی؟ خنديدم. - با راحله.- آهان. چقدر حرف می زدی. نگفتی امير زنگ می زنه؟ دلش طاقت نداره و ...بهش گوش نمی دادم. چند بار الکی گفتم آره و چند بار نه!!! بعدم دوباره رفتم تو فکر. چرا اميرو دوست نداشتم. مگه چيکار کرده بود؟ بيچاره هميشه باهام مهربون بود. از هيچ کاری دريغ نمی کرد. يعنی هنوز رامين رو دوست داشتم!! نداشتم. مطمئن بودم. ديگه اصلا با زور يادش می آوردم پس چی؟ نکنه مازوخسيم دارم. چون بهم محل می ذاره ازش خوشم نمياد. به خودم گقتم نه بايد دوستش داشته باشم. به روش تلقين. ديگه عکسای اميرو با خودم همه جا می بردم. همش نگاه می کردم. می گفتم که دوستش دارم ده ها بار هزار بار ده هزار بار. فرقی نمی کرد. حالم بدتر می شد. فاصله نفس تنگی هام بيشتر می شد. مثل يک شعر تکراری بود برام. از اينائی که بدتون مياد ولی هی تو مغزتون تکرار می شه. کنکور مرحله اولو داده بودم. نتيجه اش خوب بود. کلی ذوق داشتم. چرا؟ من که قرار نبود بمونم! نتيجه راحله هم خوب بود. شايد از خوشی اون خوش بودم. به برادرش زنگ نمی زدم. اونم هيچی نمی گفت. يک روز کلاس داشتيم با راحله. معلم کنسل کرده بود با اون و من نمی دونستم. خونه نبود. برادرش منو برد تو خونه! تا راحله بياد. دلم نمی خواست باهام حرف بزنه. اونم هی فقط نگاهم می کرد نگاهش آزارم می داد. هر چی بيشتر نگاهم می کرد بيشتر تو کتاب می رفتم. گفت: تو چرا کنکور می دی. به خاطر راحله؟ خنديدم - خوشحالم می کنه! - می دونی داری جای يکی رو می گيری؟ - ساکت شدم. - جرات کردی فکر کنی. ؟ بالاخره حرفشو زده بود. نگاهمو دزديدم. با پروئی اومد جلو صورتومو بالا گرفت. تو چشام نگاه کن!- دستپاچه گفتم: به شما چه ربطی داره؟ - گفت: به تو چه ربطی داره راحله معلم داشته باشه يا نه! - راحله بهترين دوستمه و شايد تنها دوستم! - خوب تو هم تنها کسی هستی که به خواهرم اهميت می دی. - گفتم: خوب شما چرا اينکا را رو براش نمی کنين؟- بابام نمی ذاره. تازه اينا مسائليه که شما بچه ننر پولدارا نمی فهمين. جواب ندادم. گفت: خوب . فهميدی؟ گفتم: نه. گفت: چرا نمی فهمی که با حساب منطق نمی شه ازدواج کرد. احمق کوچولو. خوب مشکلت با جناب دکتر اينه که دوستش نداری. فوری جبهه گرفتم: نه خير دوستش دارم. خنديد: نه بچه جون نداری. اگه داشتی. دائم مثل اين توله سگا چشات پر اشک نبود. خنده ام گرفت! تشبيه جالبی بود. يکدفعه بغلم کرد. آروم گفت: نترس کاريت ندارم. دلت می خواد گريه کنی؟ لابد صد بار تنها با خودت گريه کردی . يک بار هم تو بغل من گريه کن.گريه ام نميومد. سرم درد می کرد. اول يواش عقب زدمش. ولی کاری نمی کرد. شايد مثل يک برادر بغلم کرده بود يا يک پدر يا يک دوست عادی. سرمو گذاشتم رو شونش. خنديد گفت: عين بچه های دو ساله ايها!! مظلوم!! هر چند هيچ دختری ذاتا مظلون نيست. و خنديد. ديگه داغ می شدم. چرا می خواستم گريه کنم؟ لزومی برای گريه نبود. با بغضم کلنجار می رفتم. دست کشيد پستم. چرا مقاومت می کنی بچه؟ خوب گريه کن. حداقل يک کم بهتر می شی. منتظر استارت بودم. زدم زير گريه. برای اولين بار تو تمام عمرم با صدای بلند. سرمو کردم تو شونه هاش. هيچی نمی گفت آروم نازم می کرد. هيچ حرکت عوضی نمی کرد. ولی نمی دونستم کارم درسته يا نه!...بعد از اون جريان سعی می کردم آهسته برم و آهسته بيام! يعنی مواقعی برم خونه راحله اينا که بدونم حتما خودش خونه است! روزها پشت هم ميومدن و می رفتن و به زمان عروسی نزيک و نزديک تر می شدم! نمی دونستم چيکار کنم! همه چی آماده بود! لباس! کفش؛ وقت آرايشگاه! همه چی جز من! ديگه مثل دود کش سيگار کشيدن يا شيشه؛ شيشه مشروب خوردن هم دردی را دوا نمی کرد. نمی تونستم قضيه را هضم کنم. همه منتظر نتيجه کنکور مرحله دوم بودن! و من گيج و منگ!! امير اومده بود ايران! شب قبل و قرار بود ظهر بياد خونمون! کلافه بودم. اونقدر که حالم داشت بهم می خورد! ديگه نمی تونستم؛ بايد با يکی حرف می زدم. کی به حرفام گوش می داد؟ کی حوصلمو داشت! چاره ای نبود؛ به برادر راحله بايد زنگ می زدم!! هيچکسو جز اون نداشتم. زنگ زدم و با عجله خواستم بياد نزديک خونمون. اونقدر سراسيمه بودم که اونم ترسيد. تا محل قرارمون دويدم. تا ديدمش زدم زير گريه!! دستپاچه شده بود!! اونقدر که حرفای بی سرو ته می زد! - راحله چيزيش شده؟ يکيتون حامله اين؟ دکتر چيزيش شده؟ مريض شدی؟ و من گريه امونم نمی داد! در واقع خودمم زياد نمی دونستم چمه! فقط حالم بد بود. ميون گريه يک لحظه صورت عصبانی امير و ديدم. و برق از چشمام با سيلی محکمش پريد. مزه شور خون تو دهنم پخش شد. کشون کشون بردم تو ماشين! صدای برادر راحله که اميرو صدا می زد. گنگ تو گوشم می پيچيد. امير بد و بيراه می گفت. گيج بودم نمی دونستم به من فحش می ده؛ به خودش يا برادر راحله! شايد به هممون! در خونه يک دستمال داد دستم!- دهنتو پاک کن! الان عصبانيم! نميام خونتون. برو تو. من يک چند ساعت ديگه ميام. جواب ندادم. فقط اطاعت کردم. خدا خدا می کردم پدرم منو نبينن!!تا وارد شدم! پدرم با کنکجکاوی صدام کردن:- کجا رفتی؟ سرمو انداختم پائين! گفتم: سوپر سر کوچه -حالت خوبه؟ - يک کم سر گيجه دارم . می رم دراز بکشم! آخه آفتاب تند بود؛منم با عجله رفتم! - آفتاب؟ هوا که ابره!!! سرتو بگير بالا ببينم! - يخ کردم. - کدوم حرومزاده ای دست رو دختر من بلند کرده!!!-با وحشت گفتم: خوردم زمين نگفتم؛ ترسيدم نگران شين! - از کی تا حالا زمين پنج تا انگشت داره؟ حالا دروغم می گی؟ - جواب ندادم!! نمی دونستم چی بگم؟ - اين پسره نمک به حروم دست روت بلند کرده؟ چشمهای پدرم کاسه خون بود. می خواستم بگم نه! کميته بوده!! نتونستم. گفتم: شايد حق داشته! - حق؟ غلط کرده؟ زبونشو بريده بودن؟ پدرم با صدای نامادريم که می گفت پای تلفن می خوانشون با اصرار!!! رفت تو اتاق تا پدرم برگشت دويدم به سمت اتاقم!! دلم می خواست گريه کنم ولی نمی تونستم! چند دقيقه بعد پدرم اومد تو اتاق! بدون در زدن!!- بريم خونه اين مرتيکه عوضی ببينم به چه حقی پسرش دست رو دختر من بلند کرده! -خواستم حرف بزنم. پدرم دستمو کشيدن. آخم دراومد! بار دومی بود که کشيده می شدم!!پدرم لبخند زدن: بيا دختر خودت بيا ديگه. نامادريم روپوش روسری پوشيده حاظر دم در ايستاده بود. پدرم گفت: شما نميائين! نامادريم گفت: عصبانی هستی . تصادف می کنی. اونجا ممکنه کار احمقانه ای ...پدرم فرياد زدن: يعنی چی؟ من چه کار احمقانه ای کردم تا حالا! به جز اين که به اصرار شما با عروسی اين دختر موافقت کردم؟ اين کار به من و اين دختر ربط داره! می گم شما خونه می مونی!!نامادريم نگاه زهر داری بهم انداخت!! تو ماشين پدرم سعی می کردن خودشونو خونسرد نشون بدن! حتی چند تا جوک هم گفتن! و اين منو بيشتر می ترسوند! يکدفعه گوشه خيابون پارک کردن! - می خوای با اين پسره ازدواج کنی يا نه؟ مظلوم نگاه کردم! - حرف بزن دختر. اين چند ماهه هر چی می خواستم بدونم تو دلت چی می گذره نفهميدم! می خوای زنش بشی يا نه؟ اين برادر دوستت يک چيزائی می گفت! جا خوردم! يعنی برادر راحله به پدرم زنگ زده بود!؟ گفتم: نمی دونم! - نمی دونم نداريم! يا آره يا نه! لزوما چون دکتره! چون پسر دوست منه! چون پولداره! چون ظاهرا دوستت داره اينا دليل نمی شه! خودت می خوای يا نه؟ اصلا دوستش داری يا نه؟ به خودم جرات دادم! با صدائی که خودم با زور می شنيدم! جوری که خودم هم از خودم ترسيدم؛ گفتم نه!!! - پس لال بودی اين چند ماه؟ يا بابات لای جرز ديوار بود!لحن پدرم ترسناک تر و ترسناک تر می شد! اين لحنو هيچوقت نديده بودم!! داغ شدم با بغض گفتم: آخه نمی دونم چرا دوستش ندارم! پدرم خنده عصبی کرد! مگه دوست داشتن دست خود آدمه! خوب دوستش نداری. حالا هم چيزی نشده. می ريم قضيه را تموم می کنيم! و راه افتاد. تا در خونه امير اينا ديگه حرفی نزديم. زنگ زديم! عمو جان با تعجب در را باز کرد. امير کجاست؟ به من نگاه کرد. -اومد پهلو تو که؟ چی شده؟پدرم خيلی جدی گفتن: شازده ات باشه يا نباشه فرقی نمی کنه! اومدم با خودت کار دارم! و خيلی خونسرد دسته چکشو در آورد. چقدر خرج اين کارناوال کردی؟ تو پولشو دادی وگر نه اين جوجه دکترت که پول نداشته! عمو جان مات نگاه می کرد. - حالت خوبه؟- از هميشه بهترم! بعد از اين چند ماهه که زندگی نداشتم. تو جر و بحث بودن که در همون حال امير وارد شد. سعی می کرد خونسرد باشه. پدرم رفتن طرفش. مطمئن بودم می خوان اميرو بزنن. پريدم وسط گفتم. تو رو خدا. اونقدر مظلوم گفتم. که پدرم جا خوردن و عقب کشيدن. - دلت اومد که ندونسته اين دخترو بزنی؟ نگفتی اگه حالش بهم بخوره چی؟ خجالت نکشيدی؟ مگه تو زبون نداری سوال کنی؟ مثلا می گی مردی غيرت داری؟ غيرت يعنی کتک زدن؟امير جواب نمی داد. سعی می کرد جواب نده. آهسته گفت: من عذر می خوام. پدرم گفتن: لزومی نداره. اومديم اين تئاتر مسخره را تموم کنيم! الان داشتم به ايشون می گفتم که چقدر خرج اين مراسم مسخره کرده!! هر چی هم برای اين دختر خريدی امشب برمی گردونيم. هر چی هم به اسمش کردين. وکيلم مياد به نامتون می کنه! شما رو به خيرو مارو به سلامت! امير گفت: چی؟ شوخی می کنيد نه؟ - اصلا. پدر امير هم که احساس می کرد بهش توهين شده گفت: نه لازم نيست! پولتونم مال خودتون! ما با اين پولا ورشکست نمی شيم! همين که بهم خورد خودش کليه! اون پولم که هيچ يک چيزی هم می زارم روش صدقه پسرم می دم. امير گفت: بابا چی می گی؟ يعنی چی؟ بعد به پدرم گفت: اجازه می ديد ما دو تا با هم صحبت کنيم؟
- بفرمائيد؟ - نه تنها!!لطفا! - نه! من به تو اطمينان ندارم. آهسته گفتم: پدر . می شه؟؟؟ پدرم سرشو با بداخلاقی تکون داد. صدای پدر امير ميومد! معلوم نيست اين دختره جادوش کرده. که اينهمه توهين ميشنوه . تو حياط بوديم. هوا با وجود ابری بودن سرد نبود. تابستون تهران. برخلاف انتظار ابری. ولی سرد نه!!! اما من می لرزيدم. هيچکدوم حرف نمی زديم و اين حالمو بد می کرد. خدا خدا می کردم نفسم بند نياد. موقعيتش نبود!! گفت: مثل گنجيشکا می لرزی! جواب ندادم! ادامه داد: بدجور زدمت؟ بازم جواب ندادم! هيچوقت جواب نمی دای اين همه مدت هی بهت زنگ زدم. هيچوقت درست حرف نزدی. گناه من چی بود؟ چرا منو بازيچه کردی؟؟؟ چرا نگفتی کس ديگه ای را دوست داری. گفتم: امير!!- حرفمو قطع نکن!! - گفتم: امير بگذار حرف بزنم. خواهش می کنم. با بی حوصلگی گفت: بفرمائيد. - من کسی را دوست ندارم. به خدا بهت خيانت نکردم. فقط نمی دونم . ببخش منو!! خوب اشتباه بود نامزديمون. فکر می کردم همين که يکی دوستم داشته باشه برام کافيه زندگيم عوض می شه. خوشبخت می شم. ولی خوب اشتباه می کردم. عاشقت نشدم. يعنی اصلا نبودم. اصلا دوستتم. - بسه بسه! خودتو گول نزن. نمی خواد باز منو بازی بدی؟؟ اين حق منه آره می دونم. اصلا خدا هر چيو من دوست دارم ازم می گيره. اول مادرم. حالا تو. اصلا. ديگه نمی شنيدم چی می گه. حالم خوب نبود. خون دماق شده بودم. اونم بی توجه يک بند حرف می زد. گفتم: امير دستمال داری؟ - گفت: چی شد؟؟- لبخند زدم! يا سعی کردم. - هيچی. رفتيم داخل. به پدرم گفتم: خون دماغ شدم. حتما موی رگ بينی ات پاره شده. مال سيلی وحشيانه است. پدرم عصبی بود. چک نوشته شده روی ميز بود. به امير گفتم: امير منو ببخش. من. روشو ازم برگردوند. از در رفتيم بيرون. پدرم خنديد: نتيجه کنکور کی مياد!! پس پدرم همه چی را می دونست!! هيچوقت نشناختمش

من وامیر2

سلام
من وامیر
خاله امير با مهربونی شروع به صحبت کرد که دو جوان همديگر را دوست دارن و سن مهم نيست و دختر هم اصولا بيشتر از سنش می فهمه .
عمو جان زير لب نق می زد که: همين نيم وجبی پسر گنده منو رو انگشت می چرخونه. معلوم نيست چيکار کرده من بلند شدم. پری خانم دم پله ها منو گير آورد و با چای برگردوند خنده ام گرفت. دلم می خواست چای را روی عمو جان بريزم!!!! ولی پام به اتاق که رسيد پدرم سينی را از دستم گرفت و پری خانم را صدا زد. من و امير را بيرون کردند. حرفی با امير نداشتم بزنم. امير آهسته گفت: می شه ببوسمت؟ گفتم: فعلا که گويا اجازه من دست همه است جز خودم!!!! بدون حرف خم شد. لباشو روی لبام گذاشت. حرکتی نکردم. عقب برگشت. - ناراحت شدی. - نه! - پس چی؟ - حوصله ندارم!!! - چرا؟ - همين جوری. - چقدر خوشگل شدی. - ممنون! - از حرفای بابا معذرت می خوام. هنوز فکز می کنه من بچه ام. - شايد راست می گن عمو جان. - ديگه نبايد بگی عمو جان. بايد بگی بابا!!! حالا دو تا بابا داری. بی اختيار گفتم و هيچی مادر. امير نگاهم کرد. اشک تو چشماش جمع شد. گفتم. اوه معذرت می خوام خوب مادر من زنده است ولی تو غيبت کبری است.خنديد. عين بچه ها می موند می شد فوری حواسشو پرت کرد صدامون کردن شيرنی تو حلقمون کردند و حلقه دست من. خيره به حلقه نگاه کردم. چه راحت حتی از من نظرمو نپرسيده بودند. يعنی اينقدر بديهی بود؟ پدرم لبخند می زد. عمو جان گوشهاش سرخ بود. بعدا از زبون نامادريم شنيدم که به دوستاش می گفت: فسقلی چه شانسی داره. جهاز که نمی بره. دو تا زمين که مهرشه. تمام خونه زندگی انگلسيم که نصف نصفه. خرج تحصيل همه چی. همه قرارها گذاشته شده بود. بدون من!!! پس اينطوره دختری که مادرش نباشه براش تصميم گرفته می شه تازه بايد خوشحال باشه فردای اونروز قرار داد رو برام روشن کردند. با معلم خصوصی دیپلم می گيری. تابستان ازدواج می کنی و مدارکت از حالا روش کار می شه تا سپتامبر هر چی لازمه آماده می شه و از سپتامبر هم می ری دانشگاه به به چه قسمت مناسبی. همه آرزوشو دارن. تو هم بايد خوشحال باشی. چرا نبودم. شايد فقط يک دختر حس می کنه چرا؟بالاخره برادرم به آرزوش رسيد. نامادريم دلخور بود. دلش نمی خواست پسرش الان ازدواج کنه! بعدم ( دختره فسقلی ) هنگامه را بگيره پدرم همه جوره کمک و پشت برادرم بود و اين بيشتر اونو عصبی می کرد. کی برای انتقام مناسب تر از من بود. شده بود منقل مجالس و پارتی ها و غيبت هاش برادرم پيشنهاد کرده بود عروسی امون يک روز باشه! می گفت جالبه! با مزه است ولی هنگامه راضی نبود. دوست داشت عروسی اش منحصر به فرد باشه من صد در صد از کليه جريانات به دور بود. پدرم بهانه آروم نگه داشتنمو داشت. امير يک هفته بعد از خواستگاری بايد بر می گشت. هفته آخر دائم خونه ما بود. هر لحظه پهلوم بود. چشممو باز می کردم بود. حتی می بستم هم بود. مثل يک رويا شايدم کابوس! چيزی نمی گفتم. کتاب که می خوندم نگاهم می کرد. سيگار که می کشیدم بهم خيره می شد. حرص می خوردم. عصبی می شد. لحظه شماری می کردم که بره! دو روز قبل از رفتنش اومد پهلوم. اصلا باهاش صحبت نمی کردم. حرفی نداشتم بزنم. اگه حرفی می زد وانمود می کردم گوش می دم. اگه سوالی می کرد مودب ( تا اونجائی که می تونستم جواب می دادم ) . سيگار دهم را روشن کرده بودم. در عرض دو ساعت. خودم هم احساس می کردم دودکش شدم! کتابی جلوم باز بود. يک کتاب معمولي. تصوير دوريان گری. می خودندم و نمی خودندم. می ديدم و نمی ديدم تصوير شخصيت داستان با کثافت کاريهاش عوض می شد و خودش تغيير نمی کرد. خاکستر سيگار می ریخت لای کتاب. عين معتادا شده بودم. کتابو بست بهش نگاه کردم. - نگام کن يک دقيقه! سرمو انداختم پائين. بعله؟ زير چونمو با دست بالا زد. نگام کن؟ گفتم: بعله؟ - قول بده سيگار نکشی. خيلی می کشی. بسه ديگه! خودتو کشتی. هی نمی خوام هيچی بگم ولی. ديگه همه چيت زياده رويه. مشروبت سيگارت. - پشیمون شدی؟ - ای بابا! آدم باهاتم حرف می زنه شروع می کنی! - باشه! حرف نمی زنم! کتابو باز کردم. کتابو بست. سيگارو گرفت تو دستش له کرد. حوصله لجبازی نداشتم. با جلد کتاب بازی می کردم. منتظر بود اعتراض کنم. می دونستم از حالا جبهه گرفته! هيچی نمی گفت. هيچی نمی گفتم! حوصله ام سر رفت. آهسته گفتم: می شه بقیه کتابم را بخونم.گفت : نه! بلند شدم. کتابو تو کتابخونه بذارم. دستمو کشيد. تعادلمو از دست دادم. افتادم تو بغلش. محکم منو به خودش فشار داد. - دوستت دارم. نکن اينکارا رو ديگه. داره غصه هات تموم می شه. حرفی نزدم. بدجور فشارم می داد . نفسم داشت بند ميومد. بعد سرمو گرفت بالا و شروع کرد به بوسيدن. حالم بد می شد. چی داشتم بگم. حلقه نامزدی تو دستم بود. به انگشتم فشار می آورد. آروم گفتم: امير. ببخشيد. الان حوصله ندارم. - حوصله ات ميارم. خانم کوچولوی من!! و شروع کرد بوسيدن. و بی وقفه می بوسيد. دوست داشتم گريه کنم. يا بزنمش کنار. دلم نميومد. بی حس نشسته بودم و اون می بوسيد و می بوسيد و می بوسيد. بعد دوباره محکم منو به خودش فشار داد. و نوازشم کرد. من می رم دلت برام تنگ می شه؟ جواب ندادم. روم نمی شد بگم. دارم نصف ثانيه ها رو هم می شمارم تا بری. زير گوشامو بوسيد و گفت: هر روز بهت زنگ می زنم. صبحا و شبا. بايد با هم باشيم . صبحا با صدای هم بلند شيم. شبا با صدای هم بخوابيم. بعد با خجالت خنديد. - شبا تو بغلميا! فقط جون من سيگار نکش خوب. آروم گفتم: امير. دوست داری دروغ بشنوی؟ گفت: نه دوست دارم نه ای واقعی بشنوم! جواب ندادم. - بگو نه! بگو نه! بگو نه! خيلی خوب نه!!!! بوسيدم. با اکراه خودمو کنار کشيدم. - قربون خجالتت برم! جواب ندادم. بغلم کرد. دست رو پشتم کشيد. باهام بازی می کرد. گفتم: امير. ميای تا ازدواج نکرديم. سکس نداشته باشيم؟ گفت. اه! يعنی چی. الان نامزديم که! چطور قبلش داشتيم ؟ و دو باره منو طرف خودش کشيد. گفتم. امير. آخه!. گفت: هيس هيچی نگو. و بوسيد و بوسيد. مزه اش به الانه! بلوزمو زد بالا! آروم سرشو برد توی سينه هام. اونقدر خودمو عقب کشيدم که چسبيدم به ديوار و ديگه جائی نبود برم. زیپ شلوارشو باز کرد. پاهامو دور کمرش انداخت. دامنو بالا زد و شورتمو کنار. چه سريع می خوايت به نتيجه نهائی برسه. بدم نبود. راحت می شدم فوری. شورتمو در نياورد. با دست باهام بازی می کرد. گفتم نکن! گفت: چرا؟ بدت مياد لذت ببری و ادامه داد. لذت نمی بردم. مشکل اين بود. چرا بعضيا فکر می کنن همه بايد از کليشه ها لذت ببرن. سعی می کردم دوستش داشته باشم. آخه حقا خوب بود. ولی نمی تونستم. خوب بودن و حتی دوست داشتن ساده خيلی عميقه ولی لزوما دليل بر عاشق شدن و اينکه بخواهی يک عمر با کسی باشی نيست. يک عمر. همش هفده سالمه. يک عمر يعنی تا کی؟ غرق در افکارم بودم. از درد فرياد زدم. خنديد. هيس همه را می کشی تو اتاق. آروم باش. آروم. از درد به خودم می پيچيدم. تحريک نشده بودم. و اون بدون توجه کرده بود تو! شديدا هم تحريک شده بود. شايد اولش کمی رعايت می کرد ولی از خود بی خود بود. محکم بالا و پائين می کرد. دستمو روی دهنم گذاشتم و گاز می گرفتم. درد داشتم. اونم بدون هيچ تماس ديگه ای بالا و پائين می شد. سرش پائين بود. آه خدا. کی تموم می شه. آه خدا بذار زودتر بياد اين آبش. آه خدا. مردم. اشکها از گوشه چشمام می ريخت. دست خودم نبود. درد داشتم. وزنشو انداخت روم. ارضا شد. سرشو گذاشت روی شکمم. آهی کشيد.- اوم. تو معرکعه ای جواب ندادم. اصلا نفهميده بود که گريه کردم. منم هيچی نگفتم. بعد از يک ربع. دوباره منو بوسيد. - لذت بردی؟ جواب ندادم. گوشمو بوسيد. - نه بگو لذت بردی گفتم پاشيم بريم بيرون! زشته گفت: از کی تا حالا!. راستی تو دوست داری کی بچه دار شيم؟ تا ازدواج کرديم يا چند وقت بعد.بی حال گفتم: بعد درباره اش حرف می زنيم. - دوست داری اسم بچه رو چی بذاريم؟ جواب ندادم. سرمو برد توی سينه اش. وای کوچولوی من . روز آخر قرار بود خونه امير اينها باشم پدرم هم بود. من و خاله اميرد توی آشپزخونه بوديم. من هيچ کاری بلد نبودم. می خواستم کمک کنم ولی بيشتر مزاحم بودم خاله امير خنديد. عزيزم جز برنامه تحصيليت خانه داری را هم اضافه می کنيم. خودم بهت ياد می دم. امير زرشک پلو خيلی دوست داره. گوشت پخته را اين مدلی دوست نداره اون مدلی دوست داره. حوصله نداشتم. خيره به قابلمه نگاه می کردم. يکدفعه از سوال خاله اش جا خوردم. - ببخشيد می شه مجدد تکرار کنيد؟- تو اميرو دوست نداری به خاطر موقعيتش زنش شدی نه؟ جواب ندادم. يکدفعه تکونم داد. - به خدا قسم اگه اذيتش کنی با من طرفی. حس کردم دارم خواب می بينم. مرز بيداری و تصوراتم از بين رفته بود. دارم حتما روانی می شم. ! - با توام!!؟؟؟ انرژيم تحليل رفت. تو دستاش ول شدم. ترسيد. - حالت خوبه. يک ليوان آب آورد. بعد دست پاچه شروع به معذرت خواهی و جويده جويده از اينکه امير تنها يادگار خواهرشه و خيلی پاکه و من بايد خوشحال باشم و و ...
عمو جان از پرتاپ هر گونه متلکی دريغ نمی کرد. رنگ و روت پريده عروس خانم! خجالتی شدی؟ دکتر جون! عروس کوچولوت نوازش می خواد. عادت به نوازش کرده. يعنی اين ساعتها تموم می شه و بالاخره فرودگاه. بغلم کرد. اشک می ريخت.گفت: دوستت دارم. عين يک رباط گفتم: منهم.گفت: بهم وقادار می مونی. گفتم: بعله. مطمئين باش. و رفت. پدرمو راضی کردم که معلم خصوصی را هم برای من بگيره و هم راحله! به بهانه با هم درس خوندم می خواستم راحله استفاده کنه. پدر راحله مشکل مالی نداشت ولی خرج کردن برای تحصيل دختر را احمقانه ترين کار دنيا می دونست. راحله هم به خاطر مهدی - دوست پسر جديدش يا عشقش- می خواست دانشگاه قبول شه! و من هم بدون اينکه واقعا بخوام. يا طبق قرار بخوام. با اون تست می زدم. درس تنها مرحم دلم بود. تنها چيزی که باعث می شد يادم بره. طبق قرار امير صبحا زنگ می زد و شبها. حرفی برای گفتن نداشتم. جملات تکراری. درس می خونم. خونه راحله بودم. درس می خونديم. يا راحله اينجا بود درس می خونديم. ولی او يک ساعت صحبت می کرد از تمام اتفاقات بيمارستان. هوای بيرون مد جديد. هنگامه که خريد می رفت. برای من هم خريد می کرد. البته منکه قرار به جهاز بردن نداشتم. اونها حتی منو با خودشون نمی بردند. لباس عروسی را هم خود امير انگليس پسنديده بود. حلقه ازدواج هم قرار بود خاله اش انتخاب کنه! من در اين ازدواج چيکاره بودم؟صبح زنگ تلفن.- دوستت دارم.- منهم. شب زنگ تلفن. -می بوسمت- منهم. کليشه. تکرار. تکرار. صدای فرياد هنگامه ميومد. نگاش کن. براش آئينه و شمعدون انتخاب کردم. همچين نگاه می کنه انگار براش پفک نمکی خريدم. خوب اگه دوست نداره بگه. من اينهمه زحمت کشيدم. انتخاب کردم.
برادرم عصبانی شب تو اتاقم اومد. - چرا اينطوری می کنی. حداقل يک تشکر بکن از هنگامه. جواب ندادم. - اصلا برات مهمه؟ اينهمه مردم برات زحمت می کشن؟ اصلا برات مهمه؟؟؟؟هنگامه هم درس داره تازه مدرسه هم می ره. تو چی؟داشتم عصبانی می شدم. تو دلم خودمو دلداری می دادم. توصيه های روانشناسی. با من صحبت نمی کنه. مخاطب ديوار کناريه. - با توام؟؟؟ اصلا مردم برات اهميت دارن قابل کنترل نبودم. فريادهام. تا سه تا خونه اونورتر می رفت. برادرم از اتاق رفت بيرون ولی فريادام با هق هق گريه ام تموم نمی شد. از هق هق ها بيشتر حرصم می گرفت. چرا بايد گريه کنم. شما ها منو دوست داريد. به من اهميت می دين. برام انتخاب می کنين. شايد منم دوست داشته باشم انتخاب کنم. شايد برای منم خريدم جالب باشه. شايد و شايد و شايد. بد شده بودم. بدترين کلمات رو استفاده می کردم. پری خانم اومد تو اتاق. بغلم کرد. هق هقها گريه شد. پری خانم فربون صدقه ام می رفت. عزيزم. منظور نداشتن که! می خواستن کمک کنن. خوب خودشونم جوونن خامن بی تجربن. و پدرمو راضی کردم. پری خانم برام خريد کنه. تمام چيزهائی که خريده بودن را پس دادن. حداقل پری خانم از خريد لذت می برد. يا من اينطور فکر می کردم. تا اين که ديدمش که آيئنه و شمعدون را بغل کرده و می گه. دخترم عروسيتو که نديدم. حالا برات عروسی می گیرم. دخترش تو بچگی از مريضی مرده بود. عجب نحصی بودم من!!! خودم. عروسی ام. کارام. زندگی امامير رفت. رفت انگليس صبح زنگ می زد منو از خواب بيدار می کرد. شب زنگ می زد. که من بخوابم. زندگيمو تو درس قاطی کرده بودم. با راحله برای کنکور می خوندم ولی کسی نمی دونست. راحله را عاشق می ديدم. همه می گفتن من عاشق اميرم. پس چر مثل راحله برای تلفناش دقيقه شماری نمی کردم. چرا راحله اينقدر حرف داشت بزنه و من يکی از اون حرفا را هم نداشتم. چرا اگه از صبح حرفی را هم آماده می کردم شب يادم می رفت؟ چرا با اينکه قول داده بودم سيگار نکشم بيشتر از هميشه می کشيدم. چرا دلم می گرفت و می گفتم حالم خوبه!!!پس چم بود؟؟همه به حالم قبطه می خوردن. شوهر پول دار؟ خارج!! تحصيلات. مهر فراوان!!! پس چه مرگم بود. خودمو جلوی آئينه نگاه می کردم. مدتها بود که يادم رفته بود راحت بخندم يا حتی راحت گريه کنم به خودم تلقين ميکردم بخند خوشحال باش. لباس عروسيمو برام فرستاد امير. لباسو اون برام انتخاب کرده بود. ساده بلند چاک دار با يک دنباله بلند. دم آئينه نگاه می کردم. تنها! يواشکی. نمی خواستم کسی نگام کنه! بايد بود خودم می ديدم. درست اندازه ام بود! پشت لباس باز بود. دست کشهای بلند داشت. خودمو برانداز کردم. موهامو بالا زدم. خودمو برانداز کردم. به خودم گفتم بيا برای خودت خوشی بساز. از ذهنت استفاده کن آرايش چه مدلی؟ موهای چه مدلی؟ تور چه مدلی؟ چرخيدم. يک لحظه از ديدن خودم لذت بردم. به خودم لبخند زدم. ياد داماد افتادم. خواستم اميرو مجسم کنم. نمی تونستم. نمی خواستم. خواستم باز از خودم فرار کنم. يک چرخ ديگه زدم. ديگه ذهنم بهم کمک نمی کرد. خواستم به يک عاشق خيالی فکر کنم. نشد. خواستم يکی کنارم با لباس داماد باشه! نشد. وقتی به خودم اومد که قطره های خون رو دامن لباس می چکيد. ترکيب قشنگيه. سفيد و قرمز. اگه تور سرم بود خوشگل ترم می شد. يک چرخ زدم پری خانم سراسيمه می کوبيد به در. مبهوت جای خالی آينه را نگاه کردم درو برای پری خانم باز کردم اينقدر دستپاچه شده بود که اصلا گوش نمی داد من چی ميگم. می گفت قضا و بلا بوده. مردم چشم ندارن ببينن من خوشبخت می شم. لباسو برام تميز کرد. گفت به کسی چيزی نگيم!!!باز شب می شد و باز روز می شد. تنها تفريحم معلم های خصوصی بودن. هنگامه ديگه کاری بهم نداشت. برادرم غرق عشق بود. لذت خريد. گشت و گذار. اينور و اونور. من بازم تو شادی اونا فراموش شده بودم. گم شده بودم. خوب بود کسی بهم کاری نداشت. روزها می گذره باز شب می شه. شب باز روز می شه. و روز باز شب. و اينا يعنی تکرار. يعنی عمر بعضی وقتا احساس مس کردم حتی مژه هام آزارم می دن. تنمو می خورن. بهم فشار ميارن. موهام که بدتر. بک روز که خيلی موهام اذيتم می کردن. چيدمشون. موهام دورم رو زمين می رخت. با برگ درخت مقايسشون می کردم. به موهام گفتم که تا تابستون شابد باز بلند شن. و خنديدم. پری خانم از ديدنم وحشت کرد. بايد قضيه مخفی می موند. با يک آرايشگر خوب. موهای بلندم کوتاه که مده روزه شده بود راحله تمام فکر و ذکرش عشقش بود. يک روز رفتم خونشون قرار بود معلم بره اونجا. تو حمام بود. برادرش فقط خونه بود. زياد با هم حرف نمی زديم. باهاش رودربايستی داشتم. احساس می کردم خيلی ازم بزرگتره! گفت: عروس خانم به اين بداخلاقی نديده بودم!!! اينقدر که اين آبجی ما ذوق عروسیتو داره خودت داری؟ بار اول بود يکی عروسيمو زير سوال می برد. همه فکر می کردن بايد داشته باشم؛ ذوقو می گم!!!- گمانم دارم! و به حلقه ام خيره شدم!!- چرا با خودت روراست نيستی!!!جواب ندادم. تمام مدت کلاس به اين حرفش فکر می کردم. چطور فهميده بود؟ از طرفی تلخ تر اينکه کسی که منو نمی شناخت منو زير سوال می برد ولی بقيه!!!!!! بعد که می خواستم برگردم خونه!! با خنده بهمگفت: تلفن ما رو که داری. دلت گوش خواست بهم زنگ بزن مثال پرنده تو قفس مثال قشنگی برای حالت من نبود. نمی دونستم چمه جز اينکه خودمو به در و ديوار می زدم که خلاص شم ولی از چی را نمی دونستم. دلم می خواست حرف بزنم. يک روز که داشتم از بغض خفه می شدم . زنگ زدم به راحله برادرش گوشی را برداشت. راحله نبود. منتظر بهانه بودم با برادرش صحبت کنم. هم دلم می خواست و هم نمی خواست. حس عجيب درگيری. - دوست داری با من جای راحله حرف بزنی؟- منظورتونو متوجه نمی شم. - صدات افسرده است شروع کن. بگو چته؟- عذر می خوام! نمی دونم درباره چی حرف می زنين؟- چه مرگته! آدم وقتی می بينتت فکر می کنه تو دنيا يک کشتی غرق نشده هم نداری!بی پروا هر چی دلش می خواست می گفت. راحله هم همينطور بود. تو بيان حسش مشکلی نداشت. جواب ندادم. اگه می دونستم مشکلم چيه شايد نيازی به حرف زدن نبود. - چرا ساکت شدی؟ داری يک شوهر باکلاس پولدار ميکنی! از اونائی که دخترا جونشونو حاظرن بدن حداقل دو ماه زنش باشن پس چته؟ بابات که راست و چپ برات پول خرج می کنه. از گل بهت نازک تر نمی گن. اين راحله ما رو ببين بابام براش تره هم خورد نمی کنه! قدر زندگيتو بدون. - بله! شما درست می گين. مزاحمتون نشم. به راحله سلام بريونيد بگيد اگه وقت کرد به من زنگ بزنه!!!- کجا؟ کم آوردی حرف حساب شنيدی؟ حالا خدا وکيلی ترسيدی زن طرف بشی از خوشيت کم شه يا محدود شی يا...يک ريز حرف می زد. دلم می خواست بهش فحش بدم و قطع کنم ولی نمی دونم چرا گوش می دادم. بعد از يک نيم ساعت بد و بيراه گفتن به من. خنديد و گفت: شايد يک مشکلت اينه که از خودت دفاع بلد نيستی بکنی. خنديدم. خنده عصبی. صدام می لرزيد. بغض گلومو فشار می داد. از اين بغض لجم می گرفت و بيشتر بغضم می گرفت. گفتم: شايد چون دليلی برای دفاع از خودم ندارم. - تا حالا فکر کردی چرا خوشحال نيستی؟ چرا حالا که ديگه از دست چيزای کوچيکم راحت می شی ته دلت راضی نيستی؟ چرا با اينکه يکی بهت اهميت می ده. حتی دستشوئی رفتنتم براش مهمه همش بد اخلاقی؟؟ لحنش عوض شده بود؟ دلش برام می سوخت. ولی چرا؟بعد فوری گفت: برو فکر کن. دو روز ديگه بهم زنگ بزن. فعلا. و ميون گيجی من تلفن را قطع کرد. دست رو نقطه حساس گذاشته بود. مسئله اين بود که حتی از فکر چرا هم می ترسيدم. می خواستم بگذره! عقد . عروسی. انگليس عمر. همه چی. راه چارمو فقط همين می ديدم. دنبال دليل و معلول و علت نمی گشتم. نمی خواستم بگردم. هنوز کاملا مغزم به فعاليت بر نگشته بود که امير زنگ زد. با کی حرف می زدی؟ خنديدم. - با راحله.- آهان. چقدر حرف می زدی. نگفتی امير زنگ می زنه؟ دلش طاقت نداره و ...بهش گوش نمی دادم. چند بار الکی گفتم آره و چند بار نه!!! بعدم دوباره رفتم تو فکر. چرا اميرو دوست نداشتم. مگه چيکار کرده بود؟ بيچاره هميشه باهام مهربون بود. از هيچ کاری دريغ نمی کرد. يعنی هنوز رامين رو دوست داشتم!! نداشتم. مطمئن بودم. ديگه اصلا با زور يادش می آوردم پس چی؟ نکنه مازوخسيم دارم. چون بهم محل می ذاره ازش خوشم نمياد. به خودم گقتم نه بايد دوستش داشته باشم. به روش تلقين. ديگه عکسای اميرو با خودم همه جا می بردم. همش نگاه می کردم. می گفتم که دوستش دارم ده ها بار هزار بار ده هزار بار. فرقی نمی کرد. حالم بدتر می شد. فاصله نفس تنگی هام بيشتر می شد. مثل يک شعر تکراری بود برام. از اينائی که بدتون مياد ولی هی تو مغزتون تکرار می شه. کنکور مرحله اولو داده بودم. نتيجه اش خوب بود. کلی ذوق داشتم. چرا؟ من که قرار نبود بمونم! نتيجه راحله هم خوب بود. شايد از خوشی اون خوش بودم. به برادرش زنگ نمی زدم. اونم هيچی نمی گفت. يک روز کلاس داشتيم با راحله. معلم کنسل کرده بود با اون و من نمی دونستم. خونه نبود. برادرش منو برد تو خونه! تا راحله بياد. دلم نمی خواست باهام حرف بزنه. اونم هی فقط نگاهم می کرد نگاهش آزارم می داد. هر چی بيشتر نگاهم می کرد بيشتر تو کتاب می رفتم. گفت: تو چرا کنکور می دی. به خاطر راحله؟ خنديدم - خوشحالم می کنه! - می دونی داری جای يکی رو می گيری؟ - ساکت شدم. - جرات کردی فکر کنی. ؟ بالاخره حرفشو زده بود. نگاهمو دزديدم. با پروئی اومد جلو صورتومو بالا گرفت. تو چشام نگاه کن!- دستپاچه گفتم: به شما چه ربطی داره؟ - گفت: به تو چه ربطی داره راحله معلم داشته باشه يا نه! - راحله بهترين دوستمه و شايد تنها دوستم! - خوب تو هم تنها کسی هستی که به خواهرم اهميت می دی. - گفتم: خوب شما چرا اينکا را رو براش نمی کنين؟- بابام نمی ذاره. تازه اينا مسائليه که شما بچه ننر پولدارا نمی فهمين. جواب ندادم. گفت: خوب . فهميدی؟ گفتم: نه. گفت: چرا نمی فهمی که با حساب منطق نمی شه ازدواج کرد. احمق کوچولو. خوب مشکلت با جناب دکتر اينه که دوستش نداری. فوری جبهه گرفتم: نه خير دوستش دارم. خنديد: نه بچه جون نداری. اگه داشتی. دائم مثل اين توله سگا چشات پر اشک نبود. خنده ام گرفت! تشبيه جالبی بود. يکدفعه بغلم کرد. آروم گفت: نترس کاريت ندارم. دلت می خواد گريه کنی؟ لابد صد بار تنها با خودت گريه کردی . يک بار هم تو بغل من گريه کن.گريه ام نميومد. سرم درد می کرد. اول يواش عقب زدمش. ولی کاری نمی کرد. شايد مثل يک برادر بغلم کرده بود يا يک پدر يا يک دوست عادی. سرمو گذاشتم رو شونش. خنديد گفت: عين بچه های دو ساله ايها!! مظلوم!! هر چند هيچ دختری ذاتا مظلون نيست. و خنديد. ديگه داغ می شدم. چرا می خواستم گريه کنم؟ لزومی برای گريه نبود. با بغضم کلنجار می رفتم. دست کشيد پستم. چرا مقاومت می کنی بچه؟ خوب گريه کن. حداقل يک کم بهتر می شی. منتظر استارت بودم. زدم زير گريه. برای اولين بار تو تمام عمرم با صدای بلند. سرمو کردم تو شونه هاش. هيچی نمی گفت آروم نازم می کرد. هيچ حرکت عوضی نمی کرد. ولی نمی دونستم کارم درسته يا نه!...بعد از اون جريان سعی می کردم آهسته برم و آهسته بيام! يعنی مواقعی برم خونه راحله اينا که بدونم حتما خودش خونه است! روزها پشت هم ميومدن و می رفتن و به زمان عروسی نزيک و نزديک تر می شدم! نمی دونستم چيکار کنم! همه چی آماده بود! لباس! کفش؛ وقت آرايشگاه! همه چی جز من! ديگه مثل دود کش سيگار کشيدن يا شيشه؛ شيشه مشروب خوردن هم دردی را دوا نمی کرد. نمی تونستم قضيه را هضم کنم. همه منتظر نتيجه کنکور مرحله دوم بودن! و من گيج و منگ!! امير اومده بود ايران! شب قبل و قرار بود ظهر بياد خونمون! کلافه بودم. اونقدر که حالم داشت بهم می خورد! ديگه نمی تونستم؛ بايد با يکی حرف می زدم. کی به حرفام گوش می داد؟ کی حوصلمو داشت! چاره ای نبود؛ به برادر راحله بايد زنگ می زدم!! هيچکسو جز اون نداشتم. زنگ زدم و با عجله خواستم بياد نزديک خونمون. اونقدر سراسيمه بودم که اونم ترسيد. تا محل قرارمون دويدم. تا ديدمش زدم زير گريه!! دستپاچه شده بود!! اونقدر که حرفای بی سرو ته می زد! - راحله چيزيش شده؟ يکيتون حامله اين؟ دکتر چيزيش شده؟ مريض شدی؟ و من گريه امونم نمی داد! در واقع خودمم زياد نمی دونستم چمه! فقط حالم بد بود. ميون گريه يک لحظه صورت عصبانی امير و ديدم. و برق از چشمام با سيلی محکمش پريد. مزه شور خون تو دهنم پخش شد. کشون کشون بردم تو ماشين! صدای برادر راحله که اميرو صدا می زد. گنگ تو گوشم می پيچيد. امير بد و بيراه می گفت. گيج بودم نمی دونستم به من فحش می ده؛ به خودش يا برادر راحله! شايد به هممون! در خونه يک دستمال داد دستم!- دهنتو پاک کن! الان عصبانيم! نميام خونتون. برو تو. من يک چند ساعت ديگه ميام. جواب ندادم. فقط اطاعت کردم. خدا خدا می کردم پدرم منو نبينن!!تا وارد شدم! پدرم با کنکجکاوی صدام کردن:- کجا رفتی؟ سرمو انداختم پائين! گفتم: سوپر سر کوچه -حالت خوبه؟ - يک کم سر گيجه دارم . می رم دراز بکشم! آخه آفتاب تند بود؛منم با عجله رفتم! - آفتاب؟ هوا که ابره!!! سرتو بگير بالا ببينم! - يخ کردم. - کدوم حرومزاده ای دست رو دختر من بلند کرده!!!-با وحشت گفتم: خوردم زمين نگفتم؛ ترسيدم نگران شين! - از کی تا حالا زمين پنج تا انگشت داره؟ حالا دروغم می گی؟ - جواب ندادم!! نمی دونستم چی بگم؟ - اين پسره نمک به حروم دست روت بلند کرده؟ چشمهای پدرم کاسه خون بود. می خواستم بگم نه! کميته بوده!! نتونستم. گفتم: شايد حق داشته! - حق؟ غلط کرده؟ زبونشو بريده بودن؟ پدرم با صدای نامادريم که می گفت پای تلفن می خوانشون با اصرار!!! رفت تو اتاق تا پدرم برگشت دويدم به سمت اتاقم!! دلم می خواست گريه کنم ولی نمی تونستم! چند دقيقه بعد پدرم اومد تو اتاق! بدون در زدن!!- بريم خونه اين مرتيکه عوضی ببينم به چه حقی پسرش دست رو دختر من بلند کرده! -خواستم حرف بزنم. پدرم دستمو کشيدن. آخم دراومد! بار دومی بود که کشيده می شدم!!پدرم لبخند زدن: بيا دختر خودت بيا ديگه. نامادريم روپوش روسری پوشيده حاظر دم در ايستاده بود. پدرم گفت: شما نميائين! نامادريم گفت: عصبانی هستی . تصادف می کنی. اونجا ممکنه کار احمقانه ای ...پدرم فرياد زدن: يعنی چی؟ من چه کار احمقانه ای کردم تا حالا! به جز اين که به اصرار شما با عروسی اين دختر موافقت کردم؟ اين کار به من و اين دختر ربط داره! می گم شما خونه می مونی!!نامادريم نگاه زهر داری بهم انداخت!! تو ماشين پدرم سعی می کردن خودشونو خونسرد نشون بدن! حتی چند تا جوک هم گفتن! و اين منو بيشتر می ترسوند! يکدفعه گوشه خيابون پارک کردن! - می خوای با اين پسره ازدواج کنی يا نه؟ مظلوم نگاه کردم! - حرف بزن دختر. اين چند ماهه هر چی می خواستم بدونم تو دلت چی می گذره نفهميدم! می خوای زنش بشی يا نه؟ اين برادر دوستت يک چيزائی می گفت! جا خوردم! يعنی برادر راحله به پدرم زنگ زده بود!؟ گفتم: نمی دونم! - نمی دونم نداريم! يا آره يا نه! لزوما چون دکتره! چون پسر دوست منه! چون پولداره! چون ظاهرا دوستت داره اينا دليل نمی شه! خودت می خوای يا نه؟ اصلا دوستش داری يا نه؟ به خودم جرات دادم! با صدائی که خودم با زور می شنيدم! جوری که خودم هم از خودم ترسيدم؛ گفتم نه!!! - پس لال بودی اين چند ماه؟ يا بابات لای جرز ديوار بود!لحن پدرم ترسناک تر و ترسناک تر می شد! اين لحنو هيچوقت نديده بودم!! داغ شدم با بغض گفتم: آخه نمی دونم چرا دوستش ندارم! پدرم خنده عصبی کرد! مگه دوست داشتن دست خود آدمه! خوب دوستش نداری. حالا هم چيزی نشده. می ريم قضيه را تموم می کنيم! و راه افتاد. تا در خونه امير اينا ديگه حرفی نزديم. زنگ زديم! عمو جان با تعجب در را باز کرد. امير کجاست؟ به من نگاه کرد. -اومد پهلو تو که؟ چی شده؟پدرم خيلی جدی گفتن: شازده ات باشه يا نباشه فرقی نمی کنه! اومدم با خودت کار دارم! و خيلی خونسرد دسته چکشو در آورد. چقدر خرج اين کارناوال کردی؟ تو پولشو دادی وگر نه اين جوجه دکترت که پول نداشته! عمو جان مات نگاه می کرد. - حالت خوبه؟- از هميشه بهترم! بعد از اين چند ماهه که زندگی نداشتم. تو جر و بحث بودن که در همون حال امير وارد شد. سعی می کرد خونسرد باشه. پدرم رفتن طرفش. مطمئن بودم می خوان اميرو بزنن. پريدم وسط گفتم. تو رو خدا. اونقدر مظلوم گفتم. که پدرم جا خوردن و عقب کشيدن. - دلت اومد که ندونسته اين دخترو بزنی؟ نگفتی اگه حالش بهم بخوره چی؟ خجالت نکشيدی؟ مگه تو زبون نداری سوال کنی؟ مثلا می گی مردی غيرت داری؟ غيرت يعنی کتک زدن؟امير جواب نمی داد. سعی می کرد جواب نده. آهسته گفت: من عذر می خوام. پدرم گفتن: لزومی نداره. اومديم اين تئاتر مسخره را تموم کنيم! الان داشتم به ايشون می گفتم که چقدر خرج اين مراسم مسخره کرده!! هر چی هم برای اين دختر خريدی امشب برمی گردونيم. هر چی هم به اسمش کردين. وکيلم مياد به نامتون می کنه! شما رو به خيرو مارو به سلامت! امير گفت: چی؟ شوخی می کنيد نه؟ - اصلا. پدر امير هم که احساس می کرد بهش توهين شده گفت: نه لازم نيست! پولتونم مال خودتون! ما با اين پولا ورشکست نمی شيم! همين که بهم خورد خودش کليه! اون پولم که هيچ يک چيزی هم می زارم روش صدقه پسرم می دم. امير گفت: بابا چی می گی؟ يعنی چی؟ بعد به پدرم گفت: اجازه می ديد ما دو تا با هم صحبت کنيم؟
- بفرمائيد؟ - نه تنها!!لطفا! - نه! من به تو اطمينان ندارم. آهسته گفتم: پدر . می شه؟؟؟ پدرم سرشو با بداخلاقی تکون داد. صدای پدر امير ميومد! معلوم نيست اين دختره جادوش کرده. که اينهمه توهين ميشنوه . تو حياط بوديم. هوا با وجود ابری بودن سرد نبود. تابستون تهران. برخلاف انتظار ابری. ولی سرد نه!!! اما من می لرزيدم. هيچکدوم حرف نمی زديم و اين حالمو بد می کرد. خدا خدا می کردم نفسم بند نياد. موقعيتش نبود!! گفت: مثل گنجيشکا می لرزی! جواب ندادم! ادامه داد: بدجور زدمت؟ بازم جواب ندادم! هيچوقت جواب نمی دای اين همه مدت هی بهت زنگ زدم. هيچوقت درست حرف نزدی. گناه من چی بود؟ چرا منو بازيچه کردی؟؟؟ چرا نگفتی کس ديگه ای را دوست داری. گفتم: امير!!- حرفمو قطع نکن!! - گفتم: امير بگذار حرف بزنم. خواهش می کنم. با بی حوصلگی گفت: بفرمائيد. - من کسی را دوست ندارم. به خدا بهت خيانت نکردم. فقط نمی دونم . ببخش منو!! خوب اشتباه بود نامزديمون. فکر می کردم همين که يکی دوستم داشته باشه برام کافيه زندگيم عوض می شه. خوشبخت می شم. ولی خوب اشتباه می کردم. عاشقت نشدم. يعنی اصلا نبودم. اصلا دوستتم. - بسه بسه! خودتو گول نزن. نمی خواد باز منو بازی بدی؟؟ اين حق منه آره می دونم. اصلا خدا هر چيو من دوست دارم ازم می گيره. اول مادرم. حالا تو. اصلا. ديگه نمی شنيدم چی می گه. حالم خوب نبود. خون دماق شده بودم. اونم بی توجه يک بند حرف می زد. گفتم: امير دستمال داری؟ - گفت: چی شد؟؟- لبخند زدم! يا سعی کردم. - هيچی. رفتيم داخل. به پدرم گفتم: خون دماغ شدم. حتما موی رگ بينی ات پاره شده. مال سيلی وحشيانه است. پدرم عصبی بود. چک نوشته شده روی ميز بود. به امير گفتم: امير منو ببخش. من. روشو ازم برگردوند. از در رفتيم بيرون. پدرم خنديد: نتيجه کنکور کی مياد!! پس پدرم همه چی را می دونست!! هيچوقت نشناختمش

1من وامیر

سلام
من وامیر
از پارتی بازی متنقرم. پس حقمه بهتره تو اتاق انتظار مطب بشينم تست هر شش ماه! و تعويض منشی احتمالا هر دو ماه. هربار عمو جون - دوست بابا - از خانم خسته شه و معشوقه جديد بياره پسرا همه بی نوبت مثل فاتحان خيبر!!! وارد اتاق دکتر می شن تو دلم برای منشی هفت قلم آرايش کرده نقشه می کشم. زيرابشو می زنم. پدرشو در ميارم خودمم می دونم هيچ کاری نمی کنم. چون فايده ای هم نداره
دارم حرص می خورم. خانمها کنارم غيبت می کنن درباره يک جراح پلاستيک که می شناسم. يکی اشون می گه خيلی جيگره؛ حيف زن داره!!!بالاخره نوبتم می شه. عصبی درو محکم باز می کنم و می پرم تو. صدای آخ بلند می شه. گيج شدم. دکتر که روبرومه! و البته غش کرده از خنده!!!!دختر تو که بچه منو کشتی. پس امير ايرانه! امير. چند ساله نديدمش. ۱۰ سال؟ موجود خجالتی. وحشی!!!!کلی خجالت کشيدم. در ضمن نمی خواستم کم بيارم. برای همين خيلی جدی گفتم. شما چرا پشت در ايستاده بوديد؟ خنديد؛ خنده هاش عوض نشده بود. چقدر گنده شده بود. يعنی ۲۶ سالش بود؟ - چه خبره خانم؟ سر ِآورديد؟با اخم جواب دادم.- اين تلاقی يکدونه از آزارهای بچگيتونم نمی شه حالا کی برگشتيد؟
گيج گفت: شما؟پدرش خنديد: برای خودش خانمی شده نه؟ حالا ديگه همبازياتم يادت می ره؟در واقع امير بزرگتر از من بود. اونقدر بزرگتر بود که همبا زی من نمی تونست باشه ولی نقش يک شکنجه گر ماهرو تو زندگی من خوب بازی کرده بود. کله يا دست عروسکامو با برادم جراحی می کردن. و بدتر از همه يکبار جلوی روی من يک قورباغه را تشريح کرده بودند خاطره ای که از ۶ سالگی هر دفعه يادم می افتاد حالم بد می شد. خاطره ای که سه شب بی خوابی و جيغای هيستريک با خودش داشت. - هی چقدر خانم شدی. اصلا شبيه اون دختر ننری که می شناختم نيستي بغلم کرد و منو بوسيد . خسته بودم و حوصله هم نداشتم عکس العمل سردی نشون دادم. پدر و پسر هی با هم تعارف تيکه پاره می کردند و با هم آزمايش ها را نگاه می کردند و با هم حرف می زدند. حضور من اصلا براشون مهم نبود بعد از بررسی. تصميم گرفتن که اعلام کنن من می تونم برم خونه! - عمو جان لطف می کنيد به منشی اتون بگيد يک آژانس برای من بگيره؟- چرا آژانس؟ دکتر (( يعنی امير )) خسته است. با هم برين يک تهران گردی و کافی شاپ گردی کنين بعدم می رسونتت خونه! - آخه من بايد خونه باشم. پدر نگران می شن - از کی تا حالا؟ (( شايد بهتر بود دروغ بهتری سرهم می کردم. آوازه مهر خانوادگی همه گير بود )) بعدم من بهش زنگ می زنم می گم تا نگران نشه تو ماشين ساکت بودم. چند وقتی بود که با هيچکس حرفی نداشتم بزنم. چه برسه با امير. - چيکار می کنی . چی می خونی؟- يعنی چی؟- يعنی دانشگاه کجا می ری ديگه - آهان من هنوز دیپلم نگرفتم . امسال سال ۴ ام. - بزرگتر به نظر ميائی خنديدم.- يعنی خوبه يا بده. اگه خوبه ممنون از لطفت اگه بده هم چيکار کنم
- حالا چی می خوای بخونی پزشکی؟ خانواده حکيم الحکما؟
- نه!!! دبيرستان رياضی می خونم ولی حالا ببينيم چی قبول می شم. بی حوصله خيابونو نگاه می کردم. مردمی که می دويدن. چرا عجله دارن؟ زمان بايد بگذره - کجا بريم بشينيم؟ بريم اسکان؟؟؟- امير حوصله کميته ندارم لطفا منو ببير خونه!- تو که اينقدر بداخلاق نبودی. هميشه می خنديدی؟ چی شدی؟- حوصله ندارم! خسته ام!- بابا می گفت يک مدت خيلی بهت فشار اومده اعصابت بهم ريخته. من که باور نکردم. تو و عصبی بودن؟ خنديد. - البته اگه جيغاتو به خاطر قورباغه بدبخت از خاطرات حذف کنيم جواب ندادم. چی بايد می گقتم. من و امير هيچ نقطه مشترکی نداشتيم. جز اينکه هر دو تنها بوديم. مادر اون فوت کرده بود و از بچگی با مادر بزرگش بود. بعدم که اون بيچاره فوت شد و امير و فرستادن انگليس باباشم هميشه دنبال عشق و صفا بود - چيه هنوز روح قورباغهه مياد دادخواهی پهلوت؟- نه!- پس چی دختر؟- بتوچه؟!!- به عنوان همبازی قديمی؟ يا دکتر - ببين تو با ۸ سال تفاوت سنی. همبازی من نبودی بعدم مگه تو روانکاوی؟- بابا می گفت: پدرت اجازه نمی دن بری روانکاو. می گن نفس تنگه هات حساسيته؟- حرقاش می رفت تو اعصابم سرد نگاهش کردم.- امير سيگار می کشی؟ جا خورد!!!
- نه! چطور؟ - من می خوام. عصبی ام می کنی!!!از کيقم پاکتو در آوردم و يکدونه روشن کردم. - تو با اين حالت سيگارم می کشی. - ببين امير خيلی حرف می زنی - اه ديونه! بداخلاق. اصلا پياده شود خيلی خونسرد زد کنار و منم خونسرد تر از اون از ماشين پياده شدم. هنوز زياد دور نشده بودم که يک ماشين جلوم وايستاد. تا اون موقع هيچوقت اتو نزده بودم. شايد بد نبود برای اينکه حرص اميرو در مياوردم. سوار می شدم. پسره خيلی لاشی بود. پشيمون شدم تو خيابون پرنده پر نمی زد. ترسيده بودم. ولی نبايد کم می آوردم پسره ول نمی کرد. - باهات خوب حساب می کنم اهل حالما!!!!جواب ندادم داشت حالم بهم می خورد اين گشتای ثارلله کجا بودن؟ سيگارمو خاموش کردم. و قدمامو بلند و بلند تر دنبالم ميومد - ببين محکم نمی کنمتا!!!!جوش آوردم. - هی هيچی نمی گم پرو شدی. برو خواهر مادرتو بکن پياده شد. - خفه شو جنده. سوار شو بهت می گم. حالا واسه من تاقچه بالا می ذاری؟ مدل ماشينو نپسنديدی؟ترسيده بودم. ولی نبايد کم مياوردم.گفتم: جنده اون مادرته که تو رو پس انداخت. سوارم نمی شم. محکم خوابوند تو گوشم. شوری خون تو دهنم پخش شد. می خواستم يک لگد حواله دم و دستگاهش کنم که جا خالی داد اومد سيلی دوم را بزنه. که امير دستشو تو هوا گرفت دلخور گفت: نگفته بودی سگ بستیامير گفت: برو پرو. بس کن. صاحب ماشين دمشو گذاشت روی کولش و رفت. احساس می کردم کوچيک شدم. به راهم ادامه دادم. امير سرم داد زد. برو سوار شو ببينم. حوصله کتک کاری ندارم. هنوز يک هفته نيست پام به اين خراب شده باز شده تا دم خونه. حرفی نزدم. خجالت می کشيدم. اونم حرفی نزد. عصبانی بود.دم در گفتم: ميائی تو. - نه لازم نيست بيام که صد تا کلفت و تيکه بارم کنی دستم هنوز درست و حسابی رو زنگ نرفته بود سرمو برگردوندم و گفتم ميل خودته. که يکدفعه در باز شد. جا خوردم هنوز در نزده بودم. پری خانم بود. عين مادرائی که ذوق می کنن که دختر ترشيدشون يکيو پيدا کرده قربون صدقه ام می رفت و با زور آقای دکترو کشيد تو خونه! پدرم باهاش تماس گرفته بود که با اميرم!!! اميرم هم شکه شده بود هم خنده اش گرفته بود. - پدرم کجان؟- خوشگلم؛ مهمون بودن! گفتن دختر گلم با آقای دکتر ميان! و لبخند خريداری به امير زد. بعد رفت که سلسله وار چای؛ شيرينی؛ ميوه بياره و دائم قربون صدقه ام می رفت و از محسنات من تعريف می کرد. خونه داری درس خونی !!!!! عصبی ام می کرد. - برات پرستار آوردن؟- جواب ندادم. پری خانم ميومد و می رفت. واضح بود که خوشحاله. بد اخلاق گفتم. پری خانم لطفا برين تنهامون بذارين!با لبخند رفت آشپزخونه و صدام کرد دلخور و بداخلاق رفتم تو آشپزخونه - ببين اين دکتر معلومه مرد خوبيه. اهل زندگيه. آدم حسابيه! جوون قابليه! دختر خوبی باش. ديونه نشی باز. معلومه خواستارته! خوبه باهاش ازدواج کن از اين وضع در بيائی!!!خسته و کلافه بودم. حتی دلم می خواست امير بره! وقتی پری خانم حرف می زد دنبال راهی بودم که حرص اميرو در بيارم که بره! دلم می خواست تنها باشم برم تو اتاق لخت شم چراغارو خاموش کنم يک نوار بذارم. و دراز بکشم و سيگار بکشم. روحمو از جسمم جدا کنم. برم تو خلا حرفای پری خانم تو ذهنم گم می شد ولی با اين جمله اش جا خوردم. جلف بازی در نياریا. به بختت لگد نزنيا. ببين دوستتون چه خانمومه! (( هنگامه را می گفت ))- بسه. خيلی حرف می زنی پری خانوما! ديگه حد خودتو نمی دونی! خوبه حالا من از اين خونه برم از نون خوردن ميافتی!- خدا بزرگه دخترم! تو خوشبخت باشی من شادم! يک صداقتی تو حرفاش بود که دلم براش سوخت و از لحن بی ادبانه ام بدم اومد! - خوب حالا فعلا ولم کن!رفتم تو اتاق. امير کلافه داشت با ميوه ها بازی می کرد. - بچه بودی پرستار نداشتی!!!-خنديدم. - به گمانم حالا لازم دارم!- از کی؟- از وقتی حالم بهم می خوره!- يعنی چجوری می شی؟- کافيه يک کم ديگه بری تو اعصابم به چشم می بينی و خنديدم. - آخه فسقلی تو اعصاب نبايد بدونی چيه!- فعلا که می گن از تو بهتر می دونم!- بابا می گفت. پدرت ولت کرده به امان خدا! همش اينور و اونوره تو هم حسابی شيطونی می کنی. نمی ذاره بری روانکاو.با چاقوی ميوه خوری بازی می کرد. - عمو جون هميشه به من زيادی لطف دارن!!! ساکت شديم - امير مشروب چی می خوری؟- من! نمی خورم اصلا. حالا چرا می پرسی. ؟- ببين من الان بايد بخورم! اگه غيرتی نمی شی و نمی ذاری بريو - خيلی عوض شدی! خنديدم. خنده ام عصبی بود. صدام می لرزيد. - چرا؟ چون مشروب می خورم. ؟ چون سيگار می کشم!!!- نه! می دونی وقتی از ايران رفتم . خيلی يادت می افتادم. آخه با دخترای ديگه اخلاقت فرق می کرد. هميشه از سنت بيشتر می فهميدی. هميشه زيادی عاقل بودی. هيچوقت چقلی نمی کردی. اصلا مثل بقيه دخترا نبودی. تفريحات فرق می کرد. همش با خودت کتاب می خوندی و - چيه عذاب وجدان گرفتی؟- نه! می خوام بگم چرا بچه بازی می کنی حالا؟ همينطور که با شيشه ودکا می خوردم. نگاهش کردم. از نگاهش خجالت کشيدم. با پشت دستم دهنمو پاک کردم. - برام عجيبه چرا زن نگرفتی بچه آخوند!امير مادرشو بچگی از دست داده بود و مادر بزرگشو ۱۶ سالگی. پدرش زن نگرفت ولی هر روز با يک زن ميومد خونه! - راستی اون عشق بچگيات. اسمش چی بود. ؟ با بدجنسی خنديدم. - سپيده. تو از کجا می دونستی؟ ازدواج کرد. - از خودم بدم اومد اوه ببخشيد. منظوری نداشتم متاسفم!!! (( عبارات احمقانه ای بود )) جواب نداد. بعد سرشو بالا آورد. - می شه بگی چته؟ اين کارا رو چرا می کنی؟ منظورت جلب توجهه؟ می بينی که بابات بدتر از بابای من! عين خيالش نيست. اصلا حاليش نيست. تو يک عالم ديگه است. حالم داشت بد می شد. تو سرم می کوبيدن. دلم خواست برم تو بغلش. بوی بچگيمو می داد. بچگی که زيادم خوب نبود ولی قسمتی از من بود. شايد تو بغلش حل می شدم. شايد محکم فشارم می داد. شايد بعد از مدتها يکی لوسم می کرد. اونوقتائی که با عروسکام بازی نمی کردم که بگم بزرگ شدم. حرفی از مادرم نمی زدم. تا بگم درک می کنم. کتابهای چرت می خوندم تا بگم فرق دارم. بلند شدم. بی ارداه رفتم تو بغلش نشستم. دست کشيدم رو موهاش. تعجب نکرد. از خودشم منو نروند. سرمو فشار داد رو شونش. - بيا فسقلی من! بيا. دلت محبت می خواد؛ بيا کوچولو. فعلا من اينجام. بيا تلافی قورباغه را لااقل دربيار! خنديدم. بعد زدم زير گريه. گريه را تو خودم می ريختم ولی شونه هام می لرزيد. صدای چکشا تو کله ام می پيچيد. نفسم بالا نميومد شونه هامو گرفت. کشيدم عقب. - داری گريه می کنی. می خواستم نفس يکشم. نمی تونستم. می لرزيدم. - خره؟ داری گريه می کنی؟ حالت بد شد. عزيزم. الهی بميرم - گفتم. نفسم بالا نمياد. کمکم کن. - بهش حسودی ام می شد. چقدر با من فرق داشت. حداقل به معياراش پای بند بود. من چی؟ نمی شه گفت تقصير خوانواده است. اوضاع اون که خيلی بدتر از من بود. - صورتمو بردم جلو. گفتم بهم نفس بده. - چيکار می کنی؟- داغ بودم. سرم داشت می ترکيد می لرزيدم. تو سينه ام می کوبيدم. نفس تو قفسه سينه ام مونده بود. لبمو گذاشتم رو لبش. - چيکار می کنی؟ ديونه! خودشو کشيد عقب. نمی خواست خشن باشه. - نترس. بار اول سخته بعد خوشت مياد.دست پاچه نگاهم کرد. - چشماشو بوسيدم. - به خاطر من. بذار خودمو يادم بره. دارم می ميرم. - تو کوچيکی درست نيست! - فعلا تو کوچيکتری. چشماشو بوسيدم. داشتم خودمو باز فراموش می کردم. نفس عميقی کشيدم. دستمو برم تو پیراهنش. دستپاچه نگاهم کرد. آروم گفتم: لذت بردن که ترس نداره. نگاهش می کردم ولی اون نگاهش پائين بود. دستمو آروم بردم پائين و پائين تر. به جائی که بايد بود رسيد. طفلکی شرمنده شده بود که چرا راست کرده!- نکن!-چرا؟ چون خوشت مياد؟ دوباره دست کشيدم. آروم باش. راحت باش. آروم زیپشو باز کردم. دستمو گرفت. برد بالا و بوسيد. - داری اذيتم می کنی. بذار برم بابات اينا ميان. - نترس نميان. ولی می خوائی می ريم تو اتاق حرفی نزد. بازم لباشو بوسيدم. گاز گرفتم. با چشمهای گشاد نگاهم کرد. لباش سرخ شده بود. عين رنگ انار. مقاومت می کرد و هر چی بيشتر مقاومت می کرد اصرار من بيشتر می شد. احساس خاصی نداشتم نه حشری بودم و نه عاشق. ولی فکر می کردم بايد باهاش بخوابم. مثل يک عادتی که مدتيه انجام نشده. چرا؟ اثبات چی بود. حس برتری؟حی هيستريک؟ رفتم پائين از توی شورتش کيرشو در آوردم و گذاشتم توی دهنم. لرزيد. - نکن! تو رو خدا! نمی تونم جلوی خودمو بگيرم - امير! هيس ساکت. بلند شدم نشستم تو بغلش بلوزمو در آوردم. رنگش سفيد شد. نگاهشو ازم می دزديد. سينه بندمو در آوردم. جلوش گرفتم و انداختم کنار بی حال و بی حس بود. ديگه نمی تونست مقاومت کنه شلوارمو نيمه کشيدم پائين باز خودمو بالا کشيدم. کيرشو گرفتم تو دستم. نگاهش کردم. نگاهم نمی کرد. گذاشتم لای خودم و محکم خودمو کشيدم جلو. درد تو تمام وجودم پيچيد. هيچی نگفتم ولی لرزيدم. نمی شد جيغ بزنم. پری خانم خونه بود تمام بدنمو کشيدم بالا. تمام عضلاتمو سفت کردم. عرق از سر و روش می ريخت. بالا و پائين شدم. با هر بالا و پائين شدن. درد تا مغز استخونم می رفت. بخودم می پيچيدم ولی قاعده اش اينه بايد حرکت کنی. بالا و پائين بالا و پائين خودمو به طرفش کشيدم شونه اشو گاز گرفتم. با درد ناله کرد. گفتم. هيس. دستاشو گذاشتم رو باسنم در گوشش گفتم فشار بده. - نکن. نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. نکن!!! گفتم فشار بده لامصب مثل آدمی که هیپنوتيزم شده فشار می داد. يک لحظه صبر کردم. از روش بلند شدم. بلوزشو در آوردم. و دوباره رو پاهاش نشستم و پاهامو انداختم دور کمرش. ايندفعه خم شدم و در گوشش شروع کردم نفس نفس زدن. تحريک نشده بودم. خشک خشک بودم. تماس بدنم رو بدنش مثل کشيدن سوهان روی آهن بود. تکون خورد. - دارم می ميرم.منو کشوند طرف خودش و محکم با يک حرکتی که ازش بعيد بود منو نشوند رو کيرش. يک آن فکر کردم از درد بيهوش می شم. گوششو گاز گرفتم. از لرزه هاش می فهميدم داره ارضا می شه. از حالت خودش خجالت می کشيد. و من از شرم اون لذت می بردم. مخصوصا با چشمهای باز نگاهش می کردم. صورتشو به طرف خودم می کشيدم و چشمهاشو نگاه می کردم. منفجر شد . آبش با شدت ريخت. خنديدم. - هی آب منو برد بلند شدم خيلی خونسرد گفتم: هی کی زودتر خودشو می شوره؟جواب نداد. بغض کرده بود. بی توجه رفتم دستشوئی و خودمو گربه شوری کردم. مبهوت بهم خيره شده بود. تميزش کردم. - خنگه بار اولت بود؟- آره!- حالا خوب بود يا بد بود؟جواب نداد!- با توام!؟ سرم درد می کرد. ارضا نشده بودم. زد زير گريه. هم خنده ام گرفته بود و هم ناراحت شده بودم. - مرد گنده!!! چته؟؟بغلم کرد. چرا خودتو ارزون می فروشی؟ - يعنی چی؟- چی ازت مونده دختر؟ چيکارت کردن؟ چی به سرت اومده اين مدت؟؟از بغلش اومدم بيرون. لباس خواب پوشيدم. - امير می ری خونه يا می مونی؟- بمونم يا برم؟- چه می دونم! می خوای بمون نمی خوای نمون!- راستش حالم بده نمی تونم برم خونه! شلوارشو پوشيد. در اتاقو قفل کردم. گفتم با شلوار می خوابی؟ آدمک کوکی شلوارشو در آورد. اومد تو تخت. پشتمو کردم بهش. بغلم کرد - کوچولوی من؟امير حوصله ندارم شروع کرد بوسيدن پشتم. بوسيدن گوشام و بازی با موهام - الان با هم. مکث کرد. سکس داشتيم.سکسو در واقع اونقدر يواش گفت که حدس زدم! حالا غريبه شدم؟برگشتم - حالت خوبه؟ عزيزم. گلم؟؟؟ بعد بغلم کرد. - حالا من اينجام بازم تنها می خوابی؟ خنديدم. به بغل زياد عادت ندارم. حالت خفگی بهم دست می ده. آروم دم گوشم گفت: زن من می شی شيطونم؟خنديدم.- به حرفای بعد از کردن نبايد زياد توجه کرد. می دونی که حرفای رختخوابی!! يک اصطلاحه!بعد چشمامو بستم. يعنی می شه با این سردر بخوابم. - نه جدی؟! به بابام می گم بياد با بابات حرف بزنه ولی قبلش می خوام خودت جواب بدی - چيه پرده ات رفته ديگه باکره نيستی بايد بگيرمت؟- اينقدر پست نبودی. - امير بخواب . دارم می ميرم از سردرد!!!تا صبح نخوابيدم. تمام شبو فکر کردم به همه چی. به آخرين حرف امير. نمی تونست راست باشه!!! مسخره بود. سر هفده سالگی من . ازدواج کنم. دلم می خواست بلند بخندم!! اونم با این امير. چقدر زشت خوابيده. اه اه با اين خوابيدم حرفای پری خانم يتک کله ام بود. خودتو نجات بده!!! بايد نجات می دادم؟ به چه قيمتی؟ راهنمائی می خوام. ولی از کی؟ امير و دوست دارم. خوب آره ولی مثل يک آدم. نه مثل يک شوهر. چه تلفظ مسخره ای داره اين لغت شوهر . يا شوور!!! اصلا من اجازه دارم عاشق شم با اين شرايطم؟ برای ازدواج عشق لازمه؟ مسلما!!! شايدم نه!!! وای دارم ديوانه می شم امير منو دوست داره؟ شايد دلش برام سوخت. يک فاحشه کوچولو. مريض باباشم. ولش کرده به امان خدا غلط کرده. نخير!! يکی بهم کمک کنه!!! کی صبح می شه. عقربه ها قدم می زنن با حرکت مورچه ای؟ نمی شه فيلی حرکت کنيد؟ نور که از پرده اتاقم بالاخره زد تو اتاق اميرو بيدار کردم. پدرم اينا نيومده بودن. شايد شمال رفتن؟؟؟؟- پاشو امير. پاشو برو خونتون!! صبح شده. تا اينا نيومدن برو!!! عين بچه ها بغلم کرد. - بيا با هم بريم. بيا بريم خونه ما. به بابام بگم راضی هستی. - به چی؟- ای بابا ازدواج ديگه!- امير بذار فکر کنم!!!- به چی؟ مگه فکر داره. عاشقمی ديگه؟؟ نيستی؟؟- نه! اما. - اما نداره عادت می کنيم بهم. با هم بزرگ می شيم. عاشقم می شی. قول می دم. من دوستت دارم. تو هم کلی وقت داری عاشق شی. يک عمر. کمه؟يک بند حرف می زد. - حالا برو خونه تا بعد. به بابام بگم به بابات بگه؟جواب ندادم. مغزم کار نمی کرد. کيو داشتم مشورت کنه. دستشو رو تنم ناشيانه چرخوند. بعد محکم بغلم کرد. - برو خونه!- يک بار ديگه. - چی يکبار ديگه؟؟از بغلش خودمو کشيدم بيرون. با خجالت خنديد. بعد خم شد و ناشيانه گونه امو بوسيد خواهش می کنم با موهام بازی می کرد. هوس را تو چشماش و حرکاتش می شد به وضوح ديدولی محل نمی ذاشتم اصلا حوصله نداشتم در گوشم گفت: خوشگلم بداخلاق گفتم: امير حوصله ندارم. ديشب نخوابيدم. سرم هم از همون ديشب درد می کنه. چرخيد و از پشت بغلم کرد. گوشمو بوسيد. موهامو بوسيد . شونه هامو.توی دلم گفتم: کاش کارشو بکنه و بره!! تحمل يک ثانيه ديگه باهاش بودنو نداشتم. باهام ناشيانه بازی می کرد. سينه هامو فشار می داد. عکس العملی نشون نمی دادم. چشمهامو بستم. شايد می شد يکی را مجسم کرد. يکی را که دوست داشتم. حالم بدتر شد. يک هنرپيشه خوش تیپ. مغزم کار نمی کرد خسته تر از اين بودم که بتونم فکر کنم. بايد ولش می کردم. بايد بگذارم هر کاری می خواد بکنه. فقط زودتر. زودتر!!!منو چرخوند. مجسمه يخی شده بودم. باهام بازی می کرد. تنمو با خجالت و با مکث می بوسيد حتی نگاهش هم با زور می کردم. پائين رفت پاهامو باز کرد. تحمل اين يک کارو نداشتم. سرشو گرفتم بالا. - نه!! نکن!! - چرا؟ خوشت نمياد. ؟ می گن نقطه حساس خانمها اونجاست. بهت لذت می ده!!! رفته بود رو منبر سکسولوژی!!! - من خوشم نمياد. - با ناراحتی گفت باشه. چيکار دوست داری برات بکنم. - هيچی کارتو بکن زودتر برو!! - يعنی چی؟- يعنی بابا من همه چی دوست دارم. - آخه الان گفتی . مکث کرد. مطمئن بودم دنبال لغت مودبانه براش می گرده.گفتم: نه از ليس زدن خوشم نمياد. - تو هم رفت. حدس می زدم از اين کلمه بدش مياد. روم خوابيد. حسابی راست کرده بود. نمی دونست چيکار کنه. پاهامو بردم بالا. گفت آخه تو تحريک نشدی. گفتم: اشکال نداره می شم!!! پاهامو حلقه کردم دورش. گفت: نکن ارضا می شم فوری. خوب نيست بايد با تو بيشتر معاشقه کنم. گفتم نه بابا!!! من دوست دارم طرفم زود ارضا شه!!!گفت: جدی؟؟گفتم: آره. اونهم از خدا خواسته منو بالاتر کشيد. می خواست در همون حالت بکنه تو. ولی در می رفت. از درد به خودم می پيچيدم. دلم می خواست بهش فحش بدم. دو سه بار اين اتفاق افتاد. ديگه تحملم تموم شده بود . با دست کير کلفتشو گرفتم گذاشتم روش و گفتم حالا فشار بده.
من خشک خشک بودم. تمام لحظه ورود رو حس می کرد. سرم داشت منفجر می شد. صورتش پر لذت بود و من پاره شدن وجودمو احساس می کردم. شونه اشو محکم گاز گرفتم. هيچی نگفت. بخودم می پيچيدم و همينطور شونه اشو محکم با دندونام فشار می دادم. شوری مزه خون تو دهنم که اومد. صدای ناله اش بلند شد. سه بار بالا و پائين کرده بود. ارضا شد و منو محکم زد عقب. حرکتش خيلی تند بود پس کيرش به شدت از بدنم جداشد. بی اختيار اشکها از چشمام می اومدن. بغلم کرد.- عزيزم ببخشيد. معذرت می خوام. گفتم برو. فقط برو.جای دندونام روی شونه اش بود. سريع لباساشو پوشيد. - ببين من سر حرفم هستم به بابا می گم با پدرت حرف بزنه!!!گفتم : بروووووو
و رفت. تا عصر بی حال افتاده بودم. پری خانم نه سراغم اومد و نه با من حرف می زد. اونقدر حالم بد بود که اصلا به حرفاش فکر نمی کردم. ولی نيمه های شب پيشنهادش دائم توی مغزم تکرار می شد. چيکار بايد می کردم. بايد با کسی مشورت می کردم. بايد ازدواج کنم يانه؟ ازدواج تنها چاره منه؟ يا از چاله به چاه افتادنه؟ برنامه اون برای آينده چی بود؟اصلا خودم چه برنامه ای داشتم؟؟؟چند روزی گذشت پدرم برگشته بود. خبری از پيشنهاد امير نبود. نوعی توهين برام بود ولی به هر حال خوشحال بودم. کم کم داشتم قضيه را کاملا فراموش می کردم. روز پنجم. توی اتاف مشغول سيگار کشيدن بودم. در زدند. پدرم بود. سراسيمه سيگار را خاموش کردم. بداخلاق وارد اتاقم شد منتظر بحث هميشگی بستن در اتاق بودم. ولی مسئله جدی تر به نظر می آمد. از چشمهای پدرم ترسيدم. تا به حال اينطوری نديده بودمش و به خصوص بعد از جريان مريضيم اصولا آرام تر هم با من برخورد می کرد. منتظر بودم حرفی بزنه. می لرزيد. بعد در کمال تعجب. سيلی محکمی به گوشم زد. اونقدر ناگهانی بود که فقط نگاه کردم. ترجمه فريادهای پدرم برای مغزم بعد از اون سيلی غير ممکن به نظر می اومد!!!تو پدر نداری که بدون اجازه قول به مردم می دی؟ تو از کی تا حالا آدم شدی؟؟ بی خانواده ای ؟ يتيمی؟ مرتيکه احمق جلوی همه بهم می گه دخترت پسر منو از راه به در کرده!!! سيل حرفها از دهانش بيرون ميامدند!!! جرات اظهار نظر نداشتم. بالاخره با صدائی لرزان گفتم: درباره چی صحبت می کنيد؟ (( هميشه پدرم برای من پدر بود نه بابا!!! شما بود نه تو!!!! ))- حالا ديگه نمی دونی؟ دختره پررو. کم ما رو عذاب دادی با کارات!!! بعد بهم نگاه کرد. زمين به دور سرم می چرخيد. خودم را کنترل می کردم. پدرم با ديدن قيافه من سعی کرد خودشو کنترل کنه!! دستهاش هم؛ هم صدای پاهاش و صداش می لرزيدند!!!
- حالا می خوام ببينم دختر من که صد تا پسرو لب چشمه می برد و تشنه بر می گردوند چی شده عاشق شده. اونم عاشق اين پسره پس پدرم در جريان بود. پس باعث افتخار بود. شايد امير حق داشت ما برای اونها هيچ بوديم. هيچ!!!روی تخت نشستم. پدرم هول کرد. - حالت خوبه!!-بعله!سرمو گرفت تو دستش - ببين چيکار کردم. آخه چرا اينطوری می کنی. من دست رو دخترم بلند کنم؟؟؟ آخه پدر جان چرا سر خود به امير بعله گفتی؟ اول با من مشورت می کردی. حالا ببين پدرش چطور دور برداشته!!!!شونه هامو بالا انداختم و گفتم: فکر نکردم جدی باشه!!! پدرم صورتمو نوازش کرد. بايد يخ روش بگذاريم حالا دوستش داری؟ - نمی دونم!!! خوب پس حالا ميان ببينيم اين شازده چه می کنه!و اينطور شد که قرار شب جمعه گذاشته شد!!شايد بارها و بارها خواب خواستگاری ديده بودم. به هر حال خواستگاری در ايران يک رسمه. شما می تونيد با يکی ساليان سال دوست باشيد ولی طبق آداب بايد بياد خواستگاريتون بايد به خوانواده احترام بذاره!!! به هر حال هيچوقت به خواب نمی ديدم که سر ۱۷ سالگی بيان خواستگاريم اونهم امير!!! برادر کوچکم دائم سر به سرم می گذاشت. می گفت: چادر نماز گلدارت يادت نره!!! تو آشپزخانه وای می استی تا بگم چای بياری!!! پشت در وای ناستی گوشا. آبروتو می برم برای من باور کردنی نبود!!! و فکر می کردم هر ثانيه بايد از خواب پا شم به راحله زنگ بزنم و خوابم را تعريف کنم و اونم بخنده!! پری خانم خوشحال و راضی قربون صدقه ام می رفت. پدرم دائم حرص می خورد و برادر بزرگم نا پديد شده بود. برادر کوچکم ته دلش راضی بود چون نامادريم پدرم را برای دادن من به امير تشويق می کرد و او هم برای خواستگاری از هنگامه که نامادريم هميشه مخالف بود روز شماری می کرد. در واقع من گوشت قربانی بودم بين پدر و مادرم. چون پدرم تنها موافق قضيه برادرم بود و من آتوی نامادريم!!!شب جمعه . اصلا نمی دونستم چی بايد بپوشم. بلد نبودم چيکار بايد بکنم. پری خانم نسخه های فرهنگی خودشو می پيچيد که لباس خانمانه بپوشم سنگين باشم به آقای دکتر نگاه نکنم! نظر ندم!!! و نامادريم برای اولين بار با من صحبت کرد که اين قضيه عين يک مهمونی می مونه و عمو جان را هم که می شناسم و خاله امير هم زن مهربونيه و تازه می فهميدم هيچکسو نداشتن يعنی چی. اگر راحله نبود. ممکن بود با شلوار جين وسط جلسه خواستگاری برم. راحله کمکم کرد که لباس بخرم. آماده شم. نمی فهميدم اون چرا ذوق می کنه. شايد عروسی خودشو تو عروسی منو می ديد . راحله عاشق شده بود عاشق دوست برادرش. من رويا بودم براش. رويای خودش. برای خودم هيچی نبودم. جز زندگيم يعنی جوک بزرگ دنباله دار منو دنبال خودش کشيده بود. زندگی من هميشه يک جوک عظيم بوده و هست هميشه پر هيجان هميشه غير منتظره و ساعت خواستگاری رسيد و يک دسته گل بزرگ وارد خونه شد با گلهای مختلف که به بوی يکيش حساسيت دادم و نصيب حياط خلوت شد. امير اصلا حرف نمی زد و عمو جان هم آنچنان با غضب مرا نگاه می کرد که ترسيده يک گوشه کز کردم

من و پریود خواهرم

سلام
من وپریود خواهرم
سلام اسمه من فرهاده و 16 سالمه من داستانهاي شما و سايت هاي ديگر رو در مورد سكس با خواهر يا مادر ميشنيدم اما هيچ وقت فكر نميكردم به روز خود منم اينكار رو انجام بدم.هميشه مي گفتم من از خوندن و شنيدنه اينا لذت مي برم نه انجامش اما به روز با مسئله اي برخورد كردم كه اينطوري شروع مي شد. من دوتا خواهر دارم سارا و سمانه سارا 14 سالشه و سمانه 15 من هيچ وقت به اونا نظري نداشتم و از بچگي با هم بازي ميكرديم و تو درسا بهشون كمك مي كردم . اما وقتي كه هم من و هم اونا به سن بلوغ رسيدن وضع فرق كرد من به برجسته شدن بدنشون نگاه ميكردم و اينگه بعضي وقتا برايه من عشوه گري ميكنن منم دورانه بلوغم بود و خيلي كنجكاو بودم در مورده بدن دخترا چيزي بدونم اما نه تو كتابا و لايه حرفايه بي سر و ته دوستام و پسره همسايه و كسايه ديگه!دوست داشتم از نزديك پستون و كس و كون یه دختر رو ببينم دست مالي كنم و با هاش بازي كنم تا اينكه با اينترنت و اين سايتاي سكس خانوادگي آشنا شدم و يه كم جراتم بيشتر شد و ترسم ريخت با كسايي چت مي كردم كه اونا هم دوست داشتن و ميگفتن اگه شرايطش فراهم بشه با خواهرشون و حتي از اون جالب تر با مامانشون هم سكس كنن يا حداقل دست ماليشون كنن من همش تو فكر اين مسائل بودم كه يه شب كه مامانم و بابام رفته بودن خونه يكي از دوستاشون تو شهرستان اوله شب سمانه همش مي گفت دلم درد ميكنه و زيره شكمم تير مي كشه بعدشم همش آخ و اوخ مي كرد من فكر مي كردم بازم داره براي من خودشو لوس مي كنه اما ديدم تو اتاقش داره گريه ميكنه سارا هم كنارش نشسته و دل داريش ميده كه الان خوب مي شي من كه ديدم اينطوري رفتم بهش گفتم اگه زياد دلش درد ميكنه بريم دكتراما گفت نه نميشه بعدش زياد درد نميكنه من متوجه نميشدم برايه چي ميگه نميشه . سارا رو يواشكي صدا زدم و ازش پرسيدم تو ميدوني چرا سمانه نميخواد بره دكتر اونم يه نگاه شيطنت آميزي كرد به من و گفت خوب شايد نميتونه به دكتر بگه كجاش درد مي كنه؟؟ منم به چيزايي حاليم شد اما خجالت مي كشيدم بيشتر سوال كنم. رفتم تو اتاقم و كتاب ميخوندم ديگه نفهميدم كه حاله سمانه چي شد رفتم دستشويي كه بشاشم يهو چشمم به يه چيزي تو حموم افتاد رفتم جلو ديدم به چيزي شبيه دستمال دراز و خونيه بويه بدي هم ميداد رويه زمين حموم هم چند لخته خون بود خيلي ترسيدم و سريع اومدم و سمانه رو صدا زدم و گفتم تو چيزيت شده؟ اين خونا چيه؟ ماله توست؟ از كجات خون اومده؟اونم كه سرخ شده بود گفت نترس بابا چيزيم نشده!من دوباره پرسيدم سمانه اين خونا چي؟ ماله توست؟ ديدم سرخ شد با من و من گفت خوب آره من ساده هم با تعجب گفتم خوب از كجات اومده؟ سمانه هم گفت ديگه به تو مربوط نيست منم همش كنجكاوي مي كردم و يهو ياد حرفه سارا اوفتادم كه گفت شايد يه جاش درد ميكنه كه نميتونه بگه؟ ترس و حس كنجكاوي و حشری شدنم با هم جمع شده بود سادگي و صداقتش تو جواب دادن منو تحريك مي كرد . من يه سوال مي كردم ميگفتم مگه ميشه سمانه جونم خوني بشه و من ندونم ماله چيه؟ گفت مگه تو دكتري؟ خودشم يه ذره كنجكاو بود و حشري شده بود كه سوالاي بعديم چيه؟ گفتم دكترم سمانه خانم بيا بيا تو اتاقم رو تخته معاينه بخواب ببينم چته؟ من نمي دونستم جريان چيه ولي همش بي اين فكر ميكردم كه چرا خون اومده ازش؟ چرا اونجاشو زخمي كرده؟ عجيب بود يهو گفت باشه بريم آقاي دكتر!انگار دنيا رو به من دادن سريع رفتيم تو اتاق و در رو بستم كه سارا بيدار نشهبهش گفتم خانم خوشگل ويزيت دادين؟ مثل اينكه از اين جمله خيلي حال كرد گفت بله دادم ولي خيلي گرون ميگيرين گفتم عوضش ميارزه كيرم داشت ميتركيد و درد گرفته بود حس عجيبي داشتم خواهرم جلوم بودخجالت و كنجكاوي و ترس و شهوت واي چه شبي بود خلاصه بهش گفتم رو تخت بخوابيد لطفا بدنش ميلرزيد گفت چشم آقايه دكتر و رفت و رو تخت دراز كشيد به پشت رفتم كنارش دستمو گذاشتم رو رونش و گفتم كجات دردت ميكنه عزيزم؟ گفت دلم آقاي دكتر به دادم برس چشماش برق ميزد منتظر كاراي ديگه بود دستمو ماليدم روي روناش گفتم الان عزيزم خوب ميشي دستمو گذاشتم رو شكمش و پرسيدم انجا عزيزم؟ گفت نه پايين تر آقاي دكتر يهو جا خوردم خودش داشت چراغ ميداد صاف دستم گذاشتم لايه پاش و گفتم اينجاست خانم؟ يهو پاشو جم كرد و آبه دهنشو قورت داد و ساكت شد دست كشيدم رو كسش نميدونتسم كس چه شكليه اما داغ و گرد بود هيجي نمي گفت ساكت ساكت بود هي دست ماليش كردم گفتم نازش كنم خوب ميشه الان بعد دستمو كردم تو گوشته كسش و فشار دادم يهو جيغ زد و گفت آقاي دكتر يواشتر كم درد ميكرد كه شما هم بيشترش كردينگفتم الاهي من قربونه اون دردش بشم خجالت كشيد و قرمز شد من شلوارو و شورتشو در آوردم و خودشم پاهاشو جمع كرد كه راحت تر در بياد و اون چيزي كه نديده بودم پيدا شد يه تيكه گوشته قرمز قرمز با لبه هايه صورتي قلبش داشت مثله موتوره ماشين ميزد فقط بالا رو نگاه ميكرد منم هي دست ماليش ميكردم سوراخشو و لايه لبايه نازك كسشو و بويه بدي ميداد و توش خوني بود گفتم سمانه برام بگو چي شده؟ ميخام بدونماونم گفت برات فرقي نداره به ارزوت رسيدي و اونجاي منو ديدي دست هم زدي ولي من ماله تو رو نديدم كه؟؟ من هم فوري در آوردمش و انداختم بيرون چشماي سمانه داشت ميتركيد و ميخاست از خوشحالي داد بزنهگفت مرسي ممنون خواهرتو تنها نذاشتي و نشونش دادي چرا ماله كسه ديگه رو ببينم ماله داداش جونمو ميبينممن ديگه داشتم ميمردم نمي دونستم چيكار كنم گفت بشين تا برات بگم امشب چي شدم مامان بهم گفته بود يه روز اينطوري ميشي از جلوم خون اومده فرهاد بهش ميگن پريود در ماه يه دفعه ما دخترا ميشيم كه منم خواهر جونت امشب شدم باره دومه كه اينطوري شدمگفتم جدي؟ چه جالبه درد داري الانم گفت نه يه ذره اوله شب بود زيره دلم درد ميكرد گفتم سمانه اون تو حموم چي بود؟ گفت اسمش نواره بهداشتيه و گفت بزار مصرف نشدشو بهت نشون بدم رفت و آورد يه بسته بود كه قبلا ديده بودم ديگه حالا كيرم خوابيده بود و كنجكاو بودم چيزاي ديگرو بدونم گفت اينو ميذارم روش تا شورت و لباسام خوني نشه گفتم سمانه چرا لايه پات اينقدر بويه بد مي داد گفت خوب ديگه ماله اين عادتمه بعد گفتم يه سوال يگه بپرسم؟ گفت بفرماييد گفتم كونت چطور؟ اون جات كاري نميشه؟ گفت اي بي ادب با اونجام چي كار داري؟ بعد خنديد و گفت نه جايه شكرش باقيه كه اونجام سالمه گفتم وقتي خون مياد كه بريزه بيرون خودت ميفهمي؟ گفت آره خوب چون خون پريود يه كم داغه و با فشار و سوزش مياد ميفهمم بعد پاهاشو باز كرد گفت دوست داري جلومو از خون تمييز كني؟ منم از خدا خواسته گفتم آره ولي دكتر بودم حالا نظافت چي شدم رفتم جلو و دهنمو نزديك كسش بردم واي بوش خيلي گند بود اما منظره كسش كه پر از لكه هاي خون بود خيلي حشريم مي كرد زبونمو گذاشتم رو لبه هاي كسش و كشيدم روش يهو مثله اين كه خيلي لذت ببره گفت آه ه اوه ليسش بزن خوناناشو برام پاك كن منم تند و تند ليس ميزدم و زبونم مي كردم توش هي تف مي كردم دوباره رو كسش يهو آبم با فشار پاشيد رو كسش و روناش اونم گفت از شيوا دوستم در مورده آبي كه از كيره پسرا مياد يه چيزايي شنيده بود اما اين چقدر غليظ و چسبناكه دست كشيد رو روناش و يه ذره از آب كيرمو برداشت و بو كرد گفت اوم م م چه بويي خوبي داره بين دو تا انگشتاش با آب كيرم بازي كردو و انگشتاشو ليسيد ساعت 3 صبح بود شورتشو پوشيد و گفت برم بخوابم فردا هم بازم ازم خون ميره بايد بخوابم چون من مريضم در واقع منم بوسيدمش و ازش به خاطره اينكه بهم در مورد پريودش برام گفت و چيزايي بهم ياد داد تشكر كردم و اونم گفت مرسي كه اونجات و بهم نشون دادي و منو بي تجربه نزاشتي و بهم قول داد بزاره با كونش ور برم

من وپسر عمو و

سلام
من وپسر عمو و
اون شب مامانم با دوستاش دورهء زنونه داشت و بابام هم با دوستاش مجردي رفته بودن شمال و من تنها بودم. وقتي ديدم همهء دوستامم درگير کارا و درساشون هستن به پسرعموم علي زنگ زدم و بهش گفتم من تنهام و جاي مشروباي بابام رو هم ميدونم و اگه دوست داري بيا با هم يه عرق خوري دونفره راه بندازيم. علي هم که از خداخواسته بود و بعد از يک ساعت دم در خونه مون بود. منم تو اون يه ساعت يه حمومي رفته بودم و مشروب رو هم آماده کرده بودم و يکي ازفيلم سوپراي جديدم رو هم آماده گذاشته بودم تا با هم ببينيم و يه کف دستي بريم(اون موقع 17 سالم بود). علي اومد و بعد از يه کم حال احوال شروع کرديم به خوردن و فيلم ديدن. علي سه چهار سال از من بزرگ تر بود و همه چيز در مورد سکس رو اون بهم ياد داده بود و موقعي که کوچيک تر بودم يه کمي هم همديگرو دستمالي کرده بوديم ولي بعدش اون شد دختر باز حرفه اي و من شدم فيلم سوپر باز حرفه اي! من عاشق فيلم سوپر ديدن بودم و اونو به 10 بار کس کردن ترجيح ميدادم به خصوص صحنه هاي ساک زدن کير رو خيلي دوست داشتم. خلاصه اون شب بعد از نيم ساعت کلهء هردومون گرم شده بود و کيرامون هم با ديدن صحنه هاي فيلم سوپر حسابي راست کرده بود. علي همش به خودش فحش ميداد که چرا کسي نيست که ترتيبش رو بديم و همينطور با کيرش بازي ميکرد. از رو شلوار ديدم که کيرش واقعاً بزرگ و کلفته و سفت سفت هم شده. مال خودمم دست کمي نداشت ولي ديدن کير سفت شدهء علي بيشتر کير منو سفت ميکرد و من نميفهميدم چرا. يه کم که گذشت بهش گفتم "ببينم. بين زنا و دختراي فاميل کيو بيشتر از همه دوست داري بکني؟" علي که نيم نگاهش به تلويزيون و فيلم بود گفت "الان حتي اگر صغري خانوم بقال هم اينجا باشه ميکنمش!" کلي خنديديم. ولي بعدش دوباره جدي سوالم رو پرسيدم. علي رفت تو فکر و بعد از يه کم فکر کردن اسم يکي دو تا از دختراي فاميل رو گفت مثل دختر عمه مون که خيلي ناز بود يا دختر دايي خودش که براي خودش تيکه اي بود. با آوردن اسم هرکدومشون آب از لب و لوچه اش آويزون ميشد و کيرشو محکم تر فشار ميداد. پرسيدم "از بين زنا چي؟" گفت "نميدونم....ول کن!" گفتم "نه.بگو". يه کم من و من کرد و بعد از يه کم دودلي گفت "بين خودمون باشه. بهت برنخوره ها، ولي هميشه دوست داشتم زن عمو رو بکنم" تو اون حال مستي شنيدن همچين چيزي نه فقط ناراحتم نکرد که کلي هم تحريکم کرد. تصور اينکه علي روي مامانم باشه و کيرش بره تو کس مامانم حسابي حشريم کرد. تو همون لحظه فيلم سوپر داشت صحنه اي رو نشون ميداد که مرده همهء ابشو ميريزه تو دهن زنه و زنه هم اونو قورت ميده. نميدونم چي شد ولي خيلي حالي به حالي شدم. رفتم نزديک علي و کيرشو از تو شلوارش درآوردم و شروع کردم باهاش بازي کردن. بهش گفتم "حالا چشاتو ببند و فکر کن داري مامانمو ميکني". علي يه کم با شک و ترديد بهم نگاه کرد ولي وقتي من کيرشو گذاشتم تو دهنم چشاشو بست و يه آهي کشيد. خودمم نميفهميدم چرا دارم اين کارو ميکنم ولي داشتم براي اولين بار تو زندگيم ساک ميزدم. مشروب اثر خودش رو کرده بود و من تو اون حالت عجيب تازه فهميده بودم که تمايل من کلاً به مرداست و نسبت به زنا زياد تمايلي ندارم. هر چي تو فيلما ديده بودم رو رو کير علي پياده کردم. اولش آروم با زبونم کيرش رو خيس کردم و بعد وسط کيرشو تو دستم گرفتم و کردمش تو دهنم و شروع کردم به ميک زدن و همزمان با ميک زدن آروم آروم براش جق هم ميزدم. يه کم که گذشت ازش پرسيدم "چي داري تصور ميکني؟" و دوباره کيرشو کردم تو دهنم. علي هم جواب داد "دارم دهن مامانتو تصور ميکنم که کير من توشه.....واي...دارم پستوناشو ميبينم که جلو دهنمن.....وااااي قربونت برم زن عمو چه کسي داري..." و من همينطور مشغول مکيدن و ساک زدن بودم و کلي داشتم از اين اولين تجربه ام لذت ميبردم. به هر حال کير کلفت علي و سفت بودنش منو هم بد جور حال آورده بود و حسابي داشتم ميخوردمش. يه کم که گذشت ديدم علي سرشو برد عقب و حس کردم که کيرش داره بزرگ تر ميشه. فهميدم که داره آبش مياد. از اينکه موقع اومدن آبش کيرش تو دهنم باشه ترسيدم و درش آوردمو شروع کردم براش جلق زدن و بعد از يکي دو بار تکون دادن دستم رو نوک کيرش حس کردم يه آب داغ محکم خورد به چونه ام و بعدش دهنمو باز کردم و فوران آب سفيد علی بود که ميرفت تو دهنم و ميريخت رو صورتم. با اينکه اولين تجربه ام بود ولي اصلاً بدم نيومد. البته شايد به خاطر مستي بود ولي حسابي حال داد و تا قطرهء آخر آبش رو تو دهنم و رو صورتم خالي کرد و وقتي کاملاً آبش اومد کيرشو گذاشتم دوباره تو دهنم و آروم شروع کردم به بازي کردن و ناز کردن کيرش. بعد بلند شدم و با دستمال صورتمو تميز کردم. يه ليوان مشروب کمکم کرد تا دوباره سرحال بيام. تو همين گيرو دار بود که زنگ زدن. فهميدم مامانم از مهموني برگشته. با عجله لباسامونو پوشيديم و فيلم سوپر رو قايم کرديم. البته مشروب خوردنمون کلاً مشکلي هم نداشت چون مامان و باباي خودمم مشروبخور بودن. مامانم که اومد تو دوباره همون صحنه هايي که از علي رو مامانم تجسم کرده بودم اومد جلو چشمام. به روي خودم نياوردم و سلامي کردم سريع رفتم تو توالت تا دست و روم رو بشورم. مامانم با علي هم سلام و عليکي کرد و رفت تو اتاق که لباسشو عوض کنه. وقتي من اومدم بيرون مامانم با يه تاپ ناز و شلوار معمولي نشسته بود جلو تلويزيون و داشت کانال هاي ماهواره رو اينورو اونور ميکرد. علي رو صدا کردم و کشوندمش تو اتاق. آروم بهش گفتم "ميخواي امشب مامانمو بکني؟" علي چشماش از حدقه دراومده بود "ول کن بابا...مگه ميشه؟ معلومه مستي ها" منم گفتم "نه.خوب گوش کن. کافيه بهش مشروب بديم و يه کم از اون قرصاي خواب آور توش بريزيم تا حسابي بخوابه". علي زير بار نميرفت و حسابي ميترسيد. بهش گفتم "خلاصه که خودت ميدوني. ولي من بارها با اين روش مامانمو خواب کردم و نشستم به فيلم سوپر ديدن. هميشه هم ميرفتم بالاسرش و تکونش ميدادم و اون نميفهميد" اين ايده به نظر علي هم جالب اومد و قرار شد امتحان کنيم. من قرصاي خواب آور رو از توجاشون درآوردم و گذاشتم تو جيب شلوارم و رفتيم تو هال. نشستيم و براي خودمون دو تا ليوان ريختيم و من به مامانم گفتم "مامان تو هم ميخوري؟" خوشبختانه مخالفت نکرد چون اگر ميگفت نه ديگه نميشد کاري کرد. منم رفتم تو آشپزخونه تا براش ليوان بيارم و همونجا قرصها رو انداختم تو ليوان و اومدمو نشستم و براي يه ليوان ريختم.ولي بايد فکري ميکردم تا قرصها تو ليوان حل بشن. خوشبختانه يخ تموم شده بود و منم ريختن يخ رو بهونه کردم و ليوان رو برداشتم و رفتم تو آشپزخونه و با قاشق شروع کردم به فشار دادن و له کردن قرصها و حل کردنشون. يخ رو ريختم و برگشتم تو هال. ليوان رو دادم به مامانم و خودمم ليوانمو برداشتم و به سلامتي هم خورديم ولي من همهء فکرم پيش صحنه اي بود که تجسم کرده بودم و کيرم ديگه داشت منفجر ميشد. اول خواستم برم تو توالت و خودم با يه جلق خلاص کنم ولي منصرف شدم. خلاصه مامانم وقتي ليوانش تموم شد به زور چشاشو باز نگه داشته بود. علي هم از فرصت استفاده کرد و گفت "زن عمو اگر خوابتون مياد برين بخوابين. ما هم الان ميريم ميخوابيم". مامانمم سري تکون داد و به من گفت"ميدوني جاي رختخوابا کجاست ديگه؟ يه دست براي علي جون بذارمنم گفتم باشه و تو دلم گفتم "خبر ندارب که علي جون الان شخصاً مياد پيشت. مامانم بلند شد و رفت تو اتاق خواب. از صداهايي که ميومد فهميدم که داره لباس خوابشو ميپوشه. به علي گفتم "تا يه ربع بعد ميتونيم کارمونو شروع کنيم" علي گفت "مگه توهم مياي؟" گفتم "معلومه. منم دارم ميترکم از شق درد باز حالا خوبه تو يه بار خودتو خالي کردي".خنديد و ليوانشو برداشت و سر کشيد. منم يه ذره خوردم تا سرم همونطور گرم بمونه. يه ربع که گذشت آروم رفتيم تو اتاق. اول مامانمو صدا کردم ولي جواب نميداد. بعدش رفتم جلوتر وباز صداش کردم ديدم بازم جواب نميده. اين بار جرات کردم و رفتم رو تخت نشستم و پتو رو زدم کنار. وااااي چي ميديدم؟ مامانم به پهلو خوابيده بود و پاي راستش رو آورده بود بالا و قسمت پايين لياس خوابش کلاً رفته بود کنار و رون گوشتي و خوش تراشش کاملاً معلوم بود. دستمو گذاشتم رو رونش و تکونش دادم. هيچ عکس العملي نشون نداد. مطمئن شدم قرصه کار خودشو کرده. به علي چشمکي زدم و شروع کرديم به لخت شدن. وقتي کاملاً لخت شديم هردومون رفتيم رو تخت. من پشت مامانم بودم و علي جلوي مامانم. ميتونستم شرت مامانمو ببينم که از لاي پاش بيرون زده بود. قلمبگي کُسش کاملاً معلوم بود و پشماش هم از دورو بر شرت نازکش زده بود بيرون. علي شروع کرد به بازي کردن با پستوناي مامانم و من آروم شرت مامانمو کشيدم پايين و مامانمو برگردوندم و به صورت طاقباز خوابوندمش رو تخت. کيرم ديگه داشت منفجر ميشد ولي ميخواستم اول علي کارشو بکنه. اشاره اي کردم و اونم از خداخواسته بلند شد و لاي پاي مامانمو باز کرد. تازه ميشد کُسش رو ديد که البته پشماي دوروبرش زياد اجازه نميدادن که آدم از ديدنش لذت ببره. ولي قلمبگي و برجستگي عجيبي داشت که تو کُس هاي ديگه نديده بودم. علي دستشو تفي کرد و مالوند به کيرش و گفت "به به. حالا ميخوام کُس زن عمو رو باز کنم. آماده اي زن عمو؟ دوست داري کير به اين کلفتي بره تو کُست؟"شنيدن اين حرفا حسابي حشريم کرده بود. علي هم کيرشو گذاشت دم کس مامانمو آروم آروم هلش داد تو. وقتي تا ته رفت تو بهم گفت "جون. چه کس نرمي داره مامانت" و آروم آروم شروع کرد به تلمبه زدن. من يه کمي رفتم عقب. اتاق تاريک بو ولي نور بيرون يه کم اتاق رو روشن کرده بود و ميتونستم حالا اون صحنه اي رو که تجسم کرده بودم ببينم. گفتم "علي بخواب روش. بخواب رو مامانم" علي هم همونطور که داشت کيرشو درمياورد و ميکرد تو کس نرم مامانم خوابيد روش و همزمان با اين کار پاي راست مامانمو داد عقبتر و شروع کرد به مالوندن رون پاهاي مامانمو مدام قربون صدقه اش ميرفت "آآآآي...چه گوشتي....جوووون چه کسي..." و همينطور ميکرد و ميکرد. ديگه داشتم کلافه ميشدم. گفتم "علي حالا نوبت منه" اونم فهميد و بلند شد و جاشو داد به من. از هيجان داشتم ميمردم. آخه اين مامان خودمه. يعني ميتونم بکنمش؟ سرم هنوز گرم مشروب بود و کيرم سيخ سيخ.اومدم کنار مامانمو اونو برش گردوندم به پهلو جوري که کونش به من باشه و پاهاشو بستم. از لاي پاش قمبلي کسش زده بود بيرون. کيرمو خيس کردم و گذاشتم لاي پاي مامانم و آروم آروم بردمش تو. وقتي کيرم رفت جلوتر حس کردم به داغترين نقطهء دنيا برخورد کرده. نميفهميدم چيکار ميکنم. سرم داغ شده بود و قلبم هزار تا ميزد. کيرمو محکم کردم تو کس مامانم . از شدت لذت داشتم بيهوش ميشدم. شروع کردم به تلمبه زدن و از اون طرف هم دستامو بردم جلو و پستوناي مامانمو گرفتم و شروع کردم به فشار دادن و بازي کردن باهاشون. هنوز به يک دقيقه هم نرسيده بودم که حس کردم آبم داره مياد.نميفهميدم دارم چيکار ميکنم و قدرت تصميم گيري هم نداشتم. کس داغ مامانم اين اجازه رو نميداد که آب کيرمو جاي ديگه اي بريزم و قبل از اينکه خودمم بفهمم ديدم آبم با فشار رفت تو کس مامانم و هرچي تو اون چند ساعت فشار به کيرم اومده بود ظرف کمتر از يک دقيقه تو کُس مامانم خالي شد. سرعتم کمتر شده بود و بدنم داشت از خوشي و لذت ميلرزيد. علي گفت "ريختي توش" سرمو تکون دادمو گفتم "آره.الان آبم تو کُسشه!" فکر کنم اين حرفم خيلي علي رو حشري کرد چون بلافاصله منو زد کنار و رفت جايي که من بودم و بدون اينکه مامانمو تکون بده کيرشو از پشت کرد تو کسمامانمو چندبار تلمبه زد و يه آه بلند گفت و آروم شد. اونم آب کيرش رو ريخته بود تو کُس مامان بيگناه من که انقدر خواب بود که نميفهميد دو نفر اون شب داشتن ميکردنش. خودش هم نميفهميد که داره به ما دوتا کس ميده و کُس داغش از آب داغتر ما پر شده. وقتي علي کيرشو درآورد من مامانمو برگردوندم و لاي پاهاشو باز کردم تا آب مون بريزه بيرون. ديدن اين صحنه هم خودش خيلي حشري کننده بود. اون شب براي من شب عجيبي بود. اون شب من هم زن بودم و هم مرد. هم آب کيرمو ريخته بودم تو کس مامانم و هم آب کيري رو تو دهن خودم ريخته بودم. از اون شب زندگي من وارد مرحلهء جديدي شده بود. من نه گي هستم و نه گي نيستم و اين خيلي عاليه چون هم ميتونم نيازهامو با مردا برطرف کنم و هم با زنها. اون شب بعد از اينکه کس مامانمو تميز کرديم و شرتشو پاش کرديم، رفتيم بيرون و توي هال دوباره نشستيم به فيلم سوپر ديدن. البته اين بار حتي با اصرار علي هم براش ساک نزدم چون تو اون لحظه دوست نداشتم. هرچند بعدها حسابي از خجالتش دراومدم! فرداي اون روز مامانم نزديک به ظهر بيدار شد و تا اونجايي که من ميدونم چيزي نفهميد. خوشبختانه قرصهاي ضدحاملگي اي که ميخورد به دادمون رسيد وگرنه نميدونستم خواهر يا برادر بعديم بچهء خودمه يا نوهء عموم

من وجمال

سلام
من وجمال
تقريبا دو سال پيش ، اواسط بهمن ماه بود و حدودا يك سالي مي شد كه از جمال خبر نداشتم ، ( به خاطر برخي مسائل، روابط دو تا خانواده كمي به هم خورده بود و بزرگاي خانواده با هم صحبت نمي كردن. البته شنيده بودم كه مقدمات سفر دائميشون به اروپا هم جور شده و همين روزهاست كه براي هميشه از ايران برن .) در اين مدت بد جوري تو كف يه سكس با جمال مونده بودم ، ولي اصلا دوست نداشتم خودم پا پيش بزارم و باهاش تماس بگيرم . در هر صورت بعد از چند روز كه به اين شكل گذشت دل به دريا زدم و بهش زنگ زدم . از شنيدن صداي من خيلي خوشحال شد و بدون اينكه من چيزي بگم خودش گفت : كامي جون كجائي ، كوچولو حسابي تو لك رفته و با من اصلا حرف نميزنه و همش بهانه تورو ميگيره . جمال به كيرش كوچولو ميگفت. من از شنيدن اين حرف خوشحال شدم و خوشحال تر اينكه خود جمال حرفو پيش كشيد و ازم خواست كه حتما به خونشون برم و گفت : كه اگه نياي ديگه نميتونيم همديگرو ببينيم ، چون ما يه مدت كوتاه ايران هستيم و براي هميشه از اينجا ميريم .از شنيدن اين حرف حسابي ناراحت شدم ولي خودمو كنترل كردم و با يه حالت تقريبا بي تفاوت گفتم : باشه سعي ميكنم قبل از رفتنتون يه سر بهت بزنم، ولي اون اصرار كرد و گفت : امروز ، فردا هيچكي خونه نيست و ميتونيم حسابي باهم حال كنيم ، همين امروز راه بيفت بيا چون ميخوام اينبار ديگه كونتو جر بدم. من هم كه منتظر اصرارش بودم گفتم باشه همين الان راه مي فتم…خونه ما يك شهرستان و خونه خالم شهرستاني ديگه بود با فاصله سه ساعت ، حدود ساعت 4 بعد از ظهر به اونجا رسيدم ، وقتي به در خونشون رسيدم ، ديدم دم در اييستاده و منتظر منه از ديدن همديگه خيلي خوشحال شديم ، و حسابي همو بغل كرديم و بوسيديم … حدود نيم ساعتي كه از اومدنم گذشت ، جمال ازم خواست برم و يه دوش بگيرم و كمي به خودم برسم ، از جام بلند شدم و رفتم سامسونتمو كه يه گوشه اي بود باز كردم كه وسائل حمومو بردارم ، در اين وقت جمال اومد كنارم نشست و آروم دستشو از روي شلواركي كه پوشيده بودم روي كونم كشيد كمي كه اين كارو انجام داد دستشو برد توي شرتم و با نوك انگشتاش شروع كرد به نوازش سوراخ كونم و با دست ديگش كيرشو از روي شلوارش مي ماليد، ازش خواستم كه بزاره واسه بعد از حموم، اونم گفت: باشه زياد ادامه نميدم ،فقط قبلش يه ذره كوچولو رو بخور ، بلافاصله بلند شد كيرشو در آورد و نزديك دهنم گرفت ،كيرش كاملا راست شده بود منم كيرشو كمي تو دستم گرفتم و بعد تا آخر اونو توي دهنم كردم و شروع كردم به ليسيدن ، چند لحظه بعد خواستم بلند شم كه دستشو روي شونه هام گذاشت و خواست كه ادامه بدم بعدشم دستاشو پشت سرم حلقه كرد و شروع به تلمبه زدن توي دهنم كرد با هر بار فشار دادن، كيرش تا ته گلوم ميرسيد به شكلي كه پيشونيم به شكمش مي چسپيد . بعد از اينكه تقريبا 2 دقيقه اي اين كارو انجام داد خودش كيرشو از دهنم درآورد و گفت : كافيه بزاريم واسه بعد از حموم و شام.من رفتم دوش گرفتم و بعد ز من هم جمال رفت و دوش گرفت .بعد از اينكه شامو خورديم ويه استراحت كوتاه كرديم جمال از روي كاناپه بلند شد و روي زمين نشست ، پشتشو به كاناپه تكيه داد ، پاهاشو دراز كرد و از من خواست كه دست به كار شم ، منم رفتم وسط پاهاش نشستم ، گرمكنشو از پاش درآوردم كيرشو كه كمي راست شده بود تو دهنم گرفتم و شروع به ساك زدن كردم چند لحظه بعد كيرش حسابي شق شده بود، همينطور كه داشتم كيرشو ساك مي زدم ، كونمو به طرفش چرخوندم كه اونم كارشو شروع كنه ، بعد از ينكه كمي از روي شلوارك كونمو دست زد به آرومي شلوار و شرتمو پايين كشيد و شروع كرد به ماليدن كونم ، انگار اولين باري بود كه كونمو ميديد همش از خوشگلي كونم تعريف مي كرد ، و با صدايي لرزان و شهوت آلود مي گفت : من اين همه دختر و پسر رو گائيدم ولي تو يه چيز ديگه اي و… با شنيدن حرفاش و حركاتش منم حسابي تحريك شده بودم، از ساك زدن دست كشدم ، بلند شدم لباسامو در آوردم و جلوش روي زمين دراز كشيدم ، يه متكا زير كونم گذاشت منم پاهامو بالا دادم ، يه كم پماد به انگشتش زد و اونو توي كونم كرد ، ازش خواستم كه اروم اينكارو انجام بده و با يه انگشت، چون درغير اينصورت كونم گشاد مي شد و وقت كردن اصلا بهم حال نمي داد وحتي خودشم بعدا معترض مي شد كه چرا كونم اينقدر گشاد شده ؟با شنيدن اين حرف تازه يادش اومد كه راسم ميگم و اين چند سال گذشته كونم بدجوري باز شده و نميشه زياد دستكاريش كرد به همين خاطر منو به پهلو خوابوند ، خودشم اومد كنارم دراز كشيد . يه پاشو زير پام گذاشت و كيرشو دم سوراخ كونم، با يه فشار كيرش تا خايه تو كونم فرو رفت ، كير جمال چندان بزرگ نبود و فقط سر كيرش بود كه يه مقدار بزرگتر بود و با كمي درد وارد كونم ميشد بعدش هم كه يه كم تلمبه ميزد ، كونم درست و حسابي باز مي شد و راحت كيرشو تو خودش جا مي داد .اون شب جمال وقت كردن بيشتر از دفعات قبل از گشادي كونم معترض بود و همش غر ميزد به هر حال بعد از اينكه به شكلهاي مختلف كونمو گائيد ، منو سرپا کرد و بعد از چند بار تلمبه زدن آبشو با فشار توي كونم خالي كرد… اون شب تا صبح دو بار ديگه هم با هم سكس داشتيم .صبح اون روز جمال منو متهم مي كرد كه با كساي ديگه هم ارتباط دارم و به همين خاطره كه كونم اينقدر گشاد شده اين حرفاش با اينكه منو ناراحت مي كرد اما باعث شد سر حرف در مورد سكس با يكي از دوستاش باز بشه و يك هفته بعد با جمال به خونه يكي از دوستاش به اسم منصور بريم و….اونروز جمال در مورد منصور با من زياد صحبت كرد و گفت كه با اون در دوران سربازي آشنا شده و درجه دار پادگاني بود كه در اونجا خدمت مي كرده ، زن و بچه داره و در شهرستان … زندگي ميكنه و حتي در مورد سكس با من هم باهاش صحبت كرده و خيلي علاقه داره با من سكس داشته باشه و گفت : بعد از اينكه خودش(جمال) از ايران رفت ميتونم با اون سكس داشته باشم … اونروز جمال با حرفاش كاري كرد كه من با شك و ترديد راضي شدم اين كارو انجام بدم.هفته بعد طبق قراري كه با جمال گذاشته بودم توي اتوبوس بوديم و داشتيم به طرف خونه منصور مي رفتيم. توي راه واقعا نگران بودم و نمي دونستم كه چه طور بايد با منصور روبرو بشم ، هرچه نزديكتر مي شديم نگرانيم بيشتر ميشد و قلبم تندتر ميزد و جمال هم كه متوجه موضوع شده بود همش منو دلداري ميداد.ساعت حدود12 ظهر بود كه به اونجا رسيديم دور يكي ار ميدانهاي شهر به اسم ميدان مولوي منتظر منصور بوديم كه تقريبا 5 دقيقه اي طول نكشيد كه يك پرايد مشكي رنگ جلومون ترمز كرد چند لحظه بعد يك مرد تقريبا 40 ساله ، با قدي متوسط و هيكلي درشت از اون پياده شد، جمال تا اونو ديد به طرفش رفت و با هم احوالپرسي گرمي كردن و بعدش هم به طرف من اومد و بامنم احوالپرسي كرد در اين حين جمال مارو به هم معرفي كرد و من متوجه شدم كه اين مرد ، منصور دوست جماله ، ولي جالب اينجاست جمال طوري با من برخورد كرد كه انگار از هيچي خبر نداره و من يه مهون معمولي هستم با اين طرز برخورد منصور خيالم راحت شد و تمام اضطراب و نگراني كه داشتم از بين رفت . در طول مسير هم، جمال و منصور همش از حال همديگه مي پرسيدن طوري كه انگار من اونجا نبودم كه همين رفتاراشون بيشتر به من آرامش ميداد .چند خيابون كه رفتيم منصور يه جائي ايستاد و گفت بچه ها ببخشيد من ميرم يه مقدار واسه نهار خريد كنم ، و بعد با حالتي خبر دهنده گفت : مشكلات زندگيه مجرديه ديگه ، خانمم با بچه هام چند روزيه شهرستان ، خونه ي پدرش رفتن…تقريبا نيم ساعت بعد به خونه منصور رسيديم ، داخل خونه شديم ، منصور مشغول تهيه ي نهار شد و من و جمال هم با نگاه كردن به تلويزيون خودمونو سرگرم مي كرديم . بعد از حاضر شدن نهار و همين كه مشغول خوردن بوديم ، زنگ خونه به صدا دراومد . من با تعجب به بقيه نگاه كردم ، منصور گفت: نگران نباشيد، بايد همسايه ها باشن ، و رفت در حياطو باز كنه ، منم بلند شدم و از گوشه ي پرده ي آشپزخونه بيرونو نگاه كردم ، وقتي منصور درو باز كرد يه مرد تقريبا 50 ساله و چاغ ، با سر کچل و شکمی که روی کمربندش افتاده بود داخل حياط شد و با منصور یه احوالپرسي گرم كرد. در اين وقت كه جمال هم داشت با من توي حياتو ديد ميزد با ديدن اون يه لبخند زد و گفت : كسي نيست عمو عيسي است، اونسالها كه من سرباز بودم عمو عيسي هم پيش ما بود و سالهاي آخر خدمتش بود و بعدشم بازنشسته شد ولي من و منصور و عمو عيسي هنوز هم با هم دوست هستيم و…منصور و عمو عيسي داخل شدن ، عمو عيسي از ديدن جمال خيلي خوشحال شد و شروع كرد به شوخي كردن و چرت و پرت گفتن به جمال . بعدشم منصور منو بهش معرفي كرد و با منم احوالپرسي كرد.بعد از خوش و بش كردن عمو منصور گفت : راستش خونه شلوغ بود و من هم بد جوري هوس يه دهن دود كرده بودم و چون ميدونستم منصور تنهاست اومدم اينجا حالا چه خوب شد كه جمال هم اينجاست ، با هم يه حالي مي كنيم ، منصور هم گفت باشه، بزار واسه بعد، فعلا نهارو بخوريم…بعد از نهار، منصور يه دست ورق آورد و 4 تائي شروع كرديم به ورق زدن ، تقريبا 2 ساعتي بازي كرديم ، منصور بلند شد و رفت بساط ترياك كشيدنو آماده كرد و من در اين مدت تقريبا فراموش كرده بودم واسه چي اينجام.بعد از اينكه بساط روبراه شد 3تائي شزوع كردن وحتي از من هم خواستن باهاشون چند كام بگيرم و من هم ازشون تشكر كردم و گفتم: كه نه ممنونم اصلا اهل دود نيستم و… در اين وقت جمال از جاش يلند شدو با اشاره از من خواست كه دنبالش برم. منم دنبال جمال وارد اتاق خواب شدم.جمال پشت سرمن درو بست و گفت:ببين تا ما مشغوليم برو حموم ، آماده شو ، با شنيدن اين حرف انگار تازه متوجه موضوع شده بودم ، قلبم به شدت شروع به زدن كرد ، خودمو كنترل كردمو گفتم پس اين يارو عمو عيسي چي ؟ جمال گفت: تو نگران اون نباش ، كارش تموم شه ميره.توي حموم بودم كه جمال اومد پشت در حموم و ازم خواست درو باز كنم.درو كه باز كردم داخل حموم شد ، اولش فكر كردم ميخوان تك تك توي حموم باهام حال كنن. ولي جمال اومده بود كونيرو كه مي خواست به منصور تحويل بده حسابي چك كنه، ببينه مشكلي نداشته باشه و… ازم پرسيد: چه كار كردي؟ صافو صوفش كردي ؟ بعدش ازم خواست خم شم كه مطمئن شه . منم خم شدم يه دستي تو شكاف كونم كشيد و گفت : خوبه فقط اينجاش يه كم مو داره و خودش تيغو برداشت و يه دست ديگه كونمو تراشيد.وقتي مي خواست از حموم بره بيرون بهش گفتم :جمال اون يارو عمو عيسي رفت؟ اونم برگشت گفت نه هنوز ، تو چقدر حساس شدي ، اونم مثل منو منصور، چه فرقي داره؟ با شنيدن اين حرفش تعجب كردمو گفتم : نكنه اونم ميخواد باهام حال كنه، جمال هم گفت اي بابا حالا يه نفر بيشتر، مگه چي ميشه ، تازه بيشتر هم بهت حال ميده…. اولش به شدت مخالفت كردم ولي مخ زني هاي جمال دوباره كار خودشو كرد و بعد از چند لحظه اين من بود كه تسليم شدم و با اكراه قبول كردم (بعدا متوجه شدم كه تمام اين كارها نقشه بود و عمو عيسي هم سرخود اونجا نيومده و از همه چي خبر داشته.)جمال كه از حموم بيرون رفت منم دوش گرفتم و اومدم بيرون و يكراست رفتم توي اتاق خواب و گوشه تخت خواب نشستم و منتظر شدم . در اين وقت جمال وارد اتاق شد و بعدشم منصور اومد تو ، اونا چند لحظه همين طور همديگه رو نگاه مي كردن و مي خواستن يه چيزي به من بگن، كه بالاخره جمال به حرف اومد و گفت : ببين كامي جون ما تصميم گرفتيم اگه تو قبول كني از سكس بازيمون فيلم بگيريم ، راستش با شنيدن اين حرف حسابي خوشحال شدم چون بارها خواسته بودم از سكس هام فيلم بگيرم و بعدا ببينم. ولي به خاطر اينكه فيلم هاي زيادي به اين شكل همه جا پخش شده بود و خطرناك بود اولش ترسيدم و قبول نكردم ولي منصور حسابي از اين جهت منو مطمئن كرد و گفت : ببين من خودم يه نظامي هستم و زن و بچه هم دارم در صورتي كه ين فيلم جائي پخش شه اولين كسي كه بيچاره ميشه منم پس مطمئن باش كه من از تو خيلي بيشتر مراقبم و بعد از ديدن، حتما اونو از بين مي بريم. بعد از اینکه قبول کردم ، جمال دوربینی رو که از قبل آماده کرده بود برداشت و اونو روشن کرد منصور هم یه لبخند زد و اومد به طرف من و روی تخت خواب کنارم نشست ، رعشه ی عجیبی تمام بدنمو گرفته بود و به زور می تونستم لرزش دست و پامو کنترل کنم ، سرمو پایین انداخته بودم و روی زمینو نگاه می کردم. منصور یه دستشو روی شونم گذاشت و شروع کرد به مالیدن شونم و بازوم . کمی که این کارو انجام داد دستشو زیر بلوزم برد و دور کمرم انداخت ، دست دیگشو آورد و چونمو گرفت و به طرف صورتش چرخوند و شروع کرد به خوردن لب و دهنم ، به شدت ازم لب می گرفت و همین طور نفس عمیق می کشید ، بو و مزه ی تریاکو کاملا حس می کردم و این بوی آشنا که سالهای سال از دهن جمال حس کرده بودم منو کاملا تحریک می کرد ، پایین بلوزمو گرفت و خیلی آروم اونو از تنم درآورد، با دیدن سینه هام کمی سینه مو لیس زد، در این وقت نفس های من هم به شماره افتاده بود، در حین خوردن سینم ، زیر پیرهنی رو که تنش بود درآورد، دستشو رو سینم گذاشت و با فشار اون منو رو تخت انداخت و به سرعت شلوار و شرتمو از پام درآورد ، و خودشو که هنوز شلوار پاش بود روم انداخت دیگه بزرگی کیرشو روی شکمم حس می کردم که هر لحظه بزرگتر هم می شد و به خوبی می شد فهمید که کیرش از کیر جمال خیلی بزرگتره همین مسئله بیشتر منو تحریک می کرد و دوست داشتم هرچه زودتر کیرشو ببینم، منصور بعد از چند لحظه به پشت روی تخت دراز کشید و من فهمیدم که حالا نوبت منه و باید کارمو شروع کنم ، بدون اینکه به چهرش نگاه کنم بلند شدم ، به طرف شلوارش رفتم اونو به آرومی پایین کشیدم در این وقت یه کیر بزرگ که تقریبا یک و نیم برابر کیر جمال بود مثل فنر از توی شلوارش بیرون پرید با دیدن این کیر واقعا خوشحال شدم و بدون مقدمه شروع به خوردنش کردم . وای عجب خوشمزه بود تموم دهنمو پر کرده بود در این وقت جمال هم همش دور و بر ما می چرخید وسعی میکرد هیچ صحنه ای رو از دست نده و زیر لب هم یه چیزهای می گفت که من تقریبا چیزی از حرفاشو نمی فهمیدم . وقت خوردن کمی کونمو چرخوندم طرف منصور . اونم روی یکی از دستاش بلند شد و با دست دیگش شروع کرد به مالیدن کونم و بعد فرو کردن انگشتاش ، از گشاد شدن کونم اصلا نگران نبودم چون این کیری که من می دیدم واسه کون من به این گشادی هم لقمه ی بزرگی بود و حتما اشکمو در می آورد پس بدون هیچ نگرانی کونمو در اختیارش گذاشتم تا هر کاری که دوست داره انجام بده .من و منصور حسابی به هم پیچیده بودیم و داشتیم از هم لذت میبردیم . کیر منصور حسابی شق شده بود و آماده کردن و کون من هم کاملا باز و منتظر گائیدن. صدای نفس های منصور هر لحظه بیشتر میشد و به شکلی که عمو عیسی رو هم که بیرون بود تحریک کرده بود و هر چند لحظه یک بار با صدای بلند داد میزد : منصور( اسم منصور رو بلند و کشیده صدا می زد) ناز نفسد ، زود باش ، یه ذره هم واسه ما بزار... فریاد های عمو عیسی و ساک زدن های حرفه ای من منصور رو هر لحظه بیشتر تحریک می کرد و آخ و اوخشو در آورده بود به شکلی که یک دفعه بلند شد و منو به شکم روی تخت انداخت به صورتی که شکمم روی تخت و پاهام روی زمین بود ، خودش اومد پشتم قرار گرفت ، کیرشو دم کونم گذاشت ، بزرگی کیرشو دم کونم حس می کردم ، چشمامو بسته بودم وتمام فکرمو به حال کردنم معطوف کرده بودم که بیشترین حالو ببرم . آروم کیرشو فشار داد ، وای عجب درد با حالی بود . یاد روزهایی افتادم که کونم تنگ بود و جمال کونم میذاشت . کیرشو بیشتر فشار داد و با یک درد خوشایندی سر کیرش توی کونم رفت . هرچه کیرشو فشار می داد انگار تموم شدنی نبود و ادامه داشت . به آرومی کیرشو تا خایه توی کونم کرد به شکلی که نرمی شکمشو روی بدنم حس می کردم . همین که کیرشو تا آخر فرو کرد یه پاشو لبه ی تخت گذاشت تا تسلط بیشتری روم داشته باشه بعدش شروع به تلمبه زدن کرد .کیر به اون کلفتی رو تا انتها در می آورد و محکم تو کونم می کوبید به شکلی که تخت خواب به جیر جیر افتاده بود. درد عجیبی تو شکمم حس می کردم و از درد و شهوت به اطراف چنگ مینداختم و ناله می کردم منصور هم بی توجه به من وحشیانه تر از قبل کونمو می گایید و جمال هم داشت وظیفشو به بهترین شکل ممکن انجام می داد .چند دقیقه ای که به این شکل ادامه داد ازم خواست که به پهلو دراز بشم و خودش هم اومد پشتم به پهلو خوابید یه دستشو زیر رانم انداخت و اونو بلند کرد و دوباره تلمبه زدنو شروع کرد . بیشتر از نیم ساعت که کونمو گایید و من کاملا خسته شده بودم و چون می دونستم باید به جمال و عمو عیسی هم سرویس بدم به جمال گفتم این الان کارش تموم می شه اگه تو هم می خوای حال کنی بیا شروع کن جمال هم سریع دوربین رو روی سه پایه قرار داد ، شرتی رو که پاش بود درآورد و کیرشو که کاملا راست نشده بود توی دهنم گذاشت ، حالا دیگه از پایین کیر منصورو می خوردم و از بالا کیر جمالو . در این حین با ناله های منصور تو کونم داغ شد و منصور آبشو تو کونم خالی کرد ، با چند تا تلمبه ی دیگه آخرین قطره هاشم ریخت اون تو .منصور که کارش تموم شد ، از اتاق بیرون رفت و تازه حال کردن های جمال شروع شد و با این تریاکی که جمال کشیده بود مطمئن بودم لااقل نیم ساعتی باید جور اونم بکشم .وقتی جمال شروع به گاییدنم کرد از بس که کونم گشاد شده بود انگار کیرشو حس نمی کردم و اونجوری بهم حال نمی داد .وقت کون دادن به جمال کیرم خوابیده بود و قطره قطره ازش آب می آومد . چند دقیقه ای طول نکشید که منصور هم برگشت ، دوربین رو برداشت و شروع کرد به فیلم گرفتن . وقتی که جمال داشت کونم میذاشت آبی که منصور تو کونم خالی کرده بود از لای کیر جمال بیرون میریخت و کونمو حسابی لیز کرده بود و اونقدر زیاد بود که حتی تخت خواب رو هم به گند کشیده بود .بعد از چند دقیقه ای حالا دیگه جمال دراز کشیده بود و این من بودم که روی کیر اون بالا و پایین می رفتم و عرقم حسابی دراومده بود و نفس نفس می زدم. حالا دیگه از این می ترسیدم که منصور با دیدن این صحنه ها حشرش بالا بزنه و دوباره بخواد حال کنه ، متاسفانه جمال هم مثل اینکه حالا حالاها آبش نمی خواست بیاد به همین خاطر همین طور که بالا و پایین می رفتم شروع کردم به جلق زدن که پس از چند لحظه بدون اینکه کیرم کاملا راست بشه آبم اومد و همش روی تخت ریخت .جمال با دیدن این صحنه گفت : چه کار کردی لااقل میذاشتی اول آب من بیاد، بعد. چون خسته و سست شده بودم بدون توجه به حرفای جمال از روی کیرش بلند شدم و لبه تخت به شکم خوابیدم تا جمال هم بتونه کارشو تموم کنه ، جمال بلند شد و شروع کرد به گاییدن ولی کون گشاد شده ی من و تریاکی که اون کشیده بود نمی ذاشت آبش بیاد ، حالا دیگه منصور هم خسته شده بود و دوربین رو روی سه پایه گذاشت و از اتاق بیرون رفت .بعد از بیرون رفتن منصور جمال بیشتر از 10 دقیقه همین طور داشت تلمبه میزد و من هم بدون هیچ حرف و حرکتی منتظر بودم زودتر آبش بیاد که یه استراحتی بکنم . که بالاخره جمال هم به آخ و اوخ افتاد و آبشو یه مقدار داخل و یه مقدار بیرون و روی پشتم ریخت . و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون بهش گفتم ببین جمال به این یارو بگو الان خیلی خستم ، بزاره واسه بعد و جمال هم چون خودش کارش تموم شده بود بدون هیچ اصراری و حرفی از اتاق خارج شد. بعد از رفتن جمال خودمو روی تخت کشیدم و روی شکمم دراز کشیدم در این وقت منصور اومد تو و گفت به عمو عیسی بگم بیاد تو که من هم با یک حالت التماس ازش خواستم بهش بگه الان خیلی خستم و اصلا نمیتونم بهش حال بدم بزاره واسه بعد . منصور از اتاق رفت بیرون و عمو عیسی رو راضیش کرد و قول داد شب حتما بهش زنگ بزنه... .بعد از رفتن عمو عیسی منم رفتم سریع یه دوش گرفتم و اومدم خوابیدم .ساعت حدود 10 شب بود که جمال منو برای خوردن شام بیدار کرد وقتی رفتم توی آشپزخونه عمو عیسی هم اومده بود.بعد از خوردن شام منصور پیشنهاد داد که قبل از همه فیلمو ببینیم البته عمو عیسی اولش مخالف بود و میگفت دیرش شده و باید بره خونش ولی با اصرار منصور و جمال قبول کرد .وقت نگاه کردن فیلم خودم حسابی حشری شده بودم ولی سعی می کردم اصلا به روی خودم نیارم . وسطای فیلم بود که عمو عیسی بدون هیچ حرفی دستمو گرفت و منو به طرف اتاق خواب برد . در این وقت می شد کیر شق شدشو از زیر شلوار گشادش تشخیص داد .وارد اتاق که شدیم پشت سرش درو قفل کرد و بدون مقدمه شروع به در آوردن لباساش کرد. تمام لباساشو غیر از شرتش درآورد ، به طرف من که هنوز سرپا بودم اومد دستشو روی شونه هام گذاشت یه فشار داد و گفت : بشین. منم همونجا جلوش زانو زدم و از روی شورتی که پاش بود شروع کردم به مالیدن کیرش .داشتم کیرشو می مالیدم که خودش شورتشو پایین کشید . کیرشو که کاملا راست نشده بود توی دستم گرفتم . کیرش زیاد دراز نبود ولی حسابی کلفت بود و می تونست بهم حال بده اونو تا آخر توی دهنم کردم و شروع کردم به ساک زدن ، حسابی براش میک میزدم با این کار من به نک و نوک افتاده بود . یواش یواش کیرش سفت شده بود که بلوزمو از تنم درآورد و ازم خواست چهاردستو پا روی زمین بشینم ، قبل از نشستن با یه حالت شهوانی شلوارمو درآوردم و شرتم گذاشتم اون دربیاره و روی زمین به حالت چهار دست و پا نشستم و کونمو قمبل کردم به آرومی شرتمو از پام درآورد با دیدن کونم یه نفس عمیق کشید و گفت: عمه جنده جمال این چند ساله که ما نبودیم حسابی به خودش رسیده عجب کونی در اختیارش بوده و ما نمیدونستیم ، طفلک هرچی ازش تعریف می کرد ما باورمون نمی شد، اگه می دونستم اینه همو ظهری پارش کرده بودم و این همه منتظر نمی شدم . بعدش چندتا ضربه محکم زیر رانم و روی کونم زد و کیرشو بعد از اینکه کمی تف دم کونم مالید با فشار توی کونم چپوند . درد داشتم اما نه به اندازه کیر منصور با این وجود هم واقعا داشتم حال می کردم . با هر بار تلمبه زدن یه آه بلند می کشید که صداش تا بیرون اتاق میرفت و فکر میکنم بیشتر به خاطر اذیت کردن جمال و منصور بود چون اون روز حسابی حالشو گرفته بودن .چند دقیقه ای همین طور که داشت کونم میذاشت کیرشو در آورد و ازم خواست برم روی تخت به پشت بخوابم ، روی تخت که دراز کشیدم پاهامو بالا دادم و خودشم از همون پایین تخت کیرشو تو کونم هدایت کرد و روم دراز کشید بدن چاق و پشمالوش روی بدنم سنگینی می کرد و گرماش بهم حال می داد لبشو روی لبم گذاشته بود و با حرس اونو می خورد بعضا زبونشو در میآورد و تمام لبو دهنمو می لیسید ، گرمی نفسشو روی صورتم حس می کردم.هنوز داشت به شدت تو کونم ضربه میزد که یه دفه کیرشو درآورد و اونو به طرف دهنم گرفت و گفت: زود باش ساک بزن الآن آبم میاد، و وقتی من مخالفت کردم به شدت سرمو به طرف لبه ی تخت و طرف خودش چرخوند ، کف دستاشو رو ی پیشونم گذاشت و با عصابانیتی که از شهوت ناشی می شد سرمو به طرف پایین فشار داد و کیرشو توی دهنم گذاشت به این شکلی که سرم قرار گرفته بود کیرش تا انتهای حلقم می رسید و با هر فشاری که می داد خایه هاش روی دماغم می نشست ، حالا دیگه خودش روم خم شده بود و با کیرم ور می رفت با این کارش کیرم حسابی شق شده بود که یه دفه آبم با فشار بیرون اومد ولی اون هنوز داشت توی دهنم تلمبه میزد که با یه آه بلند آبشو که کم هم نبود توی دهنم خالی کرد.با اینکه این همه سال جمال کونم گذاشته بود ولی هیچ وقت بهش اجازه نداده بودم آبشو توی دهنم بریزه و برای اولین بار بود که مزه ی آب کیرو حس می کردم خیلی بد مزه و شور بود و به خاطر اینکه آبم اومده بود و اون تاثیر شهوانی از بین رفته بود حسابی حالم به هم خورد و به شدت اونو عقب زدم و آبشو روی فرش تف کردم اما اون ول کن نبود و به شدت منو به پشت انداخت و دوباره کیرشو که داشت می خوابید توی دهنم کرد و منو مجبور کرد تا آخر اونو بخورم . با اینکه از این کارش ناراحت شده بودم ولی به خاطر اینکه زودتر کارش تموم شه و بره این کارو انجام دادم و وقتی آخرین قطره هاشو هم توی دهنم خالی کرد با خیال راحت کیرشو درآورد ، لباساشو پوشید و با یک لبخند زشت و مسخره از اتاق خارج شد . با خارج شدن عمو عیسی منصور که از دیدن فیلم حسابی حشری شده بود وارد اتاق شد و انتظار داشت اجازه بدم باهام حال کنه ولی من با خواهش ازش خواستم این کارو نکنه چون واقعا حالم خوب نبود و حال تهوع داشتم اونم که متوجه حال من شده بود از اتاق رفت بیرون همین که منصور بیرون رفت انگار که با جمال در مورد من صحبت کرد چون جمال بعد ز اون به سرعت اومد توی اتاق و حالمو پرسید و من هم ماجرا رو بهش گفتم ، البته اونم به ظاهر ناراحت شد و گفت : بی خیال، عیسی دیگه رفت و به منصور هم گفتم تا ما اینجائیم نزاره بیاد اینجا. البته ما 2 روز دیگه هم اونجا موندیم و کلی باهم حال کردیم ، شب اول من و منصور پیش هم توی اتاق خوابیدیم و کلی با هم حال کردیم فردا شب هم من وسط منصور و جمال خوابیدم و دو تاشون تا صبح کونمو جر دادن.از این ماجرا حدود 2 سال میگذره و بعد از اینکه از جمال جدا شدم دیگه اونو ندیدم چون همون طور که قبلا گفتم اونا برای همیشه از ایران رفتن . البته تا چند وقت پیشا منصور بهم زنگ میزد و ازم می خواست که خونشون برم و با هم حال کنیم . ولی بعد از رفتن جمال تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت با هیچ مردی سکس نداشته باشم